قرائت› دفتر ۱› بخش ۹۸ → قبلی · بعدی ←
بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها
در بیان این حدیث که «إن لربکم في أيام دهرکم نفحات ألا فتعرضوا لها»
- M1:1957 گفت پیغامبر که نفحتهای حقاندرین ایام میآرد سبق پیامبر فرمود که نسیمهای رحمت خداونددر این روزگار، پیدرپی از راه میرسند و بر یکدیگر سبقت میگیرنداین بیت به حدیثی از پیامبر اسلام اشاره دارد که میگوید در طول زندگی، فرصتهای ویژهای برای دریافت رحمت و فیض الهی پیش میآید و انسان باید برای بهرهبردن از آنها آماده باشد.
- M1:1958 گوش و هش دارید این اوقات رادر ربایید این چنین نفحات را نسبت به این لحظهها، گوش و هوش خود را تیز کنیدو این نسیمهای رحمت الهی را غنیمت بشمارید و بقاپیددر این ایام خاص، کاملاً هشیار و آگاه باشید تا بتوانید این فرصتهای معنوی و الهامات الهی را که گذرا هستند، دریافت کنید و از دست ندهید.
- M1:1959 نفحه آمد مر شما را دید و رفتهر که را میخواست جان بخشید و رفت نسیمی از الطاف الهی وزیدن گرفت، شما را دید و گذشتبه هر کس که شایستهاش دید، جانی تازه بخشید و رفتفرصتهای معنوی و الهامات ربانی همچون نسیمی گذرا هستند؛ میآیند، به افراد مستعد فیض میرسانند و به سرعت میگذرند.
- M1:1960 نفحهٔ دیگر رسید آگاه باشتا ازین هم وانمانی خواجهتاش نسیمی دیگر از سوی حق وزیدن گرفت، هشیار باش!تا این بار هم از این فیض الهی بینصیب نمانی، ای همراه و همسفر.ای سالک راه حق، فرصتی دیگر و جلوهای تازه از رحمت الهی در رسیده است؛ بیدار و آماده باش تا این موهبت را نیز مانند فرصتهای پیشین از دست ندهی.
- M1:1961 جان آتش یافت زو آتش کشیجان مرده یافت از وی جنبشی جانی که در آتش [نفس و هوس] میسوخت، از آن [نفحه] راهی برای خاموشی یافتو جانی که مرده و بیحرکت بود، از آن حیاتی دوباره و جنبشی گرفتاین نسیم الهی برای هر جانی، اثری متناسب با حال او دارد: جانهای ناآرام و پرشور را آرام میکند و جانهای مرده و بیانگیزه را به حرکت و زندگی وامیدارد.
- M1:1962 جان ناری یافت از وی انطفامرده پوشید از بقای او قبا جانی که در آتش نفس میسوخت، با این نسیم الهی خاموش و آرام شد،و آن جان مرده، از برکت حیات جاودان آن، لباس هستی و بقا بر تن کرد.این نسیم رحمت الهی، جانهای اسیر خشم و شهوت را آرام میکند و به جانهای مرده و ناامید، حیاتی دوباره و ابدی میبخشد.
- M1:1963 تازگی و جنبش طوبیست اینهمچو جنبشهای حیوان نیست این این طراوت و جنبش، از جنس بهشت و عالم معناستو مانند حرکات غریزی و حیوانی نیست.این جنبش و حیاتی که از «نفحات حق» (نسیمهای الهی) در جان انسان پدید میآید، حرکتی روحانی و آسمانی است، نه یک هیجان نفسانی و غریزی.
- M1:1964 گر در افتد در زمین و آسمانزهرههاشان آب گردد در زمان اگر این دمِ الهی بر زمین و آسمان فرود آید،از هیبت و عظمتش، وجودشان در لحظهای آب میشود.این نفحه و تجلی الهی چنان قدرتمند و باهیبت است که اگر بر زمین و آسمان فرود آید، آنها از شدت ترس و شکوه آن، فوراً از هم فرو میپاشند.
- M1:1965 خود ز بیم این دم بیمنتهاباز خوان فابین ان یحملنها از ترس و هیبت این نفحهی الهی بیپایان،آیهی «فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا» را به یاد بیاور.این الهام و تجلی الهی آنچنان عظیم و بیانتهاست که کوهها و آسمانها نیز از ترسِ تحمل آن سر باز زدند.
- M1:1966 ورنه خود اشفقن منها چون بدیگرنه از بیمش دل که خون شدی وگرنه چرا آسمان و زمین از آن بار امانت میترسیدند؟و اگر نه از ترس آن، دل کوهها مگر خون نمیشد؟این بیت میگوید اگر آن «نفحات» و «امانت» الهی اینچنین عظیم و دهشتناک نبود، چرا آسمانها و زمین از پذیرش آن سر باز زدند و کوهها از ترس آن متلاشی میشدند؟
- M1:1967 دوش دیگر لون این میداد دستلقمهٔ چندی درآمد ره ببست دیشب حالتی روحانی و الهی از نوعی دیگر در حال دست دادن بود،که چند لقمه غذا از راه رسید و مسیر آن فیض را مسدود کرد.دیشب فرصتی برای تجربهای معنوی فراهم شده بود، اما پرداختن به نیازهای جسمانی و دنیوی، مانند خوردن چند لقمه، مانع از درک آن حال خوش روحانی شد.
- M1:1968 بهر لقمه گشته لقمانی گرووقت لقمانست ای لقمه برو به خاطر یک لقمه، حکمتی چون حکمت لقمان به گروگان گرفته شده است.ای لقمه برو، که اکنون زمانِ حکمت و معرفت است.برای رسیدن به لذتهای کوچک و مادی (لقمه)، حکمت و معرفت بزرگ معنوی (لقمان) را فدا کردهای. اکنون زمان دریافت فیض الهی است، پس باید از این دلبستگیهای حقیر دست کشید.
- M1:1969 از هوای لقمهٔ این خارخاراز کف لقمان همی جویید خار به خاطر میل و آرزوی یک لقمه و این خارشِ تمامنشدنی،از دستِ لقمانِ حکیم، خار طلب میکنید.به دلیل حرص و ولع برای رسیدن به خواستههای حقیر دنیوی (لقمه)، از منبع حکمت و معرفت (لقمان) چیزی بیارزش و آزاردهنده (خار) طلب میکنید و از گوهر اصلی غافل میشوید.
- M1:1970 در کف او خار و سایهش نیز نیستلیکتان از حرص آن تمییز نیست در دست او نه خاری هست و نه حتی سایهای از خار،اما شما از شدت حرص و آز، قدرت تشخیص ندارید.لقمان حکیم (نماد عقل و معنویت) هیچ چیز زیانباری برای عرضه ندارد، اما حرص و طمع شما برای دنیا چنان چشم بصیرتتان را کور کرده که این حقیقت را تشخیص نمیدهید و به اشتباه از او انتظار آسیب دارید.
- M1:1971 خار دان آن را که خرما دیدهایزانک بس نانکور و بس نادیدهای آنچه را که خرما میپنداری، خار بدانچون بسیار نعمتناشناس و بسیار ناآزمودهایآنچه را که به خاطر حرص و آز، شیرین و خواستنی میبینی (مثل خرما)، در حقیقت چیزی جز خاری رنجآور نیست؛ این خطای دید تو ناشی از کوردلی و بیتجربگی معنوی است.
- M1:1972 جان لقمان که گلستان خداستپای جانش خستهٔ خاری چراست جان لقمان که باغ و بوستان خداست،چرا پای روحش از خاری زخمی شده است؟این بیت با شگفتی میپرسد که چرا روح انسان، که ذاتاً الهی و مانند گلستانی زیباست، اسیر و مجروح خواستههای حقیر دنیوی (مانند یک خار) میشود.
- M1:1973 اشتر آمد این وجود خارخوارمصطفیزادی برین اشتر سوار این وجودِ مادی و دنیادوست، به شتری میمانَد که خوار میخورد،و روحی از تبار مصطفی (ص) بر این شتر سوار است.این بیت، وجود جسمانی و نفسانی انسان را به شتری تشبیه میکند که به خوردن خارهای بیارزش دنیا عادت کرده، در حالی که روح الهی و شریف انسان، همچون سواری والا مقام، بر این جسم سوار است.
- M1:1974 اشترا تنگ گلی بر پشت تستکز نسیمش در تو صد گلزار رست ای شتر، بر پشت تو دستهای گل قرار داردکه از عطر آن، صدها گلستان در درونت روییده استای وجود جسمانی که همچون شتری هستی، روحی الهی بر تو سوار است که همچون دستهگلی خوشبوست و از برکت آن، استعدادهای معنوی بسیاری در وجود تو شکفته است.
- M1:1975 میل تو سوی مغیلانست و ریگتا چه گل چینی ز خار مردریگ تمایل تو به سوی خار و بیابان استاز این بوتههای خشک و بیثمر چه گلی میخواهی بچینی؟ای انسان، وجود تو همچون شتری است که به جای توجه به گلستان روح الهی که بر پشت دارد، میل به خوردن خارهای بیارزش و گشتن در بیابانهای خشک دنیوی دارد و از این راه به هیچ نتیجهای نمیرسد.
- M1:1976 ای بگشته زین طلب از کو بکوچند گویی کین گلستان کو و کو ای که در این جستجو، کوچه به کوچه گشتهای،تا به کی میپرسی که «آن گلستان کجاست، کجاست؟»ای سالکی که برای یافتن حقیقت معنوی، سرگردان به هر سو میروی، تا کی میخواهی جای آن «گلستان» را از دیگران بپرسی، در حالی که آن را در درون خود حمل میکنی؟
- M1:1977 پیش از آن کین خار پا بیرون کنیچشم تاریکست جولان چون کنی تا وقتی این خار را از پایت بیرون نکشیدهای،چشمت تاریک است؛ چگونه میتوانی به تاخت و تاز بپردازی؟تا زمانی که مانع اصلی (دلبستگیهای دنیوی) را از سر راه جانت برنداشتهای، بصیرت معنوی نخواهی داشت و نمیتوانی در مسیر حقیقت پیشرفت کنی.
- M1:1978 آدمی کو مینگنجد در جهاندر سر خاری همی گردد نهان انسانی که در تمام این جهان نمیگنجد،خود را در سر یک خار پنهان میکند.انسان، با آنکه روح و ظرفیتی به وسعت کل هستی دارد، خود را اسیر و گرفتار یک دلبستگی کوچک و حقیر دنیوی میکند.
- M1:1979 مصطفی آمد که سازد همدمیکلمینی یا حمیرا کلمی پیامبر آمد تا همدم و همراهی بیافریند؛و میگفت: «ای حمیرا، با من سخن بگو، با من حرف بزن.»مولانا میگوید که پیامبر اسلام برای ایجاد انس و الفت میان انسان و حقیقت الهی آمد و این صمیمیت را حتی در گفتگو با همسرش، عایشه، که او را «حمیرا» میخواند، جستجو میکرد.
- M1:1980 ای حمیرا اندر آتش نه تو نعلتا ز نعل تو شود این کوه لعل ای حمیرا (ای جان لطیف)، نعل وجودت را در آتش عشق الهی بگذارتا از حرارت آن، این کوه هستیِ تو به لعل درخشان بدل شودای جان انسانی، خود را در آتش عشق و ریاضت وارد کن تا وجود سخت و سنگین تو، همچون کوهی که به گوهری گرانبها تبدیل میشود، ارزشمند و نورانی گردد.
- M1:1981 این حمیرا لفظ تانیثست و جاننام تانیثش نهند این تازیان این لقب «حمیرا» واژهای مؤنث است و «جان» هم همینطورکه عربها برای آن نامی مؤنث به کار میبرندمولانا به یک نکتهی زبانی اشاره میکند: لقب «حمیرا» (خطاب به عایشه) و واژهی «نفس» یا «جان» در زبان عربی مؤنث هستند، اما این صرفاً یک قرارداد زبانی است و به ماهیت حقیقی روح ربطی ندارد.
- M1:1982 لیک از تانیث جان را باک نیستروح را با مرد و زن اشراک نیست اما «جان» از مؤنث نامیده شدن هراسی ندارد،چرا که «روح» هیچ ربط و اشتراکی با مرد یا زن بودن ندارد.اینکه در زبان عربی واژهٔ «جان» مؤنث است، به ذات آن آسیبی نمیزند، زیرا حقیقت روح انسانی ورای جنسیت مذکر و مؤنث است.
- M1:1983 از مؤنث وز مذکر برترستاین نی آن جانست کز خشک و ترست این جان، فراتر از زن و مرد بودن است؛این آن جانی نیست که از عناصر خشک و ترِ طبیعت ساخته شده باشد.روح حقیقی انسان، ورای جنسیت مؤنث و مذکر است و با جان حیوانی که از عناصر مادی (خشک و تر) تشکیل شده، تفاوت دارد.
- M1:1984 این نه آن جانست کافزاید ز نانیا گهی باشد چنین گاهی چنان این آن جانی نیست که با خوردن نان رشد کند،یا آنکه گاهی حالتی داشته باشد و گاهی حالتی دیگر.روح الهی که از آن سخن میگوییم، با روح حیوانی و نفسانی تفاوت دارد؛ این روح با غذای مادی فربه نمیشود و دچار نوسانات و تغییر حال نیست.
- M1:1985 خوش کنندهست و خوش و عین خوشیبی خوشی نبود خوشی ای مرتشی این روح، شادیبخش و شاد و خودِ شادی است.ای کسی که خوشی را از غیر میگیری، خوشیِ واقعی بدون این سرچشمه ممکن نیست.روح حقیقی انسان، سرچشمه، ماهیت و خودِ خوشی است. ای کسی که شادی را از منابع بیرونی و عاریتی میخواهی (مانند رشوهخوار)، بدان که خوشی پایدار بدون اتصال به این منبع اصیل، وجود ندارد.
- M1:1986 چون تو شیرین از شکر باشی بودکان شکر گاهی ز تو غایب شود وقتی شیرینی تو از شکر باشد، این امکان هستکه آن شکر گاهی از تو پنهان و دور شود.اگر شادی و حال خوش تو به عاملی بیرونی وابسته باشد، این شادی پایدار نیست و با از دست رفتن آن عامل، تو نیز شادیات را از دست میدهی.
- M1:1987 چون شکر گردی ز تاثیر وفاپس شکر کی از شکر باشد جدا وقتی در اثر وفاداری و پایمردی در راه عشق، خودت به شکر تبدیل شوی،دیگر چگونه ممکن است شکر از شکر جدا باشد؟این بیت تفاوت میان شیرین شدن با شکر (داشتن صفتی عاریهای) و خودِ شکر شدن (تبدیل ماهیت) را بیان میکند؛ وقتی سالک در اثر وفاداری به معشوق، وجودش با او یکی میشود، دیگر جدایی معنا ندارد.
- M1:1988 عاشق از خود چون غذا یابد رحیقعقل آنجا گم شود گم ای رفیق وقتی عاشق، شراب ناب معرفت را از درون خود مینوشد،ای دوست، در آنجا عقل حسابگر گم میشود و از کار میافتد.زمانی که سالک به مقام فنا میرسد و مستقیماً از ذات الهی تغذیه میکند، عقل جزئی و استدلالی که ابزار شناخت دنیوی است، کارایی خود را از دست میدهد و محو میگردد.
- M1:1989 عقل جزوی عشق را منکر بودگرچه بنماید که صاحبسر بود عقلِ حسابگر، منکر و مخالف عشق است،هرچند وانمود کند که از اسرار باخبر است.عقل جزئی و مصلحتاندیش، ذاتاً عشق را انکار میکند، حتی اگر ظاهری آگاه و رازدار به خود بگیرد و ادعای فهم عوالم معنوی را داشته باشد.
- M1:1990 زیرک و داناست اما نیست نیستتا فرشته لا نشد آهرمنیست عقل جزئی باهوش و داناست، اما هنوز «نیست» و محو نشده است.تا زمانی که فرشته «نه» نگوید و تسلیم نشود، در واقع اهریمن است.عقل حسابگر و جزئینگر، هرچقدر هم که هوشمند و آگاه باشد، تا زمانی که در برابر حقیقت عشق و شهود تسلیم نشود و خود را نفی نکند، در本质 همچون ابلیس است.
- M1:1991 او بقول و فعل یار ما بودچون بحکم حال آیی لا بود او در گفتار و کردار، دوست و همراه ما به نظر میرسید،اما وقتی به قلمروِ «حال» و تجرّبهٔ باطنی میرسی، میبینی که هیچ و پوچ است.عقل جزئی در ظاهر و در امور دنیوی، دوست و راهنمای انسان است، اما در ساحتِ عشق و تجربهٔ معنوی، یک مانع و حجاب است و باید نفی شود.
- M1:1992 لا بود چون او نشد از هست نیستچونک طوعا لا نشد کرها بسیست او «نه» است، چون از «هستی» خود «نیست» نشده است.چون با میل و رغبت «نه» نشد، به اجبار «نه» خواهد شد.عقل جزئی که از خودی و هستیاش دست نکشیده، در برابر عشق و حقیقت، یک «نه» بزرگ است. اگر این «نه» شدن و تسلیم، داوطلبانه نباشد، سرانجام به زور و اجبار اتفاق خواهد افتاد.
- M1:1993 جان کمالست و ندای او کمالمصطفی گویان ارحنا یا بلال جان، خود کمال است و ندای او نیز کمال است؛همانطور که مصطفی میگفت: «ای بلال، ما را آسوده کن.»روح کامل، ندایش نیز کامل است. همچنان که پیامبر (ص) از بلال میخواست با اذان گفتن، او را به آرامش و وصال برساند.
- M1:1994 ای بلال افراز بانگ سلسلتزان دمی کاندر دمیدم در دلت ای بلال، آن بانگ شیرین و روانت را سر بده،از همان نَفَسی که من در دل تو دمیدهام.پیامبر به بلال میگوید اذان بگو، چرا که صدای تو بازتاب همان نَفَس معنوی است که من در جان تو دمیدهام و از خود تو سرچشمه نمیگیرد.
- M1:1995 زان دمی کادم از آن مدهوش گشتهوش اهل آسمان بیهوش گشت از همان نَفَسی که خداوند در آدم دمید و او را از خود بیخود کرد،هوش و حواس تمام ساکنان آسمان نیز از دست رفت.این بیت به قدرت و عظمت «نَفَس الهی» اشاره دارد که در آدم دمیده شد؛ این دم به قدری نیرومند بود که نه تنها آدم را مدهوش کرد، بلکه فرشتگان و اهل آسمان را نیز از خود بیخود ساخت.
- M1:1996 مصطفی بیخویش شد زان خوب صوتشد نمازش از شب تعریس فوت پیامبر از آن نوای خوش، از خود بیخود گشتو در شب تعریس، نمازش قضا شدپیامبر (ص) چنان در آن صدای خوش الهی غرق شد و از خود بیخود گشت که در واقعهی «شب تعریس»، نماز صبحش قضا شد.
- M1:1997 سر از آن خواب مبارک بر نداشتتا نماز صبحدم آمد بچاشت چنان در آن خواب خوش و پربرکت غرق بود که سر بلند نکرد،تا آنکه وقت نماز صبح گذشت و هنگام چاشت فرا رسید.پیامبر چنان در خوابی روحانی و مبارک فرورفته بود که از خود بیخود شد و نماز صبحش قضا شد و تا میانهٔ روز بیدار نشد.
- M1:1998 در شب تعریس پیش آن عروسیافت جان پاک ایشان دستبوس در آن شبِ «تعریس»، در محضرِ آن معشوقِ همچون عروس،جانِ پاک پیامبر و یارانش به شرفِ بوسیدنِ دستِ او نائل آمد.در آن شبِ خاص (لیلة التعریس)، روحِ پاک پیامبر و اصحابش به وصال و نزدیکیِ معنوی با حضرت حق رسیدند و از فیض او بهرهمند شدند.
- M1:1999 عشق و جان هر دو نهانند و ستیرگر عروسش خواندهام عیبی مگیر عشق و جان، هر دو پنهان و پوشیدهاندپس اگر آن را «عروس» خواندهام، بر من خرده مگیرعشق و روح هر دو امری پنهان و نادیدنی هستند، بنابراین اگر من این حقیقت لطیف و پوشیده را به عروسی تشبیه کردهام، این تشبیه را عیب و ایراد به شمار نیاور.
- M1:2000 از ملولی یار خامش کردمیگر همو مهلت بدادی یکدمی از خستگی و دلزدگی از محبوب، سکوت میکردماگر خود او حتی لحظهای به من امان میداد.مولانا میگوید که از شدت و سنگینی الهام معشوق (خداوند) خسته شده و دوست داشت سکوت کند، اما خود معشوق به او اجازهٔ توقف نمیدهد و او را به ادامهٔ سخن وامیدارد.
- M1:2001 لیک میگوید بگو هین عیب نیستجز تقاضای قضای غیب نیست اما او میگوید: «بگو! آگاه باش که این عیب نیست»«این چیزی جز خواست و فرمانِ قضای عالم غیب نیست»مولانا میگوید که اگر به سخن ادامه میدهد و اسرار را فاش میکند، به میل خود نیست؛ بلکه این امر، فرمان و خواست خداوند است و نباید آن را عیب شمرد.
- M1:2002 عیب باشد کو نبیند جز که عیبعیب کی بیند روان پاک غیب آن کسی که فقط عیبها را میبیند، خودش سرشار از عیب است.روح پاکی که به عالم غیب تعلق دارد، چگونه میتواند عیب ببیند؟شخص عیبجو، خود معیوب است، زیرا نگاهش به جهان بازتاب درونش است. در مقابل، روحی که با عالم غیب و حقیقت الهی پیوند دارد، پاک است و در دیگران عیبی نمیبیند.
- M1:2003 عیب شد نسبت به مخلوق جهولنی به نسبت با خداوند قبول کاری که از دیدگاه انسان نادان عیب به شمار میآید،از دیدگاه خداوندِ پذیرنده، عیب نیست.این بیت تفاوت دیدگاه انسان و خدا را بیان میکند: آنچه در نگاه محدود و جاهلانهٔ بشری یک «عیب» یا «نقص» است، در نگاه خداوند که پذیرای همه چیز است، چنین نیست.
- M1:2004 کفر هم نسبت به خالق حکمتستچون به ما نسبت کنی کفر آفتست کفر نیز اگر از دید خداوند نگریسته شود، حکمتی در خود دارد،اما وقتی از دید ما انسانها به آن نگاه کنیم، یک مصیبت و بلاست.این بیت میگوید که پدیدههایی مانند کفر و شر، در نظام کلی آفرینش که خداوند آن را اداره میکند، دارای حکمت و کارکردی هستند، اما از منظر انسان، کفر یک آفت ویرانگر برای روح و زندگی اوست.
- M1:2005 ور یکی عیبی بود با صد حیاتبر مثال چوب باشد در نبات و اگر در کنار صدها جلوهی زندگی، یک عیب هم باشدمانند تکه چوبی خشک در میان یک گیاهِ سرسبز استدر وجودی که سرشار از حیات معنوی است، یک عیب ظاهری همانقدر بیاهمیت است که یک شاخهی خشک در پیکر درختی زنده و باطراوت.
- M1:2006 در ترازو هر دو را یکسان کشندزانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند در ترازوی حق، این هر دو را یکسان میسنجند،زیرا آن دو همچون جسم و جان، با هم خوش و دلنشیناند.در نگاه خداوند، عیب جزئی یک انسان پاکدل همراه با صدها کمال او سنجیده میشود و مجموعهای خوشایند را تشکیل میدهد، همانطور که جسم و جان با هم یک وجود کامل و زیبا را میسازند.
- M1:2007 پس بزرگان این نگفتند از گزافجسم پاکان عین جان افتاد صاف پس بزرگان این سخن را بیهوده نگفتند،که جسم پاکان، صاف و روشن، عینِ جانشان شده است.بنابراین، سخن عارفان و اولیای الهی که میگویند جسم انسانهای پاک و خالص، همچون روحشان لطیف و نورانی میشود، سخنی بیپایه و اساس نیست.
- M1:2008 گفتشان و نفسشان و نقششانجمله جان مطلق آمد بی نشان گفتارشان، وجودشان و صورت ظاهریشان،همگی به جانِ مطلق و بینشان تبدیل شده است.برای اولیای الهی، تمام جنبههای وجودیشان — از کلام و نَفَس گرفته تا جسم و ظاهرشان — به طور کامل در روح الهی و جانِ بینشان حل شده و با آن یکی گشته است.
- M1:2009 جان دشمندارشان جسمست صرفچون زیاد از نرد او اسمست صرف جانِ دشمنانِ آنها، جسمی بیش نیستهمچون مهرهٔ «زیاد» در بازی نرد که فقط اسمی از آن باقی استروحِ مخالفان و دشمنان اولیای حق، به قدری مادی و فرومایه است که انگار اصلاً روحی در کار نیست و تنها جسمی محض است، درست مانند مهرهٔ «زیاد» در بازی نرد که فقط نامی دارد و در بازی واقعی نقشی ایفا نمیکند.
- M1:2010 آن به خاک اندر شد و کل خاک شدوین نمک اندر شد و کل پاک شد آن یکی به خاک پیوست و سر تا پا خاک شد،و این یکی در معدن نمک رفت و سراپا پاک شد.فردی که ماهیتش خاکی و مادی است، با پیوستن به دنیا کاملاً خاکی میشود؛ اما آنکه ماهیتش الهی و پاک است، با ورود به عالم معنا، سراسر پاکی و صفا میگردد.
- M1:2011 آن نمک کز وی محمد املحستزان حدیث با نمک او افصحست آن نمک معنوی که وجود محمد (ص) را نمکین و جذاب کرده،باعث شده که سخنان و احادیث او نیز شیرین و فصیحترین باشد.جذابیت معنوی و روحانی پیامبر اسلام (ص) که از «نمک» حقیقت الهی سرچشمه میگیرد، دلیل اصلی فصاحت و دلنشینی بیمانند سخنان اوست.
- M1:2012 این نمک باقیست از میراث اوبا توند آن وارثان او بجو این «نمک» معنوی از میراث پیامبر باقی مانده است؛وارثان او با تو و در میان شما هستند، پس آنان را جستجو کن.آن جوهر معنوی و روحانیت پیامبر اسلام به وارثان معنوی او، یعنی اولیا و عارفان، به ارث رسیده است. این وارثان در هر عصری حضور دارند و برای بهرهمند شدن از این میراث باید آنها را یافت.
- M1:2013 پیش تو شسته ترا خود پیش کوپیش هستت جان پیشاندیش کو آن میراث معنوی روبروی تو نشسته است، اما حضور و آگاهی خودت کجاست؟در برابر این هستیِ ظاهریات، آن جانِ آیندهنگر و دوراندیش تو کجاست؟فرصتهای معنوی و راهنمایان الهی در دسترس تو هستند، اما تو خودت حضور ذهن نداری و جانت به جای آیندهنگری، اسیر لحظهی حال و مادیات است.
- M1:2014 گر تو خود را پیش و پس داری گمانبستهٔ جسمی و محرومی ز جان اگر خود را در حصارِ «پیش» و «پس» تصور میکنی،زندانیِ جسم خویشی و از عالمِ جان بیبهرهای.اگر هویت خود را محدود به ابعاد مادی و زمانی (مانند گذشته و آینده، یا جلو و عقب) بدانی، در واقع اسیر جسم هستی و از حقیقت بیمکان و بیزمانِ جان محروم ماندهای.
- M1:2015 زیر و بالا پیش و پس وصف تنستبیجهتها ذات جان روشنست بالا و پایین، پیش و پس، همه از اوصافِ تن است؛ذاتِ نورانیِ جان اما، از هر جهت و سویی رهاست.مفاهیمی مانند بالا و پایین یا جلو و عقب، ویژگیهای جهان مادی و جسمانی هستند، در حالی که حقیقتِ روح، به این ابعاد مکانی محدود نمیشود و فراسوی جهتها قرار دارد.
- M1:2016 برگشا از نور پاک شه نظرتا نپنداری تو چون کوتهنظر چشمانت را با نور پاک الهی باز کن،تا مانند افراد کوتهبین و سطحینگر فکر نکنی.مولانا توصیه میکند که با چشم دل و با نور بصیرت الهی به خود و جهان بنگری تا از این تصور محدود که تو فقط همین جسم مادی هستی رها شوی.
- M1:2017 که همینی در غم و شادی و بسای عدم کو مر عدم را پیش و پس که تو فقط همین جسم هستی، درگیر غم و شادی، و دیگر هیچای که اصل تو عدم است، کجاست برای عدم گذشته و آینده؟اگر خود را فقط همین جسم محدود بدانی که اسیر غم و شادی است، از حقیقت خود که مانند «عدم» فراتر از زمان و مکان است، غافل ماندهای.
- M1:2018 روز بارانست میرو تا به شبنه ازین باران از آن باران رب امروز روز بارش رحمت است، تا شب به پیش برو.منظورم این بارانِ آب نیست، بلکه بارانِ رحمت پروردگار است.این زمان، فرصت بارش رحمت الهی است؛ باید از این فرصت معنوی بهره برد، نه از باران مادی و ظاهری.