قرائت› دفتر ۲› بخش ۲۶ → قبلی · بعدی ←
بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشاندهای بر سر راه بر کن
دستور دادن والی به آن مرد که این بوته خار را که در سر راه کاشتهای برکن
- M2:1228 همچو آن شخص درشت خوشسخندر میان ره نشاند او خاربن مانند آن مرد بیادب و خوشکلامی کهدرست در وسط راه، بوتهی خاری کاشت.این بیت داستان مردی را آغاز میکند که با وجود سخنان فریبنده و خوشایند، رفتاری زشت و آسیبرسان داشت و بوتهی خاری در راه مردم کاشت.
- M2:1229 ره گذریانش ملامتگر شدندپس بگفتندش بکن این را نکند رهگذران او را سرزنش کردندو به او گفتند این بوته را از ریشه در بیاور، اما او این کار را نکرد.مردم و رهگذران، مردی را که بوتهی خاری در راه کاشته بود سرزنش کردند و از او خواستند که آن را بکند، اما او به حرفشان گوش نداد.
- M2:1230 هر دمی آن خاربن افزون شدیپای خلق از زخم آن پر خون شدی آن بوتهی خار لحظه به لحظه بزرگتر میشد،و پای رهگذران از نیش آن غرق خون میگشت.این بیت به رشد مداوم بوتهی خار و آسیب فزایندهای که به مردم میرساند اشاره دارد و نشان میدهد که با گذشت زمان، مشکل بدتر و ریشهدارتر میشود.
- M2:1231 جامههای خلق بدریدی ز خارپای درویشان بخستی زار زار آن بوتهٔ خار، جامههای مردم را پاره پاره میکردو پای درویشان را به سختی و با درد میآزرد.این بیت، آسیب و زیانی را که بوتهٔ خار به رهگذران میرساند توصیف میکند؛ لباسهایشان را میدرید و پای فقیران و سالکان را به شدت زخمی میکرد.
- M2:1232 چون به جِد حاکم بدو گفت این بِکنگفت آری بر کنم روزیش من وقتی حاکم با جدیت به او گفت که این بوته را بکن،پاسخ داد: «بله، حتماً، یک روزی آن را از ریشه در میآورم.»این بیت لحظهای را توصیف میکند که حاکم شهر با قاطعیت به مرد دستور میدهد بوتهٔ خار را بکند و مرد در جواب، با سهلانگاری قول میدهد که «یک روزی» این کار را خواهد کرد.
- M2:1233 مدتی فردا و فردا وعده دادشد درختِ خارِ او محکم نهاد مدتی طولانی وعده داد که «فردا» این کار را میکنم،و در این مدت، درخت خار او ریشهای محکم و استوار پیدا کرد.آن مرد برای مدتی کندن بوتهی خار را به فردا موکول کرد و در نتیجه، آن بوتهی خار روزبهروز قویتر و ریشهدارتر شد.
- M2:1234 گفت روزی حاکمش ای وعده کژپیش آ در کار ما واپس مغژ روزی حاکم به او گفت: «ای کسی که وعدههایت دروغ است،بیا و کاری که به تو سپردهایم را انجام بده و بیش از این تنبلی نکن.»حاکم با قاطعیت به مردی که امروز و فردا میکرد، دستور میدهد که دیگر بهانهتراشی را کنار بگذارد و فوراً بوتهی خار را از سر راه مردم برکند.
- M2:1235 گفت الایام یا عم بینناگفت عجل لا تماطل دیننا مرد گفت: «عمو جان، روزها در پیش است و فرصت باقیست»والی پاسخ داد: «عجله کن! در پرداختِ دِین ما امروز و فردا مکن»این بیت، گفتگوی میان مردِ سهلانگار و حاکم را نشان میدهد؛ مرد با گفتن اینکه «هنوز وقت هست» کار را به آینده موکول میکند، اما حاکم هشدار میدهد که این یک وظیفه و دِین فوری است و نباید در آن تأخیر کرد.
- M2:1236 تو که میگویی که فردا این بدانکه به هر روزی که میآید زمان ای که کار امروز را به فردا میاندازی، این را بدانکه با هر روزی که میگذرد، فرصت از دست میرود.این بیت هشداری است به کسی که کارها را به تعویق میاندازد؛ به او میگوید که با گذشت هر روز، زمان و فرصت برای انجام آن کار کمتر و دشوارتر میشود.
- M2:1237 آن درخت بَد جوانتر میشودوین کننده پیر و مضطر میشود آن درختِ بد هر روز جوانتر و قویتر میشودو این کسی که باید آن را از ریشه درآورد، پیر و بیچارهتر میگرددهرچه در اصلاح یک عادت بد تأخیر کنی، آن عادت در وجودت ریشهدارتر و قویتر میشود، در حالی که تو با گذشت زمان، ضعیفتر و ناتوانتر میشوی.
- M2:1238 خاربن در قوت و برخاستنخارکن در پیری و در کاستن بوتهٔ خار روزبهروز در حال نیرو گرفتن و قد کشیدن است،و آنکه باید خار را بکَند، در حال پیر شدن و تحلیل رفتن.این بیت تقابل میان دو روند معکوس را نشان میدهد: عادت بد (بوتهٔ خار) هر روز قویتر میشود، در حالی که اراده و توانایی انسان برای ریشهکن کردن آن (خارکن) با گذشت زمان و بالا رفتن سن، ضعیفتر میگردد.
- M2:1239 خاربن هر روز و هر دم سبز و ترخارکن هر روز زار و خشک تر بوتهٔ خار هر روز و هر لحظه سبزتر و باطراوتتر میشود،و آنکه باید خار را بکند، هر روز ناتوانتر و خشکیدهتر میگردد.این بیت تضاد میان نیروی فزایندهٔ یک عادت بد و توانایی کاهندهٔ انسان برای ریشهکن کردن آن را نشان میدهد: هر چه بیشتر در انجام کاری نیک تعلل کنی، آن کار سختتر و تو ضعیفتر میشوی.
- M2:1240 او جوانتر میشود تو پیرترزود باش و روزگار خود مبر آن بوته خار جوانتر و قویتر میشود و تو پیرتر و ضعیفتر،پس عجله کن و عمر خود را بیهوده تلف نکن.عادت بد تو هر روز نیرومندتر میشود و تو پیرتر و ناتوانتر. پس در ریشهکن کردن آن شتاب کن و فرصت را از دست مده.
- M2:1241 خاربن دان هر یکی خوی بدتبارها در پای خار آخر زدت بدان که هر کدام از اخلاقهای ناپسند تو، یک بوتهی خار استکه بارها و بارها همین خارها به پایت فرو رفته و تو را زخمی کردهاند.این بیت به صراحت میگوید که هر خوی بد، مانند بوتهی خاری است که بارها به خود شخص آسیب زده و او را آزار داده است.
- M2:1242 بارها از خوی خود خسته شدیحس نداری سخت بیحس آمدی بارها از اخلاق و عادتهای خودت آسیب دیدهای و زخمی شدهای؛انگار هیچ حسی نداری، که اینچنین بیتفاوت و بیاحساس شدهای.این بیت به کسی میگوید که بارها از عادتهای بد خود آسیب دیده است، اما چون به این رنج عادت کرده، دیگر درد را حس نمیکند و نسبت به وضعیت خود بیتفاوت شده است.
- M2:1243 گر ز خسته گشتن دیگر کسانکه ز خُلق زشت تو هست آن رسان اگر هم از رنج و آزار دیگران غافلی،که این رنجها از اخلاق ناپسند تو به آنها میرسد...این بیت میگوید که حتی اگر به رنجی که اخلاق بد تو به دیگران وارد میکند بیتوجه باشی، لااقل به آزاری که به خودت میرسانی فکر کن.
- M2:1244 غافلی باری ز زخم خود نهایتو عذاب خویش و هر بیگانهای حتی اگر از رنج دیگران غافلی، دستکم از زخمهای خودت که بیخبر نیستیتو مایهی عذاب هم برای خودت هستی و هم برای هر غریبهایحتی اگر به آزاری که به دیگران میرسانی اهمیتی نمیدهی، لااقل از درد و رنجی که اخلاق بدت به خودت وارد میکند آگاه هستی؛ تو با این اخلاق، هم خودت را عذاب میدهی و هم دیگران را.
- M2:1245 یا تبر بر گیر و مردانه بزنتو علیوار این در خیبر بکن پس تبر را بردار و مردانه ضربهای بزن،و تو مانند علی، این درِ خیبر را از جا بکن.برای ریشهکن کردن عادتهای بد، باید با ارادهای قوی و شجاعتی همچون شجاعت علی (ع) در کندن درِ قلعهٔ خیبر، قاطعانه و بدون تأخیر اقدام کنی.
- M2:1246 یا به گلبن وصل کن این خار راوصل کن با نار نور یار را یا این خار را به بوتهٔ گل پیوند بزن،و نور معشوق را با آتش [نفس] خود وصل کن.راه دیگر برای اصلاح صفات ناپسند این است که آنها را با یک نیروی معنوی و الهی پیوند بزنی تا ماهیتشان دگرگون شود؛ همانطور که نور یار میتواند آتش نفس را مهار و تبدیل کند.
- M2:1247 تا که نور او کُشد نار تو راوصل او گلشن کند خار تو را تا نورِ او آتشِ درون تو را خاموش کند،و پیوند با او، خار وجودت را به گلستان تبدیل نماید.این بیت میگوید که اگر نفس سرکش خود را به یک انسان کامل و پیر روحانی متصل کنی، نور معنوی او آتش نفسانی تو را خاموش میکند و وجود ناخوشایند تو را همچون گلستان، زیبا و پرثمر میسازد.
- M2:1248 تو مثال دوزخی او مؤمنستکشتن آتش به مؤمن ممکنست تو همچون دوزخی و آن دوستِ تو مؤمن است،و خاموش کردن آتش به دست مؤمن ممکن است.نفسِ سرکش تو همچون آتش دوزخ است و وجود دوستِ مؤمن و راهنما همچون نوری است که میتواند آن آتش را خاموش کند.
- M2:1249 مصطفی فرمود از گفت جحیمکو به مؤمن لابهگر گردد ز بیم پیامبر (ص) از قول دوزخ نقل کرده استکه جهنم از ترس مؤمن، به او التماس میکنداین بیت به حدیثی اشاره دارد که طبق آن، آتش دوزخ از نور مؤمن میگریزد و از او میخواهد که زودتر عبور کند تا نورش آتش را خاموش نکند.
- M2:1250 گویدش بگذر ز من ای شاه زودهین که نورت سوز نارم را ربود دوزخ به مؤمن میگوید: «ای سالار، زود از من عبور کن،که نور وجود تو، سوزندگی آتش مرا از بین برد.»این بیت، زبان حالِ دوزخ است که از مؤمن میخواهد سریعتر از روی آن بگذرد، زیرا نور ایمانی که از مؤمن میتابد، قدرت و سوزش آتش جهنم را خنثی میکند و از بین میبرد.
- M2:1251 پس هلاک نار، نور مؤمنستزانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست پس نابودی آتش دوزخ به دست نور مؤمن است،زیرا که هر چیزی را تنها با ضدش میتوان از میان برداشت.نور ایمان، که ضد آتش نفس و دوزخ است، تنها راه از بین بردن آن است، چرا که در عالم هستی، هر چیزی با ضد خود دفع و نابود میشود.
- M2:1252 نار ضد نور باشد روز عدلکان ز قهر انگیخته شد این ز فضل در روز دادگری، آتش دشمن و مخالف نور است،چرا که آن از خشم الهی پدید آمده و این از فضل و کرم او.آتش (نماد نفس و دوزخ) و نور (نماد جان مؤمن و رحمت) در روز قیامت ضد یکدیگرند، زیرا منشأ آتش، قهر و غضب خداوند است و منشأ نور، لطف و بخشش او.
- M2:1253 گر همی خواهی تو دفع شر نارآب رحمت بر دل آتش گمار اگر میخواهی شر آتش را از خود دور کنی،آب رحمت را بر قلب این آتش بگذار.برای خاموش کردن آتش ویرانگر نفس و غرایز، باید از آب رحمت و معنویت بهره گرفت که در وجود انسانهای مؤمن و پاکنهاد جاری است.
- M2:1254 چشمهٔ آن آب رحمت مؤمنستآب حیوان روح پاک محسنست سرچشمهٔ آن «آب رحمت»، مؤمن استو «آب حیات»، روحِ پاک نیکوکاران.سرچشمهٔ آن آب رحمتی که آتش نفس را خاموش میکند، وجود مؤمن است و آب حیاتبخش حقیقی، روح پاک انسانهای نیکوکار (محسنین) است.
- M2:1255 بس گریزانست نفس تو ازوزانک تو از آتشی او آب جو نفس تو از او بسیار گریزان استچرا که تو از جنس آتشی و او جویبار آب استنفس امارهی تو از مرد الهی (پیر یا مؤمن) فرار میکند، زیرا طبیعت نفس از آتش شهوت و غضب است و وجود آن مرد معنوی همچون آب رحمت، خاموشکنندهی این آتش است.
- M2:1256 ز آب آتش زان گریزان میشودکآتشش از آب ویران میشود آتش از این رو از آب میگریزدکه هستیاش با آب به ویرانی کشیده میشود.آتش طبعاً از آب گریزان است، زیرا آب ذات آتش را نابود و خاموش میکند. به همین شکل، نفس اماره که از جنس آتش است، از مردان حق که همچون آب زلال هستند، فرار میکند.
- M2:1257 حس و فکر تو همه از آتشستحس شیخ و فکر او نور خوشست احساس و اندیشهی تو تماماً از جنس آتش است،اما احساس و اندیشهی پیر راه، نوری دلنشین است.حواس و افکار تو، که از نفس سرچشمه میگیرند، طبیعتی آتشین و ویرانگر دارند؛ در حالی که حواس و افکار شیخ (انسان کامل)، ماهیتی نورانی و حیاتبخش دارند.
- M2:1258 آب نور او چو بر آتش چکدچک چک از آتش بر آید برجهد وقتی آبِ نورِ او بر آتش میچکد،صدای جلز و ولز از آتش بلند میشود و زبانه میکشد.هنگامی که نور معرفت و معنویتِ انسان کامل (پیر) با نفسِ آتشینِ سالک روبرو میشود، نفس سرکش به جوش و خروش و بیقراری میافتد تا خاموش و رام گردد.
- M2:1259 چون کند چکچک تو گویش مرگ و دردتا شود این دوزخ نفس تو سرد وقتی [نفس تو] شروع به جلز و ولز کرد، تو به او بگو: «بمیر و درد بکش!»تا این جهنمِ نفْس سرکشت آرام بگیرد و خاموش شود.هنگامی که نفس امارهٔ تو در برابر نور هدایت و کلام حق مقاومت میکند و برآشفته میشود، باید با قاطعیت آن را سرکوب کنی تا شعلههایش خاموش گردد.
- M2:1260 تا نسوزد او گلستان تراتا نسوزد عدل و احسان ترا تا آتش نفْس، باغ و بستان وجودت را نسوزاند،و عدالت و نیکوکاریات را به خاکستر تبدیل نکند.باید آتش نفس سرکش را خاموش کنی تا باغ فضائل درونی و اعمال نیک بیرونیات را نابود نکند.
- M2:1261 بعد از آن چیزی که کاری بر دهدلاله و نسرین و سیسنبر دهد پس از آن، این زمین حاصلخیز خواهد شدو گلهای لاله و نسرین و گیاهان خوشبو خواهد رویاند.پس از آنکه آتش نفس فرونشست و خاموش شد، زمین وجود انسان که پیش از این خار میرویاند، به گلستانی تبدیل میشود که در آن زیباترین گلها و گیاهان عطرآگین میرویند.
- M2:1262 باز پهنا میرویم از راه راستباز گرد ای خواجه راه ما کجاست دوباره از راه اصلی منحرف شده و به بیراهه میرویم.ای بزرگوار، برگرد و ببین راه اصلی ما کجا بود.مولانا ناگهان متوجه میشود که از داستان اصلی (مردی که بوتهٔ خار را نمیکند) دور شده و به خودش نهیب میزند که به موضوع اصلی بازگردد. ❋
- M2:1263 اندر آن تقریر بودیم ای حسودکه خرت لنگست و منزل دور زود ای انسان حسود، ما در حال بیان این نکته بودیمکه الاغت لنگ است و مقصد بسیار دور، پس بشتابای خوانندهی حسود، از بحث اصلی دور افتادیم؛ داشتیم میگفتیم که عمر رو به پایان است و راه درازی در پیش داری، پس باید عجله کنی.
- M2:1264 سال بیگه گشت وقت کشت نیجز سیهرویی و فعل زشت نی سال به پایان خود نزدیک شد و دیگر زمانِ کِشت و کار نیست،و جز شرمساری و کارهای ناپسند، چیزی باقی نمانده است.عمر به آخر رسیده و فرصت عمل از دست رفته است؛ اکنون تنها چیزی که مانده، شرمندگی از غفلتها و نتیجهٔ کارهای زشت است.
- M2:1265 کرم در بیخ درخت تن فتادبایدش بر کند و در آتش نهاد کِرمی به ریشۀ درختِ این جسم افتاده است؛باید آن را از ریشه درآورد و در آتش سوزاند.این بیت میگوید که وجود انسان مانند درختی است که آفت به ریشهاش زده و باید پیش از آنکه دیر شود، این آفت را که همان نفس و امیال ویرانگر است، ریشهکن کرد و از بین برد.
- M2:1266 هین و هین ای راهرو بیگاه شدآفتاب عمر سوی چاه شد هشدار، ای مسافرِ راه، که هنگام غروب استآفتابِ عمر تو به سوی چاهِ مغرب روانه شدای انسان که در مسیر زندگی در حرکتی، آگاه باش که زمان به سرعت میگذرد و عمرت رو به پایان است.
- M2:1267 این دو روزک را که زورت هست زودپیر افشانی بکن از راه جود در این چند روز کوتاه زندگی که هنوز قدرتی داری، زود باشو از سر بخشندگی و کرم، برای پیران و نیازمندان ایثار کن.تا وقتی جوان و نیرومند هستی، این فرصت کوتاه را غنیمت بشمار و با بخشندگی و جوانمردی، به دیگران خدمت کن و برای آخرت خود توشهای فراهم آور.
- M2:1268 این قدر تخمی که ماندستت ببازتا بروید زین دو دم عمر دراز این بذر اندکی را که برایت باقی مانده، به کار گیر و بکار،تا از همین دو نفس باقیمانده، عمری طولانی و پرثمر بروید.از همین فرصت کوتاه و باقیماندهٔ عمرت استفاده کن و آن را در راه خیر و معنویت سرمایهگذاری کن، تا از آن نتیجهای ابدی و حیاتی جاودان به دست آوری.
- M2:1269 تا نمردست این چراغ با گهرهین فتیلش ساز و روغن زودتر تا وقتی که این چراغ ارزشمندِ جان خاموش نشده،بشتاب و برایش فتیله و روغن فراهم کن.پیش از آنکه چراغ عمرت خاموش شود، با اعمال نیک و توبه، آن را برای روشنایی ابدی آماده کن.
- M2:1270 هین مگو فردا که فرداها گذشتتا بکلی نگذرد ایام کشت هشدار! دیگر نگو «فردا»، که «فردا»های بسیاری از دست رفت،پیش از آنکه فصلِ کاشتن و عمل کردن به کلی تمام شود.این بیت هشداری است در برابر به تعویق انداختن کارها، چرا که عمر و فرصت عمل، محدود است و با گفتن «فردا انجام میدهم»، ممکن است زمان مناسب برای همیشه از دست برود.
- M2:1271 پند من بشنو که تن بند قویستکهنه بیرون کن گرت میل نویست به نصیحت من گوش بسپار، چرا که این جسم، زندانی استوار است.اگر در آرزوی زندگی تازهای هستی، کهنگیها را از خود دور کن.این بیت یک اندرز مستقیم است: جسم و عادات نفسانی، زندان قدرتمند روح هستند؛ اگر خواهان تحول و نو شدن معنوی هستی، باید این وابستگیهای کهنه را رها کنی.
- M2:1272 لب ببند و کف پر زر بر گشابخل تن بگذار و پیش آور سخا کمتر حرف بزن و دستت را به بخشندگی باز کن،خساست نفس را رها کن و سخاوت پیشه کن.به جای بهانهآوردن و حرف زدن، با بخشیدن داراییها و ترک کردن خواستههای نفسانی، سخاوت را در عمل نشان بده.
- M2:1273 ترک شهوتها و لذتها سخاستهر که در شهوت فرو شد برنخاست بخشندگی واقعی، رها کردن شهوتها و لذتهای نفسانی است؛چرا که هر کس در این لذتها غرق شد، دیگر نتوانست برخیزد.سخاوت و بخشندگی حقیقی، صرفاً بخشیدن مال نیست، بلکه رها کردن خواستههای نفسانی و لذتهای زودگذر است؛ زیرا گرفتاری در این امور، انسان را از رشد معنوی باز میدارد و به سقوط میکشاند.
- M2:1274 این سخا شاخیست از سرو بهشتوای او کز کف چنین شاخی بهشت این بخشندگی، شاخهای از درخت سرو بهشت استوای بر آن کس که چنین شاخهای را از دست بدهدسخاوت و بخشندگی (که همان ترک شهوتهاست) شاخهای از درختان بهشتی است که به این دنیا رسیده و وای به حال کسی که این فرصت اتصال به بهشت را از دست بدهد.
- M2:1275 عروة الوثقاست این ترک هوابرکشد این شاخ جان را بر سما رها کردن هوای نفس، دستگیرهای محکم و ناگسستنی است؛این شاخه، جان آدمی را به سوی آسمان بالا میکشد.ترک کردن خواستههای نفسانی، مطمئنترین راه برای اتصال به حقیقت و تعالی روح است و همچون شاخهای، جان انسان را به سوی عالم بالا میبرد.
- M2:1276 تا برد شاخ سخا ای خوبکیشمر ترا بالاکشان تا اصل خویش ای انسان نیکاندیش، باشد که شاخهی سخاوت و بخشندگی،تو را کشانکشان به سوی اصل و خاستگاه حقیقیات بالا ببرد.ای کسی که راه و روش نیکی داری، بخشندگی و رهایی از تعلقات، همچون شاخهای از بهشت است که تو را به سوی اصل الهی و معنویات بازمیگرداند.
- M2:1277 یوسف حسنی و این عالم چو چاهوین رسن صبرست بر امر اله تو همچون یوسف، زیبا و باارزشی و این دنیا مانند چاهی است برای تو،و ریسمانی که تو را نجات میدهد، شکیبایی در برابر فرمان خداوند است.روح زیبای تو همچون یوسف در چاه این جهان مادی اسیر شده است، و تنها راه نجات و رهاییات، صبر کردن بر تقدیر و فرمان الهی است.
- M2:1278 یوسفا آمد رسن در زن دو دستاز رسن غافل مشو بیگه شدست ای یوسفِ [روح]، طناب نجات از راه رسیده، دو دستت را به آن بزن (آن را بگیر).از این طناب غافل نشو که دیگر دیر شده و وقت تنگ است.ای روح زیبا که همچون یوسف در چاه دنیا اسیر شدهای، فرصت نجات (که همان صبر بر امر الهی است) فراهم شده است؛ این فرصت را از دست مده که عمر رو به پایان است.
- M2:1279 حمد لله کین رسن آویختندفضل و رحمت را بهم آمیختند خدا را شکر که این ریسمان را [برای نجات] آویختند،و لطف و مهربانی خود را با هم درآمیختند.خدا را سپاس که این ریسمان نجات (صبر بر امر الهی) را برای ما فرستاد و با این کار، فضل و رحمت بیکران خود را در هم آمیخت و به ما ارزانی داشت.
- M2:1280 تا ببینی عالم جان جدیدعالم بس آشکار ناپدید تا بتوانی جهانِ تازهی روح را ببینی،جهانی که با وجود آشکار بودنش، از چشمها پنهان است.با رها کردن تعلقات دنیوی و چنگ زدن به ریسمان لطف الهی، میتوانی عالم معنوی و جهان روح را مشاهده کنی؛ جهانی که گرچه کاملاً حاضر و آشکار است، اما از دیدگان حسی و مادی پنهان مانده است.
- M2:1281 این جهان نیست چون هستان شدهوان جهان هست بس پنهان شده این جهان، نیستیای است که لباس هستی به تن کرده،و آن جهان، هستیِ حقیقیای است که بسیار پنهان گشته است.این دنیای مادی در واقع وجود حقیقی ندارد و فقط ظاهری از هستی به خود گرفته است، در حالی که جهان معنوی که وجود حقیقی است، از دیدگان ما پنهان مانده است.
- M2:1282 خاک بر بادست و بازی میکندکژنمایی پردهسازی میکند این جسم خاکی در دست بادِ روح به رقص و بازی درآمده است،اما این جلوهگریِ فریبنده، پردهای بر حقیقتِ پنهان کشیده است.این جهان مادی که به چشم ما فعال و واقعی میآید، در حقیقت ابزاری بیاختیار در دست جهان معنوی و پنهان است و این فعالیت ظاهری، فریبی است که حقیقت را میپوشاند.
- M2:1283 اینک بر کارست بیکارست و پوستوانک پنهانست مغز و اصل اوست آنچه در ظاهر فعال و سرگرم به نظر میرسد، در حقیقت بیکاره و همچون پوستهای بیارزش است؛و آنچه از دیدهها پنهان است، اصل و مغز حقیقت است.این بیت تضاد میان دنیای مادی و عالم معنا را بیان میکند؛ دنیای محسوس که به چشم میآید، ظاهری و پوسته است، اما حقیقت اصلی و جوهر عالم، همان جهان غیب و پنهان است.
- M2:1284 خاک همچون آلتی در دست بادباد را دان عالی و عالینژاد خاک، ابزاری است در دستانِ بادپس بدان که باد، والا و والاتبار استجسم مادی (خاک) تنها ابزاری در دست نیروی نامرئی و معنوی (باد) است؛ بنابراین، این نیروی معنوی را برتر و اصیلتر بدان.
- M2:1285 چشم خاکی را به خاک افتد نظربادبین چشمی بود نوعی دگر چشمی که از جنس خاک است، فقط خاک را میبیند،اما چشمی که باد را میبیند، از نوعی دیگر است.نگاه مادی و ظاهربین تنها امور مادی و ظاهری را درک میکند، در حالی که بصیرت باطنی و روحانی، حقایق پنهان و معنوی را میبیند.
- M2:1286 اسپ داند اسپ را کو هست یارهم سواری داند احوال سوار اسب، اسبِ دیگر را که دوست و همجنس اوست میشناسد،و سوارکار نیز از حال و روز سوارکاری دیگر باخبر است.هر موجودی، همنوع و همجنس خود را میشناسد. همانطور که اسب زبان اسب را میفهمد و سوارکار زبان سوارکار را، عالم حس نیز عالم حس را درک میکند و عالم معنا، عالم معنا را.
- M2:1287 چشم حس اسپست و نور حق سواربیسواره اسپ خود ناید به کار چشمِ حس مانند اسبی است و نور حق سوار آن؛اسب اگر سواری نداشته باشد، به هیچ کار نمیآید.حواس پنجگانهی ما مانند اسبی است که تنها زمانی مفید و کارآمد است که نور الهی همچون سوارکاری ماهر آن را هدایت کند.
- M2:1288 پس ادب کن اسپ را از خوی بدورنه پیش شاه باشد اسپ رد پس اسبِ [نفسِ] خود را از عادتهای بد تربیت کن،وگرنه در پیشگاه پادشاه [حق]، مردود و ناپذیرفته خواهد بود.بنابراین، حواس و نفس خود را که مانند اسبی سرکش است، ادب و تربیت کن؛ در غیر این صورت، در محضر حق تعالی پذیرفته نخواهی شد.
- M2:1289 چشم اسپ از چشم شه رهبر بودچشم او بیچشم شه مضطر بود چشم اسب از نگاه شاه راه را میشناسد،و بدون نگاه شاه، سرگشته و درمانده میشود.چشم اسب به تنهایی راه را نمیشناسد و به نگاه و هدایت سوار خود نیازمند است؛ بدون او، اسب مضطرب و سرگردان میماند.
- M2:1290 چشم اسپان جز گیاه و جز چراهر کجا خوانی بگوید نی چرا چشم اسبها جز به علف و چراگاه نمیافتد،هر جا که صدایش کنی، میگوید نه، چراگاه کجاست؟حواس ظاهری انسان، مانند اسب، تنها به دنبال نیازهای پست و مادی (مانند علف و چراگاه) است و در برابر هر دعوت به مقصدی بالاتر مقاومت میکند.
- M2:1291 نور حق بر نور حس راکب شودآنگهی جان سوی حق راغب شود وقتی نورِ حق بر نورِ حواس سوار شود،آن زمان است که جان به سوی حق مشتاق میگردد.زمانی که نور الهی و بصیرت باطنی، حواس ظاهری انسان را هدایت کند، روح انسان با میل و رغبت به سوی خداوند حرکت میکند.
- M2:1292 اسپ بی راکب چه داند رسم راهشاه باید تا بداند شاهراه اسبِ بدون سوار از کجا راه و رسم راه رفتن را بلد است؟باید شاهی باشد تا شاهراه را بشناسد و نشان دهد.حواس و غرایز انسانی، مانند اسبی بدون سوار، بهتنهایی قادر به یافتن راه حقیقت نیست و برای شناختن شاهراه اصلیِ کمال، به راهنمایی نور الهی و عقل نیازمند است.
- M2:1293 سوی حسی رو که نورش راکبستحس را آن نور نیکو صاحبست به سوی آن حسی برو که نور الهی بر آن سوار است،چرا که آن نور، صاحب و راهبر نیکویی برای حس است.به حواس و ادراکاتی تکیه کن که تحت هدایت نور الهی قرار دارند، زیرا این نور بهترین راهنما و صاحب اختیار برای حواس ظاهری انسان است.
- M2:1294 نور حس را نور حق تزیین بودمعنی نور علی نور این بود نور الهی، روشنایی حواس را زینت و کمال میبخشد؛این همان معنای «نورٌ عَلیٰ نور» (نوری بر فراز نوری) است.وقتی نور الهی بر نور حواس ظاهری بتابد و آن را هدایت کند، حواس انسان به کمال میرسد. این همان معنای قرآنی «نورٌ عَلیٰ نور» است.
- M2:1295 نور حسی میکشد سوی ثرینور حقش میبرد سوی علی نورِ حواس، انسان را به سوی خاک و پستی میکشاند،اما نورِ حق، او را به سوی بلندی و تعالی بالا میبرد.شناخت حسی و مادی، انسان را به سمت دنیا و امور پست میکشاند، در حالی که نور الهی و معرفت حقیقی، روح او را به سوی مراتب عالی و معنوی هدایت میکند.
- M2:1296 زانک محسوسات دونتر عالمیستنور حق دریا و حس چون شبنمیست زیرا جهانِ محسوسات، عالمی فروتر و پستتر استنورِ حق همچون دریاست و حسِ آدمی چون یک شبنماین بیت دلیل برتری نور حق بر حواس ظاهری را بیان میکند: جهان مادی که با حواس درک میشود، در مرتبهای بسیار پایینتر از حقیقت الهی قرار دارد. نور خداوند مانند اقیانوسی بیکران است، در حالی که حس انسان در برابر آن به اندازهٔ یک قطره شبنم ناچیز است.
- M2:1297 لیک پیدا نیست آن راکب بروجز به آثار و به گفتار نکو اما آن سوارِ الهی که بر تو نشسته، آشکارا دیده نمیشودمگر از طریق آثارش و سخنان نیکویی که بر زبانت جاری میشوداین سوار معنوی، یعنی نور حق، مستقیماً قابل رؤیت نیست؛ بلکه تنها از طریق تأثیراتش، مانند کردار و گفتار نیکوی انسان، میتوان به وجود او پی برد.
- M2:1298 نور حسی کو غلیظست و گرانهست پنهان در سواد دیدگان نور حواس که سرشتی مادی و سنگین دارد،در سیاهی چشمان ما پنهان است.نور حواس ظاهری ما، با اینکه ماهیتی مادی و زمخت دارد، در سیاهی چشمهایمان پنهان است و ما آن را مستقیماً نمیبینیم.
- M2:1299 چونک نور حس نمیبینی ز چشمچون ببینی نور آن دینی ز چشم وقتی حتی نورِ حواس را که ابزار دیدن است با چشم نمیبینی،چطور انتظار داری نور دین را که بسیار لطیفتر است با چشم سر ببینی؟اگر نور فیزیکی حواس که ابزار دیدن توست، خودش با چشم دیده نمیشود، پس چگونه میتوانی نور لطیف و معنوی دین را با همین چشم ظاهری ببینی؟
- M2:1300 نور حس با این غلیظی مختفیستچون خفی نبود ضیائی کان صفیست نور حواس، با این همه غلظت و مادی بودنش، پنهان است؛پس چگونه نوری که آنچنان لطیف و پاک است، پنهان نباشد؟نور حواس که امری مادی و سنگین است، از دیدگان ما مخفی است؛ پس به طریق اولی، نور حق که لطیف و روحانی است، از دید ما پنهان خواهد بود.
- M2:1301 این جهان چون خس به دست باد غیبعاجزی پیش گرفت و داد غیب این جهان مانند کاهی در دستِ بادِ پنهانِ غیب است،که در برابر آن باد، تسلیم و درمانده شده و اختیارش را به او سپرده است.این جهان هستی، در برابر قدرت پنهان و ارادهی الهی، هیچ اختیاری از خود ندارد و مانند کاهی در دست باد، به هر سو که او بخواهد حرکت میکند.
- M2:1302 گه بلندش میکند گاهیش پستگه درستش میکند گاهی شکست گاهی آن را به اوج میرساند و گاهی به فرود میآورد،گاهی سامانش میبخشد و گاهی درهم میشکند.این بیت میگوید که قدرت غیبی و پنهان خداوند، این جهان و پدیدههایش را دائماً در حال تغییر و دگرگونی نگه میدارد؛ گاهی آن را بالا میبرد و گاهی پایین میآورد، گاهی آباد میکند و گاهی ویران میسازد.
- M2:1303 گه یمینش میبرد گاهی یسارگه گلستانش کند گاهیش خار گاهی به سوی راست و گاهی به چپ میکشاندش،زمانی آن را گلستان و زمانی دیگر خار میسازد.این بیت به قدرت مطلق و پنهان خداوند اشاره دارد که سرنوشت جهان و انسان را به هر سو که بخواهد میگرداند و وضعیتها را از خوبی به بدی و برعکس تغییر میدهد.
- M2:1304 دست پنهان و قلم بین خطگزاراسپ در جولان و ناپیدا سوار دستی پنهان است و تو قلم را میبینی که خط مینویسد،اسبی در تاخت و تاز است اما سوارش پیدا نیست.این بیت به این نکته اشاره دارد که در عالم، ما تنها آثار و معلولها را میبینیم، در حالی که فاعل و علت اصلی، یعنی قدرت الهی، از دید ما پنهان است.
- M2:1305 تیر پران بین و ناپیدا کمانجانها پیدا و پنهان جان جان تیر را در حال پرواز میبینی، اما کمانی که آن را پرتاب کرده از نظر پنهان است.جانهای ما آشکارند، اما «جانِ جانان» که سرچشمهٔ همهٔ جانهاست، دیده نمیشود.این بیت میگوید همانطور که تیرِ در حال پرواز را میبینیم اما کمانِ پرتابکنندهاش را نه، جانهای فردی ما نیز پدیدههایی قابل مشاهدهاند، اما منشأ و حقیقت اصلی آنها، یعنی خداوند، از دیدگان پنهان است.
- M2:1306 تیر را مشکن که این تیر شهیستنیست پرتاوی ز شصت آگهیست این تیر را نشکن، که تیری از جانب شاه است.این پرتابی اتفاقی نیست، بلکه از انگشتی آگاه و دانا رها شده است.آنچه در جهان به تو میرسد، چه خوب و چه بد، تصادفی نیست؛ بلکه فرستادهٔ خداوند و حاصل ارادهٔ آگاهانهٔ اوست. پس به جای ستیز با آن، پیامش را درک کن.
- M2:1307 ما رمیت اذ رمیت گفت حقکار حق بر کارها دارد سبق خداوند فرمود: «آن دم که تیر افکندی، تو نبودی که افکندی»چرا که کار خداوند بر همهی کارها پیشی دارد و مقدم است.این بیت با اشاره به آیهای از قرآن، تأکید میکند که فاعل حقیقی همهی رویدادها خداست و نقش انسان در این میان، تنها وسیلهای برای تحقق ارادهی الهی است.
- M2:1308 خشم خود بشکن تو مشکن تیر راچشم خشمت خون شمارد شیر را خشم خود را در هم شکن، نه تیری که به تو خورده است راکه چشم خشمگین تو، شیر را هم خون میبیندبه جای خشم گرفتن بر ابزار و وسیلهٔ رنج، خشم خود را مهار کن، زیرا خشم، حقیقت را وارونه نشان میدهد و چیزهای خوب و سودمند را بد و زیانبار جلوه میدهد.
- M2:1309 بوسه ده بر تیر و پیش شاه برتیر خونآلود از خون تو تر بر تیری که به تو خورده بوسه بزن و آن را نزد شاه ببر،این تیرِ آغشته به خون، از خونِ تو خیستر شده است.رنج و مصیبتی را که از سوی خداوند به تو میرسد، با عشق و رضایت بپذیر و با همان حالِ زخمی و تسلیم، خود را به درگاه او عرضه کن.
- M2:1310 آنچ پیدا عاجز و بسته و زبونوآنچ ناپیدا چنان تند و حرون آنچه در ظاهر دیده میشود، ناتوان و اسیر و درمانده است،و آنچه از دیده پنهان است، چنین قدرتمند و سرکش است.پدیدههای این جهان که به چشم میآیند، در واقع ضعیف و بیاختیارند؛ حال آنکه قدرت حقیقی و نیروی محرک اصلی که نادیدنی است، بسیار قوی و رامنشدنی است.
- M2:1311 ما شکاریم این چنین دامی کراستگوی چوگانیم چوگانی کجاست ما همچون شکاری هستیم که در دامی شگفتانگیز گرفتار شدهایم؛ این دام از آنِ کیست؟ما مانند گوی چوگانیم، پس آن چوگانبازی که ما را به هر سو میزند کجاست؟ما انسانها در این جهان مانند شکار یا گوی بازی هستیم که نیرویی پنهان و قدرتمند سرنوشت ما را رقم میزند، در حالی که خودِ آن نیرو را نمیبینیم.
- M2:1312 میدرد میدوزد این خیاط کومیدمد میسوزد این نفاط کو این خیاط کجاست که پاره میکند و دوباره میدوزد؟این نفتانداز کجاست که آتش میافروزد و میسوزاند؟این بیت با شگفتی میپرسد: آن قدرت پنهانی که همزمان خلق میکند و نابود میسازد، و در دل انسانها آتش عشق و ایمان میافروزد، کجاست و کیست؟
- M2:1313 ساعتی کافر کند صدیق راساعتی زاهد کند زندیق را آن قدرت مطلق، در یک لحظه، انسان راستگو و مؤمن را کافر میکندو در لحظهای دیگر، بیدین و مُلحد را به پارسایی زاهد بدل میسازد.این بیت به قدرت مطلق و غیرقابل پیشبینی خداوند اشاره دارد که میتواند احوال و عقاید انسانها را در یک آن، از این رو به آن رو کند و کسی از این دگرگونیها در امان نیست.
- M2:1314 زانک مُخلِص در خطر باشد ز دامتا ز خود خالص نگردد او تمام زیرا سالکِ بااخلاص همچنان در خطر افتادن در دام است،تا زمانی که به طور کامل از خود و خودیاش رها و خالص نشود.انسان سالک، تا زمانی که در مسیرِ خالص کردنِ خود برای خداست (مُخلِص)، همچنان در معرض خطر لغزش و انحراف قرار دارد. امنیت واقعی تنها زمانی حاصل میشود که خدا او را برگزیده و از هر ناخالصی پاک کرده باشد (مُخلَص).
- M2:1315 زانک در راهست و رهزن بیحدستآن رهد کو در امان ایزدست زیرا که سالک هنوز در راه است و راهزنان بیشمارند؛تنها کسی نجات مییابد که در پناه و امان خداوند باشد.مسیر سلوک و خودسازی پر از خطرات و دامهای بیشمار است و تنها کسی میتواند از این راه به سلامت عبور کند که تحت حمایت و حفاظت مستقیم الهی قرار گیرد.
- M2:1316 آینه خالص نگشت او مُخلِص استمرغ را نگرفته است او مُقنِص است او هنوز آینهای کاملاً شفاف و خالص نشده، بلکه سالکی در حال تلاش است؛او هنوز شکارچیای است که مرغ را به چنگ نیاورده است.این بیت تفاوت میان سالکِ در راه (مُخلِص) و عارفِ به مقصد رسیده (مُخلَص) را بیان میکند. سالک مانند شکارچیای است که هنوز در تعقیب صید است و به امنیت و آرامش دست نیافته است.
- M2:1317 چونک مُخلَص گشت مُخلِص باز رستدر مقام امن رفت و برد دست وقتی که سالکِ مخلص، به مقام «مخلَص» (خالصشده) رسید، از هر خطری رهایی یافت،به جایگاهی امن و آرام وارد شد و به مقصد و مقصود خود دست یافت.انسانی که در مسیر سلوک با اخلاص تلاش میکند (مخلِص)، وقتی به مرحلهای میرسد که خداوند او را برای خود خالص و پاک گردانده (مخلَص)، از تمام خطرات راه رها شده و به امنیت و آرامش کامل دست مییابد.
- M2:1318 هیچ آیینه دگر آهن نشدهیچ نانی گندم خرمن نشد هیچ آینهای دوباره به آهن خام تبدیل نشد،هیچ نانی دوباره به گندمِ خرمن بازنگشت.وقتی چیزی به کمال و پختگی میرسد، دیگر به حالت خام و ناقص اولیه خود باز نمیگردد؛ این یک تحول برگشتناپذیر است.
- M2:1319 هیچ انگوری دگر غوره نشدهیچ میوهٔ پخته با کوره نشد هیچ انگور رسیدهای هرگز دوباره غوره نمیشود،و هیچ میوهی پختهای دوباره خام و نارس نمیگردد.این بیت تأکید میکند که رشد و کمال معنوی، یک تحول بیبازگشت است؛ همانطور که میوهی رسیده دوباره نارس نمیشود، انسان به کمال رسیده نیز به نقص و خامی باز نمیگردد.
- M2:1320 پخته گرد و از تَغیُّر دور شورو چو برهان محقق نور شو به کمال برس و از دگرگونیها رها شو،برو و همچون دلیلی روشن، سراسر نور شو.به مرتبهی کمال معنوی دست پیدا کن تا از تغییر و تزلزل در امان بمانی و آنگاه همچون برهانی آشکار، به نور حقیقت محض تبدیل شوی.
- M2:1321 چون ز خود رستی همه برهان شدیچونک بنده نیست شد سلطان شدی وقتی از «خود» رها شوی، سراپا دلیل و برهان میشوی،همچون بندهای که چون از خود تهی شد، به سلطنت میرسد.این بیت اوج تحول معنوی را توصیف میکند: با رها شدن از خودبینی و نفسانیت (فنا)، انسان به مقامی از یقین و قدرت معنوی میرسد که همچون برهانی قاطع و سلطانی مقتدر است.
- M2:1322 ور عیان خواهی صلاح الدین نموددیدهها را کرد بینا و گشود و اگر نمونهای آشکار و زنده میخواهی، صلاحالدین ظهور کرد؛او چشمها را بینا ساخت و به روی حقیقت گشود.مولانا میگوید اگر برای این مقام معنوی (انسان کامل) یک نمونهٔ عینی و آشکار میخواهید، به صلاحالدین زرکوب نگاه کنید که با حضورش چشمهای باطن را بینا کرد.
- M2:1323 فقر را از چشم و از سیمای اودید هر چشمی که دارد نور هو فقر معنوی را از نگاه و چهرهٔ او میخواند،هر آن چشمی که نوری از حق در خود داشت.هر کسی که بصیرتی الهی داشت، میتوانست فقر معنوی و وارستگی کامل صلاحالدین زرکوب را از چشمها و سیمای او به وضوح ببیند.
- M2:1324 شیخ فعالست بیآلت چو حقبا مریدان داده بی گفتی سبق پیر و مرشد، همچون خداوند، بدون ابزار و وسیله کار میکندو به مریدانش بدون گفتار و کلام، درس میآموزد.شیخ کامل، همچون خداوند، برای تربیت مریدانش به ابزارهای ظاهری و کلامی نیاز ندارد و تأثیر او بر جان شاگردان، مستقیم و بیواسطه است.
- M2:1325 دل به دست او چو موم نرم راممهر او گه ننگ سازد گاه نام دل در دست او همچون موم، نرم و رام است.عشق او گاهی مایهٔ ننگ و گاهی سبب نامآوری میشود.قلب مرید در دستان شیخ کامل مانند موم نرم است و شیخ آن را به هر شکلی که بخواهد درمیآورد؛ گاهی او را به گمنامی و «ننگ» میکشاند و گاهی به شهرت و «نام».
- M2:1326 مهر مومش حاکی انگشتریستباز آن نقش نگین حاکی کیست اثری که روی موم میماند، از انگشتر حکایت میکنداما آن نقش روی نگین، از چه کسی حکایت دارد؟تأثیر شیخ بر مرید، نشاندهندهی قدرت و مقام خودِ شیخ است؛ اما خودِ شیخ نیز به نوبهی خود، نشاندهنده و حکایتگرِ اندیشه و ارادهی الهی است.
- M2:1327 حاکی اندیشهٔ آن زرگرستسلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست این نقش، بازتاب اندیشهٔ آن زرگر است؛هر حلقهای از این زنجیر، درون حلقهای دیگر است.تأثیر پیر بر مرید، مانند نقش انگشتر بر موم است و این خود بازتابی از اندیشهٔ زرگری است که آن را ساخته؛ این زنجیرهای از تأثیرات تودرتو است که در نهایت به مبدأ الهی میرسد.
- M2:1328 این صدا در کوه دلها بانگ کیستگه پرست از بانگ این کُه گه تهیست این صدایی که در کوهسار دلها میپیچد، پژواک بانگ کیست؟که این کوه گاه از این بانگ پُر است و گاهی از آن تهی.این تأثیرات و الهاماتی که در دلهای مریدان پیدا میشود، از کیست؟ دل انسان مانند کوهی است که گاهی این پژواک معنوی را بازتاب میدهد و گاهی خاموش است.
- M2:1329 هر کجا هست او حکیمست اوستادبانگ او زین کوه دل خالی مباد او هر کجا که باشد، حکیم و استاد است.امید که پژواک صدایش از این کوهسار دل هرگز محو نشود.پیر و مرشد کامل، در هر حال و مکانی، حکیم و راهنماست و دعای ما این است که تأثیر و الهام او همواره در دلهای ما زنده و طنینانداز باقی بماند.
- M2:1330 هست کُه کآوا مثنا میکندهست کُه کآواز صدتا میکند کوهی هست که صدا را دو برابر میکند،و کوهی هم هست که یک آواز را صدها برابر میسازد.بعضی دلها (انسانها) پیام معنوی را فقط تکرار میکنند، اما دلهای آماده و مستعد، آن پیام را دریافت کرده و آن را صدها برابر تکثیر و بارور میسازند.
- M2:1331 میزهاند کوه از آن آواز و قالصد هزاران چشمهٔ آب زلال کوه از آن صدا و آن سخن به جوش میآیدو صدها هزار چشمهی آب گوارا از دلش میجوشاند.وقتی ندای حق یا سخن عارف کامل به دلی سخت همچون کوه میرسد، آن دل را زنده میکند و باعث جوشش چشمههای معرفت و معنویت از آن میشود.
- M2:1332 چون ز کُه آن لطف بیرون میشودآبها در چشمهها خون میشود وقتی آن لطف و عنایت الهی از کوهِ دل بیرون میرود،آبهای جاری در چشمهسارانش به خون تبدیل میشوند.این بیت میگوید که اگر لطف و توجه معنوی از دل انسان گرفته شود، سرچشمههای زلال معرفت و زندگی درونی او خشک شده و به تباهی و مرگ میگرایند.
- M2:1333 زان شهنشاه همایوننعل بودکه سراسر طور سینا لعل بود این از برکت آن پادشاه بلندمرتبه بودکه کوه طور سینا یکپارچه به لعل سرخ بدل شد.تجلی خداوند بر کوه طور، که در داستان موسی باعث درخشش و ارزشمندی آن کوه شد، به سبب عظمت و فرخندگی ذاتی آن پادشاه حقیقی، یعنی خداوند، بود.
- M2:1334 جان پذیرفت و خرد اجزای کوهما کم از سنگیم آخر ای گروه اجزای کوه جان و خرد پذیرفتند،ای مردم، آیا ما از سنگ هم کمتریم؟وقتی کوه بیجان در برابر تجلی الهی، جان و آگاهی مییابد، چرا ما انسانها که از سنگ برتریم، اینچنین بیاثر و بیبهره ماندهایم؟
- M2:1335 نه ز جان یک چشمه جوشان میشودنه بدن از سبزپوشان میشود نه از جان ما چشمهای به جوش میآیدو نه این تن جامهی سرسبز زندگی بر تن میکندانسانی که از فیض الهی دور مانده، نه از درونش معرفت و حیاتی میجوشد و نه در ظاهرش نشانی از طراوت و بالندگی معنوی دیده میشود.
- M2:1336 نی صدای بانگ مشتاقی درونی صفای جرعهٔ ساقی درو نه آوای شورانگیزِ عاشقی در آن به گوش میرسد،نه زلالی و صفای پیمانهای از دست ساقی در آن یافت میشود.این بیت حالِ دلِ مرده و بیبهره از معنویت را توصیف میکند که نه در آن شور و شوقی عاشقانه وجود دارد و نه از فیض و معرفت الهی نشانی هست.
- M2:1337 کو حمیت تا ز تیشه وز کلنداین چنین کُه را بکلی بر کنند کجاست آن غیرت و همت که با تیشه و کلنگ،چنین کوهی [از وجود سنگین ما] را یکسره از جا برکند؟مولانا میپرسد پس آن اراده و غیرت انسانی کجاست که بتواند این کوه سنگین و سختِ نفس و وجود مادی را با ابزار سلوک (تیشه و کلنگ) به کلی ویران کند تا راه برای تابش نور الهی باز شود؟
- M2:1338 بوک بر اجزای او تابد مهیبوک در وی تاب مه یابد رهی باشد که بر اجزای این کوه، ماهی بتابد،باشد که در آن، تابش ماه راهی بیابد.امید است که با در هم شکستن این کوه وجود، نور الهی بر اجزای آن بتابد و راهی برای تجلی و نفوذ در آن پیدا کند.
- M2:1339 چون قیامت کوهها را برکندبر سر ما سایه کی میافکند وقتی قیامت کوهها را از ریشه درآورد،دیگر چگونه میتواند بر سر ما سایه بیندازد؟اگر «کوه» وجود و نفس خودپرست انسان، که مانع تابش نور حقیقت است، با یک رستاخیز درونی از میان برداشته شود، دیگر حجاب و تاریکی بر جان او سایه نخواهد افکند.
- M2:1340 این قیامت زان قیامت کی کمستآن قیامت زخم و این چون مرهمست این رستاخیز (معنوی) چه از آن رستاخیز (آخرالزمان) کم دارد؟آن رستاخیز همچون زخم است و این یکی مانند مرهم.رستاخیز معنوی و تحول درونی که در این دنیا رخ میدهد، از قیامت آخرالزمان کمتر نیست؛ بلکه برتر است، زیرا آن قیامت برای بسیاری همچون زخمی دردناک است، اما این تحول درونی، مرهمی شفابخش است.
- M2:1341 هر که دید این مرهم از زخم ایمنستهر بدی کین حسن دید او محسنست هر کس این مرهم شفابخش را تجربه کند، از زخم در امان میماندهر بدی که این زیبایی را ببیند، به نیکوکاری تبدیل میشودهرکس که قیامت معنوی و تحول درونی را در همین جهان تجربه کند، از عذاب و زخم قیامت نهایی در امان است و هر وجود زشت و ناقصی در پرتو این زیبایی الهی، به موجودی نیکو و کامل بدل میشود.
- M2:1342 ای خنک زشتی که خوبش شد حریفوای گلرویی که جفتش شد خریف خوشا به حال آن زشتی که زیبایی همدم او شود،و وای بر آن زیبارویی که همنشینش پاییزی بیبرگ و بار باشد.این بیت میگوید که همراهی و همنشینی، سرنوشتساز است: یک موجود زشت اگر با زیبایی همراه شود، خوشبخت و متحول میشود، اما یک موجود زیبا اگر با زشتی و خزانزدگی جفت شود، شوربختی در انتظار اوست.
- M2:1343 نان مرده چون حریف جان شودزنده گردد نان و عین آن شود وقتی نانِ بیجان، همنشین و همراهِ جانِ زنده میشود،خود نیز زنده میگردد و به ماهیتِ خودِ آن جان تبدیل میشود.هر پدیدهی پست و بیارزشی، هنگامی که با یک حقیقت برتر و زنده همراه و متحد شود، دگرگون شده و خود به همان حقیقت برتر تبدیل میگردد.
- M2:1344 هیزم تیره حریف نار شدتیرگی رفت و همه انوار شد چوب خشک و تیره همنشین آتش شد،تاریکیاش از میان رفت و سراسر نور گشت.وقتی هیزم تیره و بیارزش با آتش همراه و یکی میشود، تاریکی و ماهیت پست خود را از دست میدهد و به نور محض تبدیل میگردد. ❋
- M2:1345 در نمکلان چون خر مرده فتادآن خری و مردگی یکسو نهاد وقتی الاغ مردهای در معدن نمک افتاد،دیگر نه آن حماقت حیوانیاش باقی ماند و نه آن حالت مردگی.وقتی یک موجود پست و بیارزش در معرض یک حقیقت عظیم و متحولکننده قرار میگیرد، تمام ماهیت پست و نقایص پیشین خود را از دست میدهد و در آن حقیقت حل میشود. ❋
- M2:1346 صبغة الله هست خُم رنگ هوپیسها یک رنگ گردد اندرو رنگ الهی، خُم رنگآمیزی «او»ست؛که در آن، هر چیز چندرنگ و ناهماهنگ، یکرنگ و یکدست میشود.«رنگ خدا» یا همان ذات الهی، همچون خُم رنگرزی است که هر وجود ناخالص و پراکندهای را در خود حل میکند و به یگانگی و وحدت میرساند.
- M2:1347 چون در آن خُم افتد و گوییش قُماز طرب گوید منم خُم لا تلم وقتی چیزی در آن خُم رنگرزی بیفتد و تو به او بگویی «برخیز»از شدت شادی و سرمستی فریاد میزند: «من خودم آن خُم هستم، سرزنشم نکن!»وقتی انسان در رنگ الهی غوطهور شود و با ذات حق یکی گردد، از خود بیخود شده و از سر شور و مستی، ادعای خدایی میکند (همچون حلاج که «انا الحق» گفت) و در این حال، نباید او را ملامت کرد. ❋
- M2:1348 آن «منم خُم» خود انا الحق گفتنسترنگ آتش دارد الا آهنست اینکه میگوید «من خُم هستم»، در واقع همان «انا الحق» گفتن است،همچون آهنی که رنگ آتش به خود گرفته اما هنوز آهن است.این ادعای «من خُم هستم» مانند گفتن «انا الحق» (من خدا هستم) است؛ این سخنِ موجودی است که در ذات حق فانی شده، رنگ و صفت او را گرفته، اما هنوز در اصل، ذات خود را دارد، همچون آهنی که در آتش سرخ شده و به رنگ آتش درآمده است. ❋
- M2:1349 رنگ آهن محو رنگ آتشستز آتشی میلافد و خامش وشست رنگ آهن در رنگ آتش ناپدید شده است؛از آتش دم میزند، در حالی که گویی خاموش است.آهن گداخته، هویت خود را در آتش از دست میدهد و گرچه با ظاهر آتشین خود ادعای آتش بودن میکند، اما این ادعا را نه با زبان، که با تمام وجودِ خاموش خود فریاد میزند.
- M2:1350 چون به سرخی گشت همچون زر کانپس انا النارست لافش بی زبان وقتی از حرارت سرخ شد، همچون طلای خالص از معدن،آنگاه بیآنکه زبانی داشته باشد، ادعایش این است: «من آتش هستم»وقتی آهن در آتش گداخته و سرخ میشود، حال و زبانش یکی شده و بینیاز از کلام، وجودش فریاد میزند که «من آتش هستم».
- M2:1351 شد ز رنگ و طبع آتش محتشمگوید او من آتشم من آتشم از رنگ و سرشت آتش، شکوه و بزرگی یافت،و میگوید: «من خودِ آتشم، من خودِ آتشم.»وقتی آهن در آتش گداخته میشود، رنگ و خاصیت آتش را به خود میگیرد و با زبان حال، خود را آتش میخواند و ادعای آتش بودن میکند. ❋
- M2:1352 آتشم من گر ترا شکیست و ظنآزمون کن دست را بر من بزن من آتش هستم، اگر در این مورد شک و گمانی داری،بیا و امتحان کن، دستت را به من بزن تا باورت شود.آهن گداخته که صفات آتش را به خود گرفته، با اطمینان کامل میگوید: «من آتش هستم و اگر شک داری، با نزدیک شدن به من و لمس کردنم، حقیقت این ادعا را در عمل بیازمای.» ❋
- M2:1353 آتشم من بر تو گر شد مشتبهروی خود بر روی من یکدم بنه من آتش هستم؛ اگر در این مورد شک داری و برایت مبهم است،برای لحظهای چهرهات را به چهرهٔ من نزدیک کن.آهن گداخته در آتش، که صفات آتش را به خود گرفته، به کسی که در هویت او شک دارد میگوید: «اگر باور نمیکنی که من آتش شدهام، نزدیک بیا و خودت امتحان کن تا حقیقت را دریابی.» ❋
- M2:1354 آدمی چون نور گیرد از خداهست مسجود ملایک ز اجتبا انسان آنگاه که از خداوند نور و روشنایی میگیرد،به سبب این گزینش الهی، مورد سجدهی فرشتگان قرار میگیرد.وقتی انسان صفات الهی را در خود منعکس میکند و نورانی میشود، به همان مقام والای آدم میرسد که فرشتگان به او سجده کردند، زیرا او برگزیدهی خداوند است.
- M2:1355 نیز مسجود کسی کو چون ملکرسته باشد جانش از طغیان و شک همچنین، آن انسانی که روحش همچون فرشتگان،از سرکشی و شک و تردید رها گشته باشد، مورد سجده است.انسانی که روحش مانند فرشتگان از طغیان و تردید پاک شده باشد نیز همچون آدم، سزاوار سجده و احترام فرشتگان است.
- M2:1356 آتش چِه آهن چِه لب ببندریش تَشبیه مُشبه را مخند دیگر چه فرقی میان آتش و آهن است؟ سکوت کن!به ظاهرِ این تشبیه و به آنکه تشبیه شده است، نخند.وقتی آهن در آتش گداخته میشود و صفات آتش را میگیرد، دیگر جای بحث و جدل منطقی در مورد تفاوت این دو نیست؛ باید سکوت کرد و این اتحاد را با تمسخر انکار نکرد.
- M2:1357 پای در دریا منه کمگوی از آنبر لب دریا خمش کن لب گزان قدم در این دریا مگذار و کمتر از آن سخن بگو؛بر ساحل این دریا، لب فرو بند و خاموش باش.این بیت هشداری است دربارهٔ سخن گفتن از تجارب معنوی؛ میگوید اگر به درک اندکی از حقیقت رسیدی، از آن دم مزن و در برابر عظمت آن، سکوت و حیرت پیشه کن.
- M2:1358 گرچه صد چون من ندارد تاب بحرلیک مینشکیبم از غرقاب بحر اگرچه صد نفر مثل من هم توان و تحمل این دریا را ندارند،اما من نمیتوانم از غرق شدن در این دریا شکیبایی کنم و خود را کنار بکشم.با اینکه میدانم در برابر عظمت دریای حقیقت الهی ناتوانم و تاب آن را ندارم، اما نمیتوانم از آن دوری کنم و ناگزیر خود را به آن میسپارم. ❋
- M2:1359 جان و عقل من فدای بحر بادخونبهای عقل و جان این بحر داد جان و خرد من فدای این دریا بادا،که همین دریا، خونبهای جان و خرد را پرداخته است.من جان و عقلم را فدای این دریای حقیقت (عشق الهی) میکنم، چرا که اگر در این راه نابود هم شوم، خود این دریا تاوان و پاداش آن فنا شدن است. ❋
- M2:1360 تا که پایم میرود رانم دروچون نماند پا چو بطانم درو تا زمانی که در پاهایم توانی هست، به سوی این دریا میدوم،و آنگاه که دیگر پایی برایم نماند، همچون مرغابی در آن شناور خواهم بود.من با تمام توانم، چه با پای رفتن و چه بیپا شنا کردن، خود را وقف این دریای معنا میکنم و لحظهای از آن جدا نمیشوم. ❋
- M2:1361 بیادب حاضر ز غایب خوشترستحلقه گرچه کژ بود نی بر دَرست؟ حضور یک بیادب، بهتر از غایب بودن است؛حلقهٔ در اگرچه کج باشد، باز هم بر در نصب شده است.کسی که با وجود نقصها و بیادبیهایش در محضر حقیقت و معرفت حاضر است، از آن غایبی که باادب اما دور است، برتر است. مهم، حضور و اتصال است، حتی اگر ناقص باشد.
- M2:1362 ای تنآلوده بگرد حوض گردپاک کی گردد برون حوض مرد ای که جسمت به گناه آلوده است، گردِ حوض حقیقت بچرخانسان چگونه میتواند بیرون از این حوض، پاک و مطهر شود؟ای انسان که وجود مادیات به ناپاکیها آلوده شده، برای پاک شدن باید به سرچشمهٔ حقیقت و معنا نزدیک شوی، زیرا دوری از این منبع، پاکی را ناممکن میسازد.
- M2:1363 پاک کو از حوض مهجور اوفتاداو ز پاکی خویش هم دور اوفتاد آن پاکی که از سرچشمهاش جدا افتاد،از گوهر پاکیِ خودش نیز دور افتاد.کسی که از منبع پاکی و طهارت (یعنی خداوند یا دلِ متصل به او) جدا میشود، پاکیِ ذاتی خود را نیز از دست میدهد.
- M2:1364 پاکی این حوض بیپایان بودپاکی اجسام کم میزان بود پاکی و زلالی این حوض (دل) بیانتهاست،در حالی که پاکی جسمها اندک و محدود است.این بیت تفاوت میان پاکی روح و پاکی جسم را بیان میکند؛ پاکی دل که به منبعی الهی و بیکران متصل است، پایانناپذیر است، اما پاکی جسم، محدود و نیازمند تجدید شدن است.
- M2:1365 زانک دل حوضست لیکن در کمینسوی دریا راه پنهان دارد این زیرا دل مانند یک حوض است، اما این حوضبه طور پنهانی راهی به سوی دریا دارددل انسان مانند حوضی است که گرچه محدود به نظر میرسد، اما در باطن و به شکلی پنهان به دریای بیکران حقیقت الهی متصل است.
- M2:1366 پاکی محدود تو خواهد مددورنه اندر خرج کم گردد عدد پاکی و پاکیزگی محدود تو، نیازمند یاری استوگرنه با هر بار استفاده، از مقدار آن کاسته میشودپاکی اکتسابی و محدود انسان، مانند آب راکد، تمامشدنی است و برای ماندگاری باید به منبع بینهایت پاکی، یعنی خداوند، متصل شود.
- M2:1367 آب گفت آلوده را در من شتابگفت آلوده که دارم شرم از آب آب به [انسان] آلوده گفت: «به سوی من بشتاب!»[انسان] آلوده پاسخ داد: «از [پاکیِ] تو شرم دارم.»این بیت گفتگویی تمثیلی است میان رحمت الهی (آب) و انسان گناهکار (آلوده). خداوند انسان را به سوی خود فرا میخواند، اما انسان به خاطر احساس گناه و شرمندگی از نزدیک شدن به او پرهیز میکند.
- M2:1368 گفت آب این شرم بی من کی رودبی من این آلوده زایل کی شود آب پاسخ داد: «این شرم و حیا، چگونه بدون من از تو دور خواهد شد؟بی وجود من، این آلودگی چگونه از تو زایل میگردد؟»آب (نماد رحمت الهی) به انسان آلوده پاسخ میدهد که تنها راه از بین بردن شرمِ گناه، رو آوردن به خودِ این رحمت است؛ زیرا بدون آن، پاکی ممکن نیست.
- M2:1369 ز آب هر آلوده کو پنهان شودالحیاء یمنع الایمان بود هر انسان آلوده و گنهکاری که از آب رحمت حق دوری کند،شرم و حیای او، مانع ایمانش خواهد بود.شرمساری از گناه اگر باعث شود انسان از رحمت الهی و راه توبه دوری کند، این شرم دیگر فضیلت نیست، بلکه مانعی بر سر راه ایمان و پاکی است.
- M2:1370 دل ز پایهٔ حوض تن گِلناک شدتن ز آب حوض دلها پاک شد دل از مجاورت با تن که همچون پایه و اساس حوض است، گلآلود و کدر میشود،و تن از آب پاک و زلال حوض دلها، پاک و مطهر میگردد.این بیت تقابل میان تن و دل را بیان میکند: نزدیکی به تن مادی، دل روحانی را آلوده میسازد، در حالی که تن میتواند به واسطهٔ آب حیاتبخش دل، پاک و منزه شود.
- M2:1371 گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسرهان ز پایهٔ حوض تن میکن حذر ای فرزند، به گِرد بنیاد و اساسِ حوض دل بگرد.و آگاه باش که از پایههای حوضِ تن پرهیز کنی.این بیت به سالک توصیه میکند که تمام توجه خود را به دل و عالم معنا معطوف کند و از پرداختن صِرف به جسم و نیازهای مادی که دل را آلوده میسازد، دوری گزیند.
- M2:1372 بحر تن بر بحر دل بر هم زناندر میانشان برزخ لا یبغیان دریای تن و دریای دل، موجزنان بر یکدیگر میکوبند؛اما میانشان حایلی است که نمیگذارد در هم آمیزند.جهان جسم و جهان روح، گرچه در تقابل و تلاطم به نظر میرسند، اما مانعی الهی میان آنهاست که از درآمیختن و تجاوزشان به حریم یکدیگر جلوگیری میکند.
- M2:1373 گر تو باشی راست ور باشی تو کژپیشتر میغژ بدو واپس مغژ چه صاف و صادق باشی و چه اهل کژی و ناراستی،به سوی او [دریای حقیقت] پیش برو و به عقب بازنگرد.این بیت یک دستورالعمل قاطع برای سالک است: فارغ از اینکه خود را انسانی خوب یا بد میدانی، تنها راه، حرکت به پیش و رو به سوی حقیقت است و بازگشت به عقب مطلقاً ممنوع است.
- M2:1374 پیش شاهان گر خطر باشد به جانلیک نشکیبند ازو با همتان حتی اگر رفتن به حضور پادشاهان خطر جانی داشته باشد،باز هم انسانهای بلندهمت از این دیدار دست نمیکشند و بیتابی نمیکنند.انسانهای مصمم و بلندهمت، حتی اگر رسیدن به مقصود (پادشاه حقیقی یعنی خداوند) با خطر مرگ همراه باشد، از حرکت باز نمیایستند و صبر و قرار خود را از دست نمیدهند.
- M2:1375 شاه چون شیرینتر از شکر بودجان به شیرینی رود خوشتر بود وقتی که شاه (معشوق ازلی) از شکر هم شیرینتر است،چه بهتر که جان آدمی در راه این شیرینی فدا شود.از آنجا که خداوند (شاه) بینهایت جذاب و دوستداشتنی است، فدا کردن جان در راه رسیدن به او، لذتبخشترین کار ممکن است.
- M2:1376 ای ملامتگر سلامت مر تو راای سلامتجو رها کن تو مرا ای کسی که مرا سرزنش میکنی، آسایش و امنیت برای خودت باشد!ای که به دنبال عافیت و سلامتی هستی، مرا به حال خودم رها کن.عاشق راه حق به ملامتگر و عافیتطلب میگوید: راه ما از هم جداست؛ تو به دنبال امنیت و آسایش باش و مرا با رنج و خطر عشق تنها بگذار.
- M2:1377 جان من کورهست با آتش خوشستکوره را این بس که خانهٔ آتشست جان من همچون کورهای است که با آتش عشق، اُنس گرفته و شاد است.برای کوره همین افتخار کافی است که خانهی آتش باشد.عاشق، سختیها و سوز و گداز راه عشق را به جان میخرد، زیرا هویت و سعادت خود را در همین سوختن و نزدیک بودن به معشوق (آتش) میبیند.
- M2:1378 همچو کوره عشق را سوزیدنیستهر که او زین کور باشد کوره نیست عشق، همچون کوره، کارش سوختن و گداختن استهر که این حقیقت را نبیند، در واقع کورهٔ عشق نیستذات و طبیعت عشق، سوختن و گداختن است، درست مانند کوره که برای آتش ساخته شده؛ کسی که از این حقیقت غافل و «کور» باشد، شایستگی و ظرفیت عاشقی را ندارد و «کوره» نیست.
- M2:1379 برگ بی برگی ترا چون برگ شدجان باقی یافتی و مرگ شد وقتی که بیچیزی و فقر، توشه و توان تو شد،به زندگی جاودان رسیدی و مرگ برایت بیمعنا شد.زمانی که فقر و نداری را به عنوان توشه و دارایی خود پذیرفتی، در واقع به حیات ابدی دست یافتی و مرگ جسمانی دیگر برایت اهمیتی ندارد.
- M2:1380 چون تو را غم شادی افزودن گرفتروضهٔ جانت گل و سوسن گرفت آنگاه که غم و اندوه، شادی تو را افزون کرد،باغِ جانت از گل و سوسن پوشیده شد.وقتی سالک راه حق به مقامی میرسد که رنج و اندوه معنوی باعث شادی روحانی او میشود، روح او همچون باغی پر از گل شکوفا میگردد.
- M2:1381 آنچ خوف دیگران آن امن تستبط قوی از بحر و مرغ خانه سست آنچه برای دیگران هراسانگیز است، برای تو مأمن و امان است.مرغابی در دریا نیرومند است و مرغ خانگی ناتوان.چیزی که برای مردم عادی منشأ ترس و خطر است، برای سالکِ راه حق، سرچشمهٔ امنیت و آرامش است؛ همانطور که دریا برای مرغابی خانه است اما برای مرغ خانگی، محل هلاکت.
- M2:1382 باز دیوانه شدم من ای طبیبباز سودایی شدم من ای حبیب ای طبیب جان من، دوباره دیوانه و شیدا شدهامای محبوب من، دوباره سودایی و سرگشته گشتهامعاشق در اوج شوریدگی، معشوق خود را که هم طبیب و هم حبیب اوست، مخاطب قرار میدهد و با شادی اعلام میکند که دوباره به حال جنون و سودای عشق بازگشته است.
- M2:1383 حلقههای سلسلهٔ تو ذو فنونهر یکی حلقه دهد دیگر جنون حلقههای زنجیر عشق تو هنرها در خود دارند،هر حلقهاش جنونی از نوعی دیگر به من میبخشد.زنجیر عشقی که مرا به تو بسته، هر حلقهاش هنری نو دارد و هر لحظه مرا به شکل تازهای از شوریدگی و جنون میکشاند.
- M2:1384 داد هر حلقه فنونی دیگرستپس مرا هر دم جنونی دیگرست هر حلقهی زنجیر عشق، هنری دیگر به من میآموزدو در نتیجه، هر لحظه جنون و شیدایی تازهای را تجربه میکنم.هر حلقه از زنجیر جاذبهی الهی، هنری نو و حالی متفاوت به عاشق میبخشد، و به همین دلیل، حال شوریدگی و جنون من در هر لحظه، شکلی تازه به خود میگیرد و تکراری نیست.
- M2:1385 پس فنون باشد جنون این شد مثلخاصه در زنجیر این میر اجل پس این سخن که «جنون، خود هنرهای گوناگون است» به یک ضربالمثل تبدیل شد،بهویژه جنونی که از زنجیر این امیر بزرگ و شکوهمند (یعنی معشوق ازلی) ناشی شود.این بیت میگوید که دیوانگیِ عاشقانه، برخلاف جنون عادی، سرچشمهٔ هنرها و معرفتهای گوناگون است و این حقیقتی است که به یک مَثَل تبدیل شده، خصوصاً وقتی این دیوانگی از عشق به معشوق ازلی باشد.
- M2:1386 آنچنان دیوانگی بگسست بندکه همه دیوانگان پندم دهند چنان دیوانگیای مرا از هر قید و بندی رها کرده استکه اکنون همهٔ دیوانگان عالم به من پند و اندرز میدهند.میزان جنون و شیدایی من در عشق الهی به حدی رسیده است که در مقایسه با آن، دیوانگیهای معمول و شناختهشده، عاقلانه و سنجیده به نظر میرسد.