دفتر ۱ · 81 beyts
بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بینیازی از آن هدیه و از آن سبو
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M1:2861 چون خلیفه دید و احوالش شنید آن سبو را پر ز زر کرد و مزید
- M1:2862 آن عرب را کرد از فاقه خلاص داد بخششها و خلعتهای خاص
- M1:2863 کاین سبو پر زر به دست او دهید چونک واگردد سوی دجلهش برید
- M1:2864 از ره خشک آمدهست و از سفر از ره دجلهش بود نزدیکتر
- M1:2865 چون به کشتی در نشست و دجله دید سجده میکرد از حیا و میخمید
- M1:2866 کای عجب لطف این شه وهاب را وان عجبتر کاو ستد آن آب را
- M1:2867 چون پذیرفت از من آن دریای جود؟ آنچنان نقد دغل را زود زود؟
- M1:2868 کل عالم را سبو دان ای پسر کاو بود از علم و خوبی تا بهسر
- M1:2869 قطرهای از دجلهٔ خوبی اوست کان نمیگنجد ز پُری زیر پوست
- M1:2870 گنج مخفی بُد ز پُری چاک کرد خاک را تابانتر از افلاک کرد
- M1:2871 گنج مخفی بد ز پری جوش کرد خاک را سلطان اطلسپوش کرد
- M1:2872 ور بدیدی شاخی از دجلهٔ خدا آن سبو را او فنا کردی فنا
- M1:2873 آنک دیدندش همیشه بی خودند بیخودانه بر سبو سنگی زدند
- M1:2874 ای ز غیرت بر سبو سنگی زده وان شکستت خود درستی آمده
- M1:2875 خم شکسته آب ازو ناریخته صد درستی زین شکست انگیخته
- M1:2876 جزو جزو خم بهرقصست و بهحال عقل جزوی را نموده این محال
- M1:2877 نه سبو پیدا درین حالت نه آب خوش ببین والله اعلم بالصواب
- M1:2878 چون درِ معنی زنی بازت کنند پرّ فکرت زن که شهبازت کنند
- M1:2879 پر فکرت شد گلآلود و گران زانک گِلخواری، ترا گِل شد چو نان
- M1:2880 نان گلست و گوشت کمتر خور ازین تا نمانی همچو گل اندر زمین
- M1:2881 چون گرسنه میشوی سگ میشوی تند و بد پیوند و بدرَگ میشوی
- M1:2882 چون شدی تو سیر، مرداری شدی بیخبر بیپا ، چو دیواری شدی
- M1:2883 پس دمی مردار و دیگر دم سگی چون کنی در راه شیران خوشتگی؟
- M1:2884 آلت اشکار خود جز سگ مدان کمترک انداز سگ را استخوان
- M1:2885 زانک سگ چون سیر شد سرکش شود کی سوی صید و شکار خوش دود
- M1:2886 آن عرب را بینوایی میکشید تا بدان درگاه و آن دولت رسید
- M1:2887 در حکایت گفتهایم احسان شاه در حق آن بینوای بیپناه
- M1:2888 هرچه گوید مرد عاشق بوی عشق از دهانش میجهد در کوی عشق
- M1:2889 گر بگوید فقه، فقر آید همه بوی فقر آید از آن خوش دمدمه
- M1:2890 ور بگوید کفر، دارد بوی دین آید از گفت ِ شکش بوی یقین
- M1:2891 کفِ کژ کز بحر صدقی خاستهست اصل صاف آن فرع را آراستهست
- M1:2892 آن کفش را صافی و محقوق دان همچو دشنام ِ لب معشوق دان
- M1:2893 گشته آن دشنام نامطلوب او خوش ز بهر عارض محبوب او
- M1:2894 گر بگوید کژ، نماید راستی ای کژی که راست را آراستی
- M1:2895 از شکر گر شکل نانی میپزی طعم قند آید نه نان، چون میمزی
- M1:2896 ور بیابد مؤمنی زرین وثن کی هِلَد آن را برای هر شمن؟
- M1:2897 بلک گیرد اندر آتش افکند صورت عاریتش را بشکند
- M1:2898 تا نماند بر ذهب شکل وثن زانک صورت مانع است و راهزن
- M1:2899 ذات زرش دادِ ربانیت است نقش بت بر نقد زر عاریت است
- M1:2900 بهر کیکی تو گلیمی را مسوز وز صداع هر مگس مگذار روز
- M1:2901 بتپرستی چون بمانی در صوَر صورتش بگذار و در معنی نگر
- M1:2902 مرد حجی، همره ِ حاجی طلب خواه هندو خواه ترک و یا عرب
- M1:2903 منگر اندر نقش و اندر رنگ او بنگر اندر عزم و در آهنگ او
- M1:2904 گر سیاهست او همآهنگ توست تو سپیدش خوان که همرنگ توست
- M1:2905 این حکایت گفته شد زیر و زبر همچو فکر عاشقان بی پا و سر
- M1:2906 سر ندارد چون ز ازل بودهست پیش پا ندارد با ابد بودهست خویش
- M1:2907 بلک چون آبست هر قطره از آن هم سرست و پا و هم بی هر دوان
- M1:2908 حاش لله این حکایت نیست هین نقد حال ما و تست این، خوش ببین
- M1:2909 زانک صوفی با کرّ و با فر بود هرچ آن ماضیست لا یذکر بود
- M1:2910 هم عرب ما، هم سبو ما، هم مَلِک جمله ما یؤفک عنه من افک
- M1:2911 عقل را شو دان و زن این نفْس و طَمْع این دو ظلمانی و منکِر، عقل شمع
- M1:2912 بشنو اکنون اصل انکار از چه خاست زانک کل را گونهگونه جزوهاست
- M1:2913 جزو کل نی جزوها نسبت به کل نی چو بوی گل که باشد جزو گل
- M1:2914 لطف سبزه جزو لطف گل بود بانگ قمری جزو آن بلبل بود
- M1:2915 گر شوم مشغول اشکال و جواب تشنگان را کی توانم داد آب
- M1:2916 گر تو اشکالی بکلی و حرج صبر کن الصبر مفتاح الفرج
- M1:2917 احتما کن احتما ز اندیشهها فکر شیر و گور و دلها بیشهها
- M1:2918 احتماها بر دواها سرورست زانک خاریدنْ فزونیِ گَرست
- M1:2919 احتما اصل دوا آمد یقین احتما کن، قوّت جانت ببین
- M1:2920 قابل این گفتهها شو گوشوار تا که از زر سازمت من گوشوار
- M1:2921 حلقه در گوش مه زرگر شوی تا به ماه و تا ثریا بر شوی
- M1:2922 اولا بشنو که خلق مختلف مختلف جانند تا یا از الف
- M1:2923 در حروف مختلف شور و شکیست گرچه از یکرو ز سر تا پا یکیست
- M1:2924 از یکی رو ضد و یک رو متحد از یکی رو هزل و از یک روی جد
- M1:2925 پس قیامت روز عرض اکبرست عرض او خواهد که با زیب و فرست
- M1:2926 هر که چون هندویِ بد سودایی است روز عرضش نوبت رسوایی است
- M1:2927 چون ندارد روی همچون آفتاب او نخواهد جز شبی همچون نقاب
- M1:2928 برگ یک گل چون ندارد خارِ او شد بهاران دشمن اسرار او
- M1:2929 وانک سر تا پا گُلست و سوسنست پس بهار او را دو چشم روشن است
- M1:2930 خار بیمعنی خزان خواهد خزان تا زند پهلوی خود با گلستان
- M1:2931 تا بپوشد حسن آن و ننگ این تا نبینی رنگ آن و زنگ این
- M1:2932 پس خزان او را بهارست و حیات یک نماید سنگ و یاقوت زکات
- M1:2933 باغبان هم داند آن را در خزان لیک دید یک به از دید جهان
- M1:2934 خود جهان آن یک کس است او ابلهست هر ستاره بر فلک جزو مه است
- M1:2935 پس همیگویند هر نقش و نگار مژده مژده نک همیآید بهار
- M1:2936 تا بود تابان شکوفه چون زره کی کنند آن میوهها پیدا گره
- M1:2937 چون شکوفه ریخت، میوه سر کند چونکه تن بشکست، جان سر بر زند
- M1:2938 میوه معنی و شکوفه صورتش آن شکوفه مژده، میوه نعمتش
- M1:2939 چون شکوفه ریخت میوه شد پدید چونکه آن کم شد، شد این اندر مزید
- M1:2940 تا که نان نشکست، قوّت کی دهد؟ ناشکسته خوشهها کی می دهد؟
- M1:2941 تا هلیله نشکند با ادویه کی شود خود صحتافزا ادویه؟
❋