بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیتها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و میگفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان میگفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر
國王之子們遵從「人貪求被禁止之物」的法則,說:‘我們已表現出自己的順從,但你的惡習卻不願接受順從。’他們拋開父親所有的訓誡和勸告,走向那個被禁止的城堡,結果落入了災難之井。他們的自責之魂對他們說:‘難道沒有警告者來到你們這裡嗎?’他們哭泣並後悔地說:‘如果我們聽從或理智,我們就不會成為火獄的居民。’
- M6:3697 این سخن پایان ندارد آن فریقبر گرفتند از پی آن دز طریق ❋
- M6:3698 بر درخت گندم منهی زدنداز طویلهٔ مخلصان بیرون شدند ❋
- M6:3699 چون شدند از منع و نهیش گرمترسوی آن قلعه بر آوردند سر ❋
- M6:3700 بر ستیز قول شاه مجتبیتا به قلعهٔ صبرسوز هشربا ❋
- M6:3701 آمدند از رغم عقل پندتوزدر شب تاریک بر گشته ز روز ❋
- M6:3702 اندر آن قلعهٔ خوش ذات الصورپنج در در بحر و پنجی سوی بر ❋
- M6:3703 پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بوپنج از آن چون حس باطن رازجو ❋
- M6:3704 زان هزاران صورت و نقش و نگارمیشدند از سو به سو خوش بیقرار ❋
- M6:3705 زین قدحهای صور کمباش مستتا نگردی بتتراش و بتپرست ❋
- M6:3706 از قدحهای صور بگذر مهایستباده در جامست لیک از جام نیست ❋
- M6:3707 سوی بادهبخش بگشا پهن فمچون رسد باده نیاید جام کم ❋
- M6:3708 آدما معنی دلبندم بجویترک قشر و صورت گندم بگوی ❋
- M6:3709 چونک ریگی آرد شد بهر خلیلدانک معزولست گندم ای نبیل ❋
- M6:3710 صورت از بیصورت آید در وجودهمچنانک از آتشی زادست دود ❋
- M6:3711 کمترین عیب مصور در خصالچون پیاپی بینیش آید ملال ❋
- M6:3712 حیرت محض آردت بیصورتیزاده صد گون آلت از بیآلتی ❋
- M6:3713 بی ز دستی دستها بافد همیجان جان سازد مصور آدمی
- M6:3714 آنچنان که اندر دل از هجر و وصالمیشود بافیده گوناگون خیال
- M6:3715 هیچ ماند این مؤثر با اثرهیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر
- M6:3716 نوحه را صورت ضرر بیصورتستدست خایند از ضرر کش نیست دست ❋
- M6:3717 این مثل نالایقست ای مستدلحیلهٔ تفهیم را جهد المقل
- M6:3718 صنع بیصورت بکارد صورتیتن بروید با حواس و آلتی ❋
- M6:3719 تا چه صورت باشد آن بر وفق خوداندر آرد جسم را در نیک و بد ❋
- M6:3720 صورت نعمت بود شاکر شودصورت مهلت بود صابر شود ❋
- M6:3721 صورت رحمی بود بالان شودصورت زخمی بود نالان شود ❋
- M6:3722 صورت شهری بود گیرد سفرصورت تیری بود گیرد سپر ❋
- M6:3723 صورت خوبان بود عشرت کندصورت غیبی بود خلوت کند ❋
- M6:3724 صورت محتاجی آرد سوی کسبصورت بازو وری آرد به غصب ❋
- M6:3725 این ز حد و اندازهها باشد برونداعی فعل از خیال گونهگون ❋
- M6:3726 بینهایت کیشها و پیشههاجمله ظل صورت اندیشهها ❋
- M6:3727 بر لب بام ایستاده قوم خوشهر یکی را بر زمین بین سایهاش ❋
- M6:3728 صورت فکرست بر بام مشیدوآن عمل چون سایه بر ارکان پدید ❋
- M6:3729 فعل بر ارکان و فکرت مکتتملیک در تاثیر و وصلت دو به هم ❋
- M6:3730 آن صور در بزم کز جام خوشیستفایدهٔ او بیخودی و بیهشیست ❋
- M6:3731 صورت مرد و زن و لعب و جماعفایدهش بیهوشی وقت وقاع ❋
- M6:3732 صورت نان و نمک کان نعمت استفایدهش آن قوت بیصورت است ❋
- M6:3733 در مصاف آن صورت تیغ و سپرفایدهش بیصورتی یعنی ظفر
- M6:3734 مدرسه و تعلیق و صورتهای ویچون به دانش متصل شد گشت طی ❋
- M6:3735 این صور چون بندهٔ بیصورتندپس چرا در نفی صاحبنعمتند ❋
- M6:3736 این صور دارد ز بیصورت وجودچیست پس بر موجد خویشش جحود ❋
- M6:3737 خود ازو یابد ظهور انکار اونیست غیر عکس خود این کار او ❋
- M6:3738 صورت دیوار و سقف هر مکانسایهٔ اندیشهٔ معمار دان ❋
- M6:3739 گرچه خود اندر محل افتکارنیست سنگ و چوب و خشتی آشکار ❋
- M6:3740 فاعل مطلق یقین بیصورتستصورت اندر دست او چون آلتست ❋
- M6:3741 گه گه آن بیصورت از کتم عدممر صور را رو نماید از کرم ❋
- M6:3742 تا مدد گیرد ازو هر صورتیاز کمال و از جمال و قدرتی ❋
- M6:3743 باز بیصورت چو پنهان کرد روآمدند از بهر کد در رنگ و بو ❋
- M6:3744 صورتی از صورت دیگر کمالگر بجوید باشد آن عین ضلال ❋
- M6:3745 پس چه عرضه میکنی ای بیگهراحتیاج خود به محتاجی دگر ❋
- M6:3746 چون صور بندهست بر یزدان مگوظن مبر صورت به تشبیهش مجو ❋
- M6:3747 در تضرع جوی و در افنای خویشکز تفکر جز صور ناید به پیش ❋
- M6:3748 ور ز غیر صورتت نبود فرهصورتی کان بیتو زاید در تو به ❋
- M6:3749 صورت شهری که آنجا میرویذوق بیصورت کشیدت ای روی ❋
- M6:3750 پس به معنی میروی تا لامکانکه خوشی غیر مکانست و زمان ❋
- M6:3751 صورت یاری که سوی او شویاز برای مونسیاش میروی ❋
- M6:3752 پس بمعنی سوی بیصورت شدیگرچه زان مقصود غافل آمدی ❋
- M6:3753 پس حقیقت حق بود معبود کلکز پی ذوقست سیران سبل ❋
- M6:3754 لیک بعضی رو سوی دم کردهاندگرچه سر اصلست سر گم کردهاند ❋
- M6:3755 لیک آن سر پیش این ضالان گممیدهد داد سری از راه دم ❋
- M6:3756 آن ز سر مییابد آن داد این ز دمقوم دیگر پا و سر کردند گم ❋
- M6:3757 چونک گم شد جمله جمله یافتنداز کم آمد سوی کل بشتافتند ❋