قرائت دفتر ۲ بخش ۳۵ → قبلی · بعدی ←

بخش ۳۵ - انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان

ایراد گرفتن موسی (ع) به مناجات چوپان

  1. M2:1720 دید موسی یک شبانی را به راهکو همی‌گفت ای گزیننده اله روزی موسی در راه چوپانی را دیدکه با خدا چنین می‌گفت: «ای خدای برگزیننده!»این بیت، آغاز داستان معروف موسی و شبان است و صحنه را معرفی می‌کند: حضرت موسی در راه به چوپانی برمی‌خورد که در حال راز و نیاز با خداست.
  2. M2:1721 تو کجایی تا شوم من چاکرتچارقت دوزم کنم شانه سرت کجایی تو تا که من خدمتگزارت شوم؟کفش‌هایت را بدوزم و موی تو را شانه کنم.چوپان با زبانی ساده و از سر عشق، آرزو می‌کند که خدا را به شکل انسانی بیابد تا بتواند با انجام کارهای روزمره و خدمت‌گزارانه، مانند دوختن کفش و شانه زدن مو، محبت و بندگی خود را به او نشان دهد.
  3. M2:1722 جامه‌ات شویم شپشهاات کُشمشیر پیشت آورم ای محتشم لباس‌هایت را می‌شویم و شپش‌هایت را می‌کُشم،و برایت شیر تازه می‌آورم، ای وجود گرانقدر و محترم.چوپان از فرط عشق و سادگی، به خدا پیشنهاد می‌دهد که مانند یک انسان به او خدمت کند: لباس‌هایش را بشوید، حشرات موذی را از تنش بزداید و برایش شیر بیاورد.
  4. M2:1723 دستکت بوسم بمالم پایکتوقت خواب آید بروبم جایکت دست‌های کوچکت را بوسه می‌زنم، پاهای کوچکت را تیمار می‌کنموقتی زمان خوابت رسید، جایگاهت را برایت جارو می‌زنمچوپان در مناجات عاشقانه‌اش با خدا، پروردگار را چون معشوقی انسانی تصور می‌کند و با نهایت صمیمیت و سادگی، به او خدمت‌های جسمانی و محبت‌آمیز عرضه می‌کند.
  5. M2:1724 ای فدای تو همه بزهای منای بیادت هیهی و هیهای من تمام بزهایم فدای تو باداکه چوپانی‌ام همه با یاد توست و برای تواین بیت اوج مناجات عاشقانه و سادهٔ شبان با خداست. او می‌گوید تمام دارایی‌اش (بزهایش) و تمام کار و تلاشش (فریادهای چوپانی‌اش) فدای معشوق ازلی و در یاد اوست.
  6. M2:1725 این نمط بیهوده می‌گفت آن شبانگفت موسی با کی است این ای فلان آن چوپان به همین شیوه، سخنان بی‌معنی بر زبان می‌راند،که موسی به او گفت: «ای مرد، این حرف‌ها را با چه کسی می‌زنی؟»چوپان همچنان مشغول راز و نیاز ساده‌لوحانهٔ خود بود که موسی از راه رسید و با تعجب پرسید که مخاطب این حرف‌های عجیب چه کسی است.
  7. M2:1726 گفت با آنکس که ما را آفریداین زمین و چرخ ازو آمد پدید گفت: «با آن کسی حرف می‌زنم که ما را آفریده است،همین زمین و آسمان هم از قدرت او پدیدار گشته است.»چوپان در پاسخ موسی، با سادگی و ایمان کامل می‌گوید که مخاطب او همان آفریدگار جهان و جهانیان، یعنی خداوند است.
  8. M2:1727 گفت موسی های بس مُدبِر شدیخود مسلمان ناشده کافر شدی موسی گفت: «آهای! چه موجود نگون‌بخت و گمراهی شده‌ای!هنوز مسلمانی را یاد نگرفته، کافر از کار در آمدی!»موسی با خشم به چوپان می‌گوید که سخنان تو نشانهٔ بدبختی و انحراف از دین است و تو با این حرف‌ها، پیش از آنکه مسلمانی واقعی باشی، به کفرگویی روی آورده‌ای.
  9. M2:1728 این چه ژاژست این چه کفرست و فُشارپنبه‌ای اندر دهان خود فشار این حرف‌های بیهوده و کفرآمیز و گستاخانه چیست که می‌گویی؟دهانت را با پنبه‌ای ببند و دیگر حرف نزن!موسی با خشم به چوپان می‌گوید که این حرف‌های تو کفر و یاوه‌گویی است و باید فوراً سکوت کنی.
  10. M2:1729 گند کفر تو جهان را گنده کردکفر تو دیبای دین را ژنده کرد بوی گند کفرگویی تو تمام جهان را آلوده کرده است؛این کفر تو، لباس ابریشمی و زیبای دین را پاره‌پاره و مندرس کرده است.موسی به چوپان می‌گوید که کلمات کفرآمیز و جاهلانه‌اش چنان زشت و زننده است که نه تنها به دین لطمه می‌زند، بلکه کل عالم را با بوی بد خود آلوده می‌کند.
  11. M2:1730 چارق و پاتابه لایق مر تراستآفتابی را چنینها کی رواست کفش‌های روستایی و پارچه‌هایی که به پا می‌پیچند، شایسته‌ی توست؛برای وجودی چون خورشید، این چیزها کی سزاوار است؟این حرف‌ها و کارهایی که به خدا نسبت می‌دهی، مانند پوشاندن کفش و لباس، درخور مخلوقاتی مثل خودت است، نه آفریدگار که مانند خورشید، بی‌نیاز و متعالی است.
  12. M2:1731 گر نبندی زین سخن تو حلق راآتشی آید بسوزد خلق را اگر دهانت را از این حرف‌ها نبندیآتشی از آسمان خواهد آمد و همه‌ی مردم را خواهد سوزاند.موسی به چوپان هشدار می‌دهد که اگر به این سخنان کفرآمیز ادامه دهد، خشم و عذاب الهی نازل می‌شود و همه را نابود خواهد کرد.
  13. M2:1732 آتشی گر نامدست این دود چیستجان سیه گشته روان مردود چیست اگر آتشی از غضب خدا نیامده، پس این دود چیست؟این جانِ سیاه‌شده و روحِ رانده‌شده از درگاه حق چیست؟موسی به چوپان می‌گوید: «اگر این سخنان تو آتش خشم خدا را برنیفروخته، پس این تیرگی جان و رانده شدن روحت از درگاه حق، که همچون دود نشانۀ آن آتش است، چیست؟»
  14. M2:1733 گر همی‌دانی که یزدان داورستژاژ و گستاخی ترا چون باورست اگر می‌دانی که خداوند، داور و حاکم است،پس چطور یاوه‌گویی و بی‌ادبی را سزاوار می‌بینی؟موسی به چوپان می‌گوید: اگر واقعاً خدا را به عنوان حاکم و قاضی قبول داری، چطور جرأت می‌کنی با این کلمات پوچ و گستاخانه با او سخن بگویی؟
  15. M2:1734 دوستی بی‌خرد خود دشمنیستحق تعالی زین چنین خدمت غنیست ابراز دوستی از روی نادانی، خودش دشمنی کردن است،و خداوند بزرگ به چنین خدمتی هیچ نیازی ندارد.این بیت می‌گوید که دوستی و محبتی که با عقل و معرفت همراه نباشد، در عمل به دشمنی می‌ماند و خداوند متعال از چنین عبادات و خدماتی بی‌نیاز است.
  16. M2:1735 با کی می‌گویی تو این با عم و خالجسم و حاجت در صفات ذوالجلال این حرف‌ها را به چه کسی می‌زنی؟ مگر با عمو و دایی‌ات حرف می‌زنی؟که برای صاحب جلالت و بزرگی، جسم و نیاز قائل می‌شوی.موسی با تندی به چوپان می‌گوید: «این چه حرف‌هایی است که می‌زنی؟ مگر خدا یکی از خویشاوندان توست که جسم داشته باشد و به چیزی محتاج باشد؟ این صفات شایسته‌ی خداوند صاحب جلال نیست.»
  17. M2:1736 شیر او نوشد که در نشو و نماستچارق او پوشد که او محتاج پاست شیر را کسی می‌نوشد که در حال رشد و نمو است،چارق را کسی می‌پوشد که به پا نیازمند است.این صفات و نیازهای انسانی مانند رشد کردن و نیازمند کفش بودن، فقط برای موجودات نیازمند و در حال تکامل معنا دارد، نه برای خداوند بی‌نیاز و کامل.
  18. M2:1737 ور برای بنده‌شست این گفت توآنک حق گفت او منست و من خود او و اگر این حرف‌های تو برای یکی از بندگان خاص اوست،همان بنده‌ای که خدا گفته «او من است و من خود اویم»...موسی در ادامهٔ سرزنش چوپان می‌گوید: «حتی اگر ادعا کنی که این حرف‌های آشنای تو نه برای خدا، بلکه برای یکی از اولیای مقرب اوست که با حق یکی شده، باز هم سخنت بیهوده و بی‌ادبانه است.»
  19. M2:1738 آنک گفت انی مرضت لم تعدمن شدم رنجور او تنها نشد همان خدایی که گفت: «من بیمار شدم و تو به عیادتم نیامدی»من بیمار شدم، اما او از من جدا و تنها نبود.این بیت به حدیث قدسی مشهوری اشاره می‌کند که در آن، خداوند خود را با بنده‌ی بیمارش یکی می‌داند و می‌گوید عیادت از بنده، عیادت از خودِ اوست.
  20. M2:1739 آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ستدر حق آن بنده این هم بیهده‌ست آن بنده‌ی خاصی که شنوایی و بینایی‌اش از خداست،حتی در حق او نیز این حرف‌های تو بی‌معنا و نارواست.موسی به چوپان می‌گوید حتی اگر این حرف‌های عامیانه و مادی را به اولیای الهی بگویی که چشم و گوششان حقانی شده، باز هم سخنی بیهوده و بی‌ادبانه گفته‌ای.
  21. M2:1740 بی ادب گفتن سخن با خاص حقدل بمیراند سیه دارد ورق بی‌ادبانه سخن گفتن با مقربان درگاه حق،دل را می‌میراند و کارنامهٔ اعمال را سیاه می‌کند.سخن گفتنِ خارج از ادب با خداوند یا اولیای او، باعث مرگ معنوی دل و تباهی سرنوشت انسان می‌شود.
  22. M2:1741 گر تو مردی را بخوانی فاطمهگرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه اگر مردی را «فاطمه» صدا بزنی،با اینکه زن و مرد هر دو از یک جنس، یعنی انسان، هستند...این بیت مثالی است برای نشان دادن اینکه هر سخنی جایگاه و مخاطب مناسب خود را دارد؛ همانطور که نامیدن یک مرد با نام زنانه، با وجود انسانیت مشترکشان، توهین‌آمیز است، توصیف خداوند با صفات انسانی نیز بی‌ادبی است.
  23. M2:1742 قصد خون تو کند تا ممکنستگرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست تا جایی که بتواند، قصد جانت را می‌کند،هرچند که فردی خوش‌اخلاق، بردبار و آرام باشد.اگر به مردی، حتی اگر بسیار خوش‌خو و صبور باشد، با نامی زنانه توهین کنی، تا جایی که بتواند برای کشتن تو تلاش خواهد کرد.
  24. M2:1743 فاطمه مدحست در حق زنانمرد را گویی بود زخم سنان نام «فاطمه» برای زنان ستایش است و زیبا،اما برای مرد، انگار زخمی از نیزه بر جان اوست.یک صفت یا نام که برای کسی مدح و ستایش محسوب می‌شود، ممکن است برای دیگری توهین و تحقیری بزرگ باشد؛ بنابراین، هر سخنی را باید با توجه به مخاطب آن به کار برد.
  25. M2:1744 دست و پا در حق ما استایش استدر حق پاکی حق آلایش است داشتن دست و پا برای ما انسان‌ها مایه‌ی ستایش و شکرگزاری است،اما نسبت دادن آن به ذات پاک خداوند، نوعی آلودگی و نقص به شمار می‌آید.آنچه برای ما انسان‌ها کمال و مایه‌ی ستایش است، مانند داشتن جسم و اعضا، برای خداوند که وجودی پاک و بی‌نقص است، عین کاستی و آلودگی محسوب می‌شود.
  26. M2:1745 لم یلد لم یولد او را لایق استوالد و مولود را او خالق است صفتِ «نه می‌زاید و نه زاده شده» شایسته‌ی اوست،چرا که او خود آفریننده‌ی پدر و فرزند است.این بیت می‌گوید که خداوند نه پدر است و نه فرزند، زیرا این مفاهیم به مخلوقات تعلق دارند؛ او خود خالق تمام والدین و فرزندان است.
  27. M2:1746 هرچه جسم آمد ولادت وصف اوستهرچه مولودست او زین سوی جوست هر چیزی که جسمانی است، زاییده شدن از ویژگی‌های آن استو هر آنچه زاده شده، به این سوی رودخانهٔ هستی تعلق داردهر موجودی که جسم دارد و به دنیا آمده، مخلوق است و به این جهان مادی تعلق دارد، نه به ذات متعالی و غیرمادی خداوند که خالق همه چیز است.
  28. M2:1747 زانک از کون و فساد است و مهینحادثست و محدثی خواهد یقین زیرا هر پدیده‌ای در معرض پیدایش و نابودی و فناست؛و هر چیز نوپدیدی، قطعاً به یک پدیدآورنده نیاز دارد.این بیت می‌گوید هر چیزی که در جهان مادی به وجود می‌آید و از بین می‌رود (حادث)، ذاتاً نیازمند یک آفریننده‌ی ازلی (مُحدِث) است.
  29. M2:1748 گفت ای موسی دهانم دوختیوز پشیمانی تو جانم سوختی چوپان گفت: «ای موسی، تو دهانم را بستی و دیگر نمی‌توانم سخن بگویم،و با وادار کردن من به پشیمانی، جانم را به آتش کشیدی.»چوپان به موسی می‌گوید که با توبیخ و سرزنش خود، جلوی ابراز عشق خالصانه و بی‌ریای او را گرفته و با القای پشیمانی در دلش، شور و حرارت درونی او را سوزانده و خاموش کرده‌ای.
  30. M2:1749 جامه را بدرید و آهی کرد تفتسر نهاد اندر بیابانی و رفت جامه بر تن درید و آهی سوزان کشید،سر به بیابان گذاشت و راهی شد.چوپان از شدت اندوه و پشیمانی، لباسش را پاره کرد، آهی آتشین کشید و سرگشته و حیران، به سوی بیابان روانه شد.