قرائت› دفتر ۱› بخش ۹۶ → قبلی · بعدی ←
بخش ۹۶ - تفسیر ما شاء الله کان
تفسیر «ما شاء الله کان»
- M1:1884 این همه گفتیم لیک اندر بسیچبیعنایات خدا هیچیم هیچ این همه سخن گفتیم و شرح دادیم، اما در نهایتبدون لطف و توجه خداوند، ما مطلقاً هیچ هستیم.تمام این بحثها و استدلالها ارزشمند است، اما در عمل و برای پیمودن راه، بدون یاری و عنایت خداوند ما هیچ قدرتی نداریم و به هیچ جا نمیرسیم.
- M1:1885 بی عنایات حق و خاصان حقگر ملک باشد سیاهستش ورق بدون لطف و توجه خداوند و بندگان خاص او،حتی اگر کسی فرشته هم باشد، کارنامهاش سیاه و تباه است.انسان، حتی اگر در پاکی و مقام همچون فرشته باشد، بدون لطف و عنایت مستمر خداوند و راهنمایی اولیای او، سرنوشتی جز تباهی و سیهروزی نخواهد داشت.
- M1:1886 ای خدا ای فضل تو حاجت روابا تو یاد هیچ کس نبود روا خداوندا، که لطف تو برآورندهی هر نیاز است،در محضر تو، یاد کردن از غیر تو شایسته نیست.ای خداوندی که لطف و بخشش تو نیازهای ما را برآورده میسازد، وقتی تو را به یاد میآوریم و با تو راز و نیاز میکنیم، شایسته نیست که به هیچکس دیگری توجه کنیم یا از او یاری بخواهیم.
- M1:1887 این قدر ارشاد تو بخشیدهایتا بدین بس عیب ما پوشیدهای این اندازه از راهنمایی و هدایت را تو به ما ارزانی داشتهایتا با همین مقدار، عیبهای بسیار ما را بپوشانیخداوندا، این مقدار هدایتی که به ما بخشیدهای، لطفی از جانب توست تا به وسیلهی آن، عیبها و نقصهای فراوان ما را پنهان سازی.
- M1:1888 قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیشمتصل گردان به دریاهای خویش خداوندا، این قطرهٔ دانشی را که از نزد خود به من بخشیدی،به دریاهای بیکران معرفت خویش متصل گردان.این بیت دعایی است از مولانا به درگاه خداوند که در آن میخواهد معرفت جزئی و انسانیاش به منبع لایزال و بیکران دانش الهی متصل شود. ❋
- M1:1889 قطرهٔ علمست اندر جان منوارهانش از هوا وز خاک تن در جان من قطرهای از دانش توستآن را از هوس و از این تن خاکیام برهاناین دانش اندکی که به من عطا کردهای، در معرض خطر امیال نفسانی و تعلقات جسمانی است؛ خداوندا، آن را از این خطرات حفظ کن.
- M1:1890 پیش از آن کین خاکها خسفش کنندپیش از آن کین بادها نشفش کنند پیش از آنکه این تن خاکی آن را در خود فرو برد،پیش از آنکه بادهای هوا و هوس آن را بخشکانند.خداوندا، این قطرهٔ دانش را که به من بخشیدهای، پیش از آنکه اسیر جاذبههای جسمانی و تباهیهای دنیوی شود، حفظ کن و به دریای علم خود برسان.
- M1:1891 گرچه چون نشفش کند تو قادریکش ازیشان وا ستانی وا خری و گرچه این نیروهای ویرانگر آن را بخشکانند، تو تواناییکه آن را از چنگشان بازپسگیری و دوباره به دست آوریحتی اگر نیروهای مادی و دنیوی این قطرهٔ دانش الهی را در وجود من بخشکانند و نابود کنند، تو آنقدر توانایی که میتوانی آن را از دستشان نجات دهی و به من بازگردانی.
- M1:1892 قطرهای کو در هوا شد یا که ریختاز خزینهٔ قدرت تو کی گریخت آن قطرهای که در هوا پراکنده شد یا بر زمین ریخت،چگونه میتوانست از گنجینهٔ قدرت تو بگریزد؟هیچ ذرهای از وجود، حتی اگر به ظاهر نابود یا پراکنده شود، هرگز از قلمرو قدرت مطلق خداوند خارج نمیشود و از دست او نمیرود.
- M1:1893 گر در آید در عدم یا صد عدمچون بخوانیش او کند از سر قدم حتی اگر به نیستی، یا صدها مرتبه نیستی فرو رود،همین که صدایش بزنی، دوباره سر بلند میکند و پا به عرصه وجود میگذارد.هر چیزی، حتی اگر به طور کامل نابود و محو شود، به محض اراده و فرمان خداوند، بیدرنگ دوباره به هستی بازمیگردد.
- M1:1894 صد هزاران ضد ضد را میکشدبازشان حکم تو بیرون میکشد صدها هزار پدیدهٔ متضاد، یکدیگر را نابود میکنند،اما فرمان تو دوباره آنها را از نیستی به هستی بازمیگرداند.در جهان هستی، پدیدههای متضاد دائماً در حال نابود کردن یکدیگرند، اما قدرت و ارادهٔ خداوند هر لحظه آنها را از نیستی به عرصهٔ وجود بازمیآورد.
- M1:1895 از عدمها سوی هستی هر زمانهست یا رب کاروان در کاروان پروردگارا، هر لحظه از جهان نیستی به سوی جهان هستی،کاروان پشت کاروان در حرکت است.این بیت بیانگر آفرینش بیوقفه و مستمر خداوند است که هر لحظه، موجودات را از نیستی محض به عرصهٔ وجود میآورد.
- M1:1896 خاصه هر شب جمله افکار و عقولنیست گردد غرق در بحر نغول بهویژه هر شب، تمام اندیشهها و خردهادر دریای ژرف نیستی و بیخبری غرق میشوند.این بیت به پدیدهٔ خواب اشاره میکند و میگوید هر شب تمام افکار و قوای عقلانی ما در دریای ناآگاهی و نیستی موقت غرق و ناپدید میشوند.
- M1:1897 باز وقت صبح آن اللهیانبر زنند از بحر سر چون ماهیان و دوباره هنگام صبح، آن مردان خداهمچون ماهیان، از دل دریا سر بر میآورندمردان الهی (و به طور کلی، افکار و عقول انسانها) که شب هنگام در دریای بیخبری و نیستیِ خواب غرق شدهاند، صبحدمان با ارادهٔ خداوند دوباره به عالم هستی و آگاهی بازمیگردند.
- M1:1898 در خزان آن صد هزاران شاخ و برگاز هزیمت رفته در دریای مرگ در فصل پاییز، آن صدها هزار شاخه و برگ،شکستخورده، به دریای مرگ پناه میبرند.این بیت، پاییز را توصیف میکند که در آن، شاخهها و برگهای بیشمار درختان، گویی از ترس مرگ شکست خورده و در دریای نیستی و فنا ناپدید میشوند.
- M1:1899 زاغ پوشیده سیه چون نوحهگردر گلستان نوحه کرده بر خضر کلاغ، همچون عزاداران سیاهپوش،در باغ بر سرسبزی و حیات نوحه میخواند.این بیت، پاییز را توصیف میکند که در آن، کلاغِ سیاهپوش در باغی که سرسبزیاش را از دست داده، مانند یک نوحهگر برای «خضر» (نماد حیات و جاودانگی) سوگواری میکند.
- M1:1900 باز فرمان آید از سالار دهمر عدم را کانچ خوردی باز ده دوباره از سوی فرمانروای جهان هستی، فرمانی صادر میشودخطاب به «نیستی» که: «هر آنچه را بلعیدهای، بازگردان!»این بیت به قدرت خداوند در بازآفرینش و رستاخیز اشاره دارد؛ همانطور که با فرمان او بهار از دل زمستان برمیخیزد و طبیعت زنده میشود، «نیستی» نیز مجبور است هر آنچه را که بلعیده، به امر الهی به «هستی» بازگرداند.
- M1:1901 آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاهاز نبات و دارو و برگ و گیاه ای مرگ سیاه، هر آنچه را بلعیدهای بازگردان،از گیاهان و داروها و برگها و سبزهها.این بیت فرمان خداوند به «مرگ» یا «عدم» است که در فصل بهار، تمام گیاهان و رستنیهایی را که در پاییز از بین برده بود، دوباره به عالم هستی بازگرداند.
- M1:1902 ای برادر عقل یکدم با خود آردم بدم در تو خزانست و بهار ای دوست، لحظهای به خود بیا و بیندیش،که در درون تو پیوسته پاییز و بهاری در جریان است.این بیت انسان را فرا میخواند تا به درون خود بنگرد و دریابد که همانند طبیعت، وجود او نیز دائماً در حال تغییر و تحول میان حالات گوناگون، از مرگ و زندگی و از غم و شادی، است.
- M1:1903 باغ دل را سبز و تر و تازه بینپر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین باغ دلت را سرسبز و شاداب و باطراوت ببین،که پر از غنچه و گل سرخ و سرو و یاسمن است.به درون خودت نگاه کن و ببین که باغ دل تو نیز، همچون طبیعت در فصل بهار، میتواند همیشه سرسبز و پر از گل و شکوفه باشد.
- M1:1904 ز انبهی برگ پنهان گشته شاخز انبهی گل نهان صحرا و کاخ از انبوهی و فراوانی برگ، شاخهها دیگر پیدا نیستند؛و از کثرت گل، دشت و کاخ از دیده پنهان شدهاند.این بیت، تصویر باغ دلی را تکمیل میکند که در بهار معنوی، چنان از برگ و گلهای معرفت و احوال خوش روحانی پوشیده شده که اصل و اساس مادی آن (شاخهها و زمین) دیگر به چشم نمیآید.
- M1:1905 این سخنهایی که از عقل کلستبوی آن گلزار و سرو و سنبلست این سخنها که از خِرَد کلّی سرچشمه میگیرند،عطر و بوی همان گلستانِ معنوی و سرو و سنبلِ آن هستند.این کلمات و اشعار، که بازتابی از عقل کلّی و حقیقت الهی هستند، رایحهای از آن باغ معنوی درون (باغ دل) را با خود به همراه دارند.
- M1:1906 بوی گل دیدی که آنجا گل نبودجوش مل دیدی که آنجا مل نبود بوی گلی را حس کردهای، در حالی که خودِ گل آنجا نبوده است؛جوشش شرابی را دیدهای، در حالی که خودِ شراب آنجا نبوده است.همانطور که بوی گل یا جوشش شراب، نشانهای از وجود خود گل و شراب در جایی دیگر است، سخنان معنوی نیز رایحهای از یک حقیقت غیبی و باغ باطنی هستند.
- M1:1907 بو قلاووزست و رهبر مر ترامیبرد تا خلد و کوثر مر ترا این عطر معنوی، راهنما و راهبر توست،و تو را تا بهشت جاودان و چشمهٔ کوثر میرساند.عطر و بوی سخنان معنوی و الهی، راهنمای تو در مسیر روحانی است و تو را به سوی بهشت و حقایق ابدی هدایت میکند.
- M1:1908 بو دوای چشم باشد نورسازشد ز بویی دیدهٔ یعقوب باز رایحه، داروی چشم و نوربخش آن است؛چنان که چشم یعقوب با بویی بینا شد.رایحههای معنوی، همچون سخنان الهی، برای روح انسان شفا و روشنایی به ارمغان میآورند، همانطور که بوی پیراهن یوسف، چشمان نابینای یعقوب را شفا داد.
- M1:1909 بوی بد مر دیده را تاری کندبوی یوسف دیده را یاری کند بوی ناخوش، چشم را تاریک و کمسو میکند،اما عطر یوسف، به چشم روشنایی و نیرو میبخشد.همانطور که رایحههای معنوی و الهی (مانند عطر پیراهن یوسف) باعث بینایی و بصیرت میشوند، بوهای بد دنیوی و نفسانی (نماد سخنان و افکار پلید) چشم دل را کور و تاریک میسازند.
- M1:1910 تو که یوسف نیستی یعقوب باشهمچو او با گریه و آشوب باش تو که به زیبایی و کمال یوسف نیستی، پس مانند یعقوب باشو همچون او، با چشمانی گریان و دلی پرآشوب زندگی کناگر در جایگاه معشوق و کامل (یوسف) نیستی، پس جایگاه عاشق و سالک (یعقوب) را برگزین که حال او نیاز و زاری و بیقراری در راه رسیدن به معشوق است.
- M1:1911 بشنو این پند از حکیم غزنویتا بیابی در تن کهنه نوی این نصیحت را از حکیم غزنوی بشنو،تا در این جسم فرسوده، جان و حیاتی تازه پیدا کنی.این پند و اندرز سنایی غزنوی را به گوش جان بسپار تا بتوانی در همین کالبد خاکی و فرسودهات، به یک زندگی معنوی و حالتی نو دست یابی.
- M1:1912 ناز را رویی بباید همچو وردچون نداری گرد بدخویی مگرد برای ناز و کرشمه، صورتی زیبا همچون گل سرخ لازم است؛وقتی چنین صورتی نداری، سراغ بدخلقی و تکبر نرو.ناز و تکبر کردن تنها برازندهٔ زیبارویان است. کسی که از زیبایی باطنی و کمال معنوی بیبهره است، نباید ادعای بینیازی و غرور داشته باشد.
- M1:1913 زشت باشد روی نازیبا و نازسخت باشد چشم نابینا و درد چهرهای نازیبا که ناز و کرشمه میآید، زشت و ناپسند استو چشم نابینایی که ادعای دیدن دارد، سخت در رنج و عذاب استهمانطور که برای چهرهای نازیبا، عشوه و کرشمه زشت است، برای انسان ناقص و بیبهره از معرفت نیز ادعای کمال و برخورداری معنوی، دردناک و دشوار است.
- M1:1914 پیش یوسف نازش و خوبی مکنجز نیاز و آه یعقوبی مکن در برابر یوسف، از زیبایی و کمال خود دم مزن و فخر مفروش؛کاری جز ابراز نیاز و کشیدن آهی مانند آه یعقوب مکن.در محضر کمال مطلق (که یوسف نماد آن است)، از داشتههای خود سخن مگو و به جای غرور و خودنمایی، همچون یعقوب، سراپا نیاز و اشتیاق باش.
- M1:1915 معنی مردن ز طوطی بد نیازدر نیاز و فقر خود را مرده ساز معنای مردن، از داستان آن طوطی، نیاز و درماندگی بودپس تو هم در نیازمندی و فقر معنوی، خود را مرده به شمار آورمرگ واقعی، مردن از خودی و تظاهر به نیستی در برابر حق است؛ همانطور که طوطی با وانمود کردن به مردن آزاد شد، تو نیز با کنار گذاشتن ادعاهای نفسانی و ابراز نیاز خالصانه به سوی خدا، به حیات حقیقی میرسی.
- M1:1916 تا دم عیسی ترا زنده کندهمچو خویشت خوب و فرخنده کند تا نفسِ مسیحایی تو را جان بخشدو مانند خود، زیبا و خجسته سازد.اگر در برابر حقیقت الهی خود را هیچ بدانی و از خودی بمیری، آنگاه نفس حیاتبخش الهی تو را زنده میکند و به صفات خود آراسته میسازد.
- M1:1917 از بهاران کی شود سرسبز سنگخاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ سنگ سخت از طراوت بهاری کی سبز میشود؟خاک باش تا گلهای رنگارنگ از تو بروید.تا زمانی که مانند سنگ، سخت و نفوذناپذیر باشی، از نفحات معنوی بهرهای نخواهی برد. باید مانند خاک، متواضع و پذیرا شوی تا استعدادهای درونیات شکوفا گردد.
- M1:1918 سالها تو سنگ بودی دلخراشآزمون را یک زمانی خاک باش سالهای سال همچون سنگی سخت و آزاردهنده بودی.حالا برای امتحان هم که شده، مدتی مانند خاک، نرم و پذیرا باش.تو سالها با سرسختی و غرور زندگی کردهای و به خود و دیگران آسیب زدهای. اکنون، برای آزمودن راهی نو، مدتی فروتنی و تسلیم را پیشه کن.