بخش ۱ - سر آغاز
سرآغاز
- M2:1 مدتی این مثنوی تأخیر شدمهلتی بایست تا خون شیر شد برای مدتی سرودن این مثنوی به تعویق افتاد،فرصتی لازم بود تا خون به شیر تبدیل شود.سرایش دفتر دوم مثنوی برای مدتی متوقف شد، زیرا برای آنکه الهامات معنوی به شعر تبدیل شوند، به گذشت زمان و فرصت نیاز بود، همانطور که خون برای تبدیل شدن به شیر مغذی به زمان احتیاج دارد. ❋
- M2:2 تا نزاید بخت تو فرزند نوخون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو تا بخت و اقبال تو فرزند تازهای به دنیا نیاورد،خون به شیر شیرین تبدیل نمیشود، این را خوب بشنو.این بیت میگوید که الهام و آفرینش معنوی، مانند زایمان و شیردهی، یک فرآیند طبیعی و درونی است که نیاز به زمان و شرایط مناسب دارد و نمیتوان آن را به زور ایجاد کرد.
- M2:3 چون ضیاءالحق حسامالدین عنانباز گردانید ز اوج آسمان هنگامی که حسامالدین، آن نور حقیقت،عنان [مرکب خود] را از اوج آسمانها بازگردانداین بیت به پایان دورهٔ وقفه در سرایش مثنوی اشاره دارد و میگوید زمانی که حسامالدین چلبی از عروج روحانی خود بازگشت، سرودن مثنوی از سر گرفته شد.
- M2:4 چون به معراج حقایق رفته بودبیبهارش غنچهها ناکَفته بود چون او به معراجِ درک حقایق رفته بود،غنچههای [شعر] بدون بهارِ وجود او ناشکفته مانده بود.مولانا میگوید چون حسامالدین چلبی در یک سفر روحانی عمیق و معراجگونه برای درک حقایق غرق شده بود، الهام و طبع شعر من که به وجود او وابسته است، خشکیده و غنچههای مثنوی ناشکفته مانده بود.
- M2:5 چون ز دریا سوی ساحل بازگشتچنگ شعر مثنوی باساز گشت وقتی که او از دریای [معرفت] به ساحل بازگشت،چنگ شعر مثنوی دوباره نواختن آغاز کرد.این بیت میگوید: زمانی که حسامالدین چلبی از سفر روحانی عمیق خود بازگشت، سرودن مثنوی که متوقف شده بود، دوباره از سر گرفته شد.
- M2:6 مثنوی که صیقل ارواح بودبازگشتش روز استفتاح بود این مثنوی که جلادهندهٔ روحها بود،از سر گرفته شدنش در روزی خجسته و مبارک بود.از سرگیریِ سرایش مثنوی، که وظیفهاش صیقل دادن و پاک کردن ارواح است، در روزی فرخنده و مبارک (روز استفتاح) اتفاق افتاد. ❋
- M2:7 مطلع تاریخ این سودا و سودسال اندر ششصد و شصت و دو بود سرآغاز و تاریخِ این عشق و این سوداگری معنوی،در سال ششصد و شصت و دو هجری بود.مولانا به صراحت بیان میکند که سرودن دفتر دوم مثنوی را در سال ۶۶۲ هجری قمری آغاز کرده است. ❋
- M2:8 بلبلی زینجا برفت و بازگشتبهر صید این معانی باز گشت بلبلی از اینجا پر کشید و دوباره باز آمد؛برای شکار این معانی بلند، به شکل یک باز شکاری بازگشت.مولانا، که همچون بلبلی نغمهسراست، پس از وقفهای در سرودن مثنوی، اکنون چون بازی شکاری برای شکار معانی بلند و حقایق معنوی بازگشته است.
- M2:9 ساعد شَه مسکن این باز بادتا ابد بر خلق این در باز باد باشد که بازِ الهام بر ساعدِ شاه (حسامالدین) بنشیند،و این درِ رحمت (مثنوی) تا ابد به روی همگان گشوده بماند.مولانا دعا میکند که الهامبخش او، حسامالدین، همیشه حاضر باشد تا این بازِ الهام بر دست او بنشیند و در نتیجه، درِ فیض و معرفتِ مثنوی برای همیشه به روی مردم باز بماند.
- M2:10 آفت این در هوا و شهوت استورنه اینجا شربت اندر شربت است آفت و آسیب این راه، پیروی از هوای نفس و شهوت استوگرنه اینجا سراسر نوشیدنیهای گوارای معنوی استمانع اصلی برای بهره بردن از راه معنوی و حقایق مثنوی، تمایلات نفسانی و خواستههای خودخواهانه است؛ در غیر این صورت، این راه سرشار از لذتها و معانی شیرین است.
- M2:11 این دهان بربند تا بینی عیانچشمبند آن جهان حلق و دهان این دهان را ببند تا بتوانی آشکارا ببینی،زیرا این حلق و دهان، چشمبندی برای دیدن آن جهانِ دیگر است.برای اینکه بتوانی حقایق عالم معنا را به روشنی ببینی، باید دهان خود را از خوردن و سخن بیهوده ببندی، چرا که اشتغال به لذتهای جسمانی و دنیوی، مانع اصلی درک روحانی است.
- M2:12 ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخیوی جهان تو بر مثال برزخی ای دهان، تو خود دروازهی جهنم هستیو ای دنیای تو، گویی که مانعی و حایلیای انسان، دهان تو که مرکز امیال جسمانی است، در حقیقت ورودی دوزخ است و دنیای مادی تو همچون پردهای است که تو را از دیدن حقیقت باز میدارد.
- M2:13 نور باقی پهلوی دنیای دونشیر صافی پهلوی جوهای خون نور ابدی در کنار این دنیای پست قرار گرفته،و شیر پاک و خالص در کنار نهرهای خون روان است.این بیت تقابل و همجواری خطرناک عالم معنا (نور و شیر) و عالم ماده (دنیای پست و خون) را به تصویر میکشد. این دو قلمرو کاملاً از هم جدا نیستند، بلکه به شکلی خطرناک به یکدیگر نزدیکاند.
- M2:14 چون درو گامی زنی بی احتیاطشیر تو خون میشود از اختلاط وقتی بدون احتیاط و دقت در آن گام بگذاری،شیر (فطرت پاک) تو از این آمیختگی به خون تبدیل میشود.اگر بیپروا و بدون بصیرت با دنیای مادی و نفسانی آمیخته شوی، ذات پاک و روحانی تو آلوده و تباه میگردد.
- M2:15 یک قدم زد آدم اندر ذوق نفسشد فراق صدر جنّت طوق نفس آدم برای لذتِ نفس خود تنها یک گام برداشت،و جدایی از مقام والای بهشت، زنجیری بر گردن نفسش شد.این بیت به داستان هبوط آدم اشاره دارد و میگوید که یک لحظه تسلیم شدن به هوای نفس، به قیمت از دست دادن بهشت و اسیر شدن در این دنیا تمام شد.
- M2:16 همچو دیو از وی فرشته میگریختبهر نانی چند آب چشم ریخت فرشتگان از او همچون دیوی میگریختند،و او برای لقمهای نان، اشکها ریخت.این بیت حال حضرت آدم را پس از رانده شدن از بهشت توصیف میکند که چگونه مقام والای خود را از دست داد، به طوری که فرشتگان از او دوری میکردند و او برای نیازهای مادی دنیا حسرت میخورد و اشک میریخت.
- M2:17 گرچه یک مو بُد گنه کو جسته بودلیک آن مو در دو دیده رسته بود گناهی که آدم مرتکب شد، گرچه به باریکی یک مو بود،اما آن موی باریک، درست در چشمان او روییده بود.گناه آدم (ع) اگرچه در ظاهر کوچک بود، اما چون در برابر دیدهی حقبین او قرار گرفت، مانعی عظیم برای دیدن حقیقت شد و پیامدهای بزرگی به دنبال داشت.
- M2:18 بود آدم دیدهٔ نور قدیمموی در دیده بود کوه عظیم آدم، چشمِ بینای نور ازلی بودو مویی در چشم، همچون کوهی عظیم استجایگاه آدم به عنوان بینندهٔ نور الهی آنقدر حساس بود که کوچکترین خطا، مانند مویی در چشم، مانعی عظیم برای دیدن آن نور میشد.
- M2:19 گر در آن آدم بکردی مشورتدر پشیمانی نگفتی معذرت اگر آدم در آن کار مشورت میکرد،هرگز از سر پشیمانی، عذرخواهی نمینمود.این بیت میگوید که اگر حضرت آدم پیش از خوردن میوهٔ ممنوعه با کسی (عقلی دیگر یا خداوند) مشورت کرده بود، دچار لغزش نمیشد و در نتیجه، ناچار به عذرخواهی و طلب بخشش نمیگشت.
- M2:20 زانک با عقلی چو عقلی جفت شدمانع بد فعلی و بد گفت شد زیرا وقتی خردی با خرد دیگری همراه و همنشین گردد،مانع انجام کارهای بد و گفتن سخنان زشت میشود.این بیت بیان میکند که مشورت و همفکری دو عقل سلیم، همچون سپری در برابر اعمال و گفتار نادرست عمل میکند و از خطا جلوگیری مینماید.
- M2:21 نفس با نفس دگر چون یار شدعقل جزوی عاطل و بیکار شد وقتی نفس اماره با نفسی دیگر یار و همراه شود،عقل جزئی از کار میافتد و بیاثر میگردد.هنگامی که نفسهای دو انسان با یکدیگر متحد شوند، نیروی عقلِ مصلحتاندیش در هر دو نفر از کار میافتد و توانایی تشخیص درست از غلط را از دست میدهد.
- M2:22 چون ز تنهایی تو نومیدی شویزیر سایهٔ یار خورشیدی شوی وقتی از تنهایی و انزوا ناامید و افسرده میشوی،در پناه یک دوست و همراه حقیقی، همچون خورشید درخشان خواهی شد.این بیت میگوید که تنهایی میتواند انسان را به ناامیدی بکشاند، اما همراهی با یک دوست واقعی و راهنما (یار خدایی) نیرویی دگرگونکننده دارد و استعدادهای درونی انسان را شکوفا میکند.
- M2:23 رو بجو یار خدایی را تو زودچون چنان کردی خدا یار تو بود برو و بیدرنگ یک دوست خدایی برای خود پیدا کنوقتی چنین کنی، خداوند یار و یاور تو خواهد بوداین بیت یک دستورالعمل مستقیم است: فوراً به دنبال یافتن یک راهنما یا همراه معنوی باش، زیرا با یافتن چنین دوستی، حمایت و همراهی خداوند را نیز به دست خواهی آورد.
- M2:24 آنک در خلوت نظر بر دوختهستآخر آن را هم ز یار آموختهست آن کسی هم که در تنهایی و خلوت، چشم خود را بر دنیا بسته است،این کار را سرانجام از یک یار و راهنما آموخته است.حتی خلوتگزینی و مراقبه، که به نظر عملی فردی میآید، در واقع آدابی است که سالک از پیر و مرشد خود میآموزد و به تنهایی حاصل نمیشود. ❋
- M2:25 خلوت از اغیار باید نه ز یارپوستین بهر دی آمد نه بهار تنهایی و گوشهگیری برای دوری از بیگانگان است، نه برای فاصله گرفتن از دوست؛همانطور که پالتوی پوست برای سرمای زمستان است، نه برای هوای بهاری.انسان باید از افراد ناموافق و بیگانه (اغیار) دوری کند، اما همراهی با یک دوست و راهنمای حقیقی ضروری است، چرا که او همچون گرمای بهار برای روح است. ❋
- M2:26 عقل با عقل دگر دوتا شودنور افزون گشت و ره پیدا شود وقتی یک عقل با عقل دیگری همراه شود، توانشان دوچندان میگردد؛نورشان بیشتر شده و راه آشکار و روشن میشود.این بیت به قدرت همافزایی و مشورت بین دو خردمند اشاره دارد؛ وقتی عقلها با هم متحد شوند، نور حقیقت افزایش یافته و مسیر درست نمایان میگردد.
- M2:27 نفس با نفس دگر خندان شودظلمت افزون گشت و ره پنهان شود وقتی نفس اماره با نفس دیگری همراه شود، شاد و سرخوش میگردد،و در نتیجه، تاریکی بیشتر شده و راه حقیقت ناپدید میشود.این بیت میگوید که همراهی و همنشینی با افراد نفسانی و خودخواه، به جای روشنایی، تاریکی و گمراهی به بار میآورد و انسان را از مسیر معنوی دور میکند.
- M2:28 یار چشم تست ای مرد شکاراز خس و خاشاک او را پاک دار ای سالکِ راه حق، دوست و همراه تو همچون چشمان توست؛آن را از هر خار و خاشاکی پاک و مصون نگه دار.ای کسی که در مسیر معرفت گام برمیداری، دوست و راهنمای تو ابزار دیدن حقیقت است؛ پس باید این رابطه را از هر آنچه آن را میآلاید و غبارآلود میکند، پاک سازی.
- M2:29 هین به جاروبِ زبان گردی مکنچشم را از خس رهآوردی مکن هان! با جاروی زبان خود گرد و غبار به پا نکن،و برای چشم (دوست) خود، خس و خاشاک به ارمغان نیاور.با سخنان بیهوده، گزنده و نسنجیده، گرد و غبار کدورت را در رابطهات با دوست معنویات بلند نکن و چشم بصیرت او را که راهنمای توست، با این حرفها آلوده مساز.
- M2:30 چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بودروی او ز آلودگی ایمن بود از آنجا که شخص باایمان برای مؤمنی دیگر همچون آینه است،چهرهٔ جان او از هر آلودگی و زشتی در امان میماند.این بیت به حدیث «المؤمن مرآة المؤمن» اشاره دارد و میگوید همانطور که آینه عیبها را صادقانه نشان میدهد، دوستِ باایمان نیز عیبهای دوستش را به او مینمایاند و به این ترتیب، به پاک ماندن باطن او کمک میکند.
- M2:31 یار آیینهست جان را در حزندر رخ آیینه ای جان دم مزن ای جان، دوست در هنگام اندوه و گرفتاری، آینهی روح توست؛مبادا در برابر این آینه نَفَس بکشی و آن را تیره و تار کنی.دوست و همراه معنوی، همچون آینهای است که در سختیها حقیقت روح تو را نشان میدهد. مراقب باش با سخن یا رفتار نابجا (که مانند «نَفَس» بر آینه است) این شفافیت را از بین نبری.
- M2:32 تا نپوشد روی خود را در دمتدم فرو خوردن بباید هر دمت
- M2:33 کم ز خاکی چونک خاکی یار یافتاز بهاری صد هزار انوار یافت
- M2:34 آن درختی کو شود با یار جفتاز هوای خوش ز سر تا پا شکفت
- M2:35 در خزان چون دید او یار خلافدر کشید او رو و سر زیر لحاف
- M2:36 گفت یار بد بلا آشفتن استچونک او آمد طریقم خفتن است
- M2:37 پس بخسپم باشم از اصحاب کهفبه ز دقیانوس آن محبوس لهف
- M2:38 یقظهشان مصروف دقیانوس بودخوابشان سرمایهٔ ناموس بود
- M2:39 خواب بیداریست چون با دانشاستوای بیداری که با نادان نشست
- M2:40 چونک زاغان خیمه بر بهمن زدندبلبلان پنهان شدند و تن زدند
- M2:41 زانک بیگلزار بلبل خامش استغیبت خورشید بیداریکش است
- M2:42 آفتابا ترک این گلشن کنیتا که تحتالارض را روشن کنی
- M2:43 آفتاب معرفت را نقل نیستمشرق او غیر جان و عقل نیست
- M2:44 خاصه خورشید ِکمالی کان سریستروز و شب کردار او روشنگریست
- M2:45 مطلع شمس آی گر اسکندریبعد از آن هرجا روی نیکو فری
- M2:46 بعد از آن هرجا روی مشرق شودشرقها بر مغربت عاشق شود
- M2:47 حس خفاشت سوی مغرب دوانحس درپاشت سوی مشرق روان
- M2:48 راه حس راه خرانست ای سوارای خران را تو مزاحم، شرم دار
- M2:49 پنج حسی هست جز این پنج حسآن چو زر سرخ و این حسها چو مس
- M2:50 اندر آن بازار کهاهل محشرندحس مس را چون حس زر کی خرند؟
- M2:51 حس ابدان قوُت ظلمت میخوردحس جان از آفتابی میچرد
- M2:52 ای ببرده رخت حسها سوی غیبدست چون موسی برون آور ز جیب
- M2:53 ای صفاتت آفتاب معرفتو آفتاب چرخ بند یک صفت ای که صفات تو خورشیدِ شناخت استو خورشیدِ آسمان، تنها بندهٔ یکی از صفات توستای خداوندی که صفات تو، خود، سرچشمهٔ اصلی شناخت و معرفت است و این خورشید مادی که در آسمان میبینیم، تنها جلوهای ناچیز از یکی از بیشمار صفات تو به شمار میآید.
- M2:54 گاه خورشیدی و گه دریا شویگاه کوه قاف و گه عنقا شوی
- M2:55 تو نه این باشی نه آن در ذات خویشای فزون از وهمها وز بیش بیش
- M2:56 روح با علمست و با عقلست یارروح را با تازی و ترکی چه کار؟
- M2:57 از تو ای بینقش با چندین صورهم مشبه هم موحد خیرهسر
- M2:58 گه مشبه را موحد میکندگه موحد را صور ره میزند
- M2:59 گه ترا گوید ز مستی بوالحسنیا صغیر السن یا رطب البدن
- M2:60 گاه نقش خویش ویران میکندآن پی تنزیه جانان میکند
- M2:61 چشم حس را هست مذهب اعتزالدیدهٔ عقلست سنی در وصال
- M2:62 سخرهٔ حساند اهل اعتزالخویش را سنی نمایند از ضلال
- M2:63 هر که بیرون شد ز حس سنی ویاستاهل بینش چشم عقل خوشپیاست
- M2:64 گر بدیدی حس حیوان شاه راپس بدیدی گاو و خر الله را
- M2:65 گر نبودی حس دیگر مر تراجز حس حیوان ز بیرون هوا
- M2:66 پس بنیآدم مکرم کی بدی؟کی به حس مشترک محرم شدی؟
- M2:67 نامصور یا مصور گفتنتباطل آمد بی ز صورت رَستنت
- M2:68 نامصور یا مصور پیش اوستکو همه مغزست و بیرون شد ز پوست
- M2:69 گر تو کوری، نیست بر اعمی حرجورنه رو کالصبر مفتاح الفرج
- M2:70 پردههای دیده را داروی صبرهم بسوزد هم بسازد شرح صدر
- M2:71 آینهٔ دل چون شود صافی و پاکنقشها بینی برون از آب و خاک
- M2:72 هم ببینی نقش و هم نقاش رافرش دولت را و هم فراش را
- M2:73 چون خلیل آمد خیال یار منصورتش بت، معنی او بتشکن
- M2:74 شکر یزدان را که چون او شد پدیددر خیالش جان خیال خود بدید
- M2:75 خاک درگاهت دلم را میفریفتخاک بر وی کو ز خاکت میشکیفت
- M2:76 گفتم ار خوبم پذیرم این ازوورنه خود خندید بر من زشترو
- M2:77 چاره آن باشد که خود را بنگرمورنه او خندد مرا من کی خرم
- M2:78 او جمیلست و محب للجمالکی جوان نو گزیند پیر زال
- M2:79 خوب خوبی را کند جذب این بدانطیبات و طیبین بر وی بخوان
- M2:80 در جهان هر چیز چیزی جذب کردگرم گرمی را کشید و سرد سرد
- M2:81 قسم باطل باطلان را میکشندباقیان از باقیان هم سرخوشند
- M2:82 ناریان مر ناریان را جاذباندنوریان مر نوریان را طالباند مردمانِ آتشصفت، یکدیگر را به سوی خود میکشانند؛و انسانهای نورانی، خواهان و جویای یکدیگرند.این بیت اصل «جذب همجنس» را بیان میکند: موجودات آتشین (اهل دوزخ و نفسانیت) به سوی یکدیگر کشیده میشوند و موجودات نورانی (اهل بهشت و معنویت) نیز طالب و جویای همنوعان خود هستند.
- M2:83 چشم چون بستی ترا جان کندنیستچشم را از نور روزن صبر نیست
- M2:84 چشم چون بستی تو را تاسه گرفتنور چشم از نور روزن کی شکفت؟
- M2:85 تاسهٔ تو جذب نور چشم بودتا بپیوندد به نور روز زود
- M2:86 چشم باز ار تاسه گیرد مر تو رادانکه چشم دل ببستی، بر گشا
- M2:87 آن تقاضای دو چشم دل شناسکو همیجوید ضیای بیقیاس
- M2:88 چون فراق آن دو نور بیثباتتاسه آوردت گشادی چشمهات
- M2:89 پس فراق آن دو نور پایدارتاسه میآرد مر آن را پاس دار
- M2:90 او چو میخواند مرا من بنگرملایق جذبم و یا بد پیکرم
- M2:91 گر لطیفی زشت را در پی کندتسخری باشد که او بر وی کند
- M2:92 کی ببینم روی خود را ای عجب؟تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب؟
- M2:93 نقش جان خویش من جستم بسیهیچ میننمود نقشم از کسی
- M2:94 گفتم آخر آینه از بهر چیستتا بداند هر کسی کو چیست و کیست
- M2:95 آینهٔ آهن برای پوستهاستآینهٔ سیمای جان سنگیبهاست
- M2:96 آینهٔ جان نیست الا روی یارروی آن یاری که باشد زان دیار آینه برای دیدنِ جان، چیزی جز چهرهٔ معشوق نیست؛چهرهٔ آن معشوقی که از همان عالمِ معنا آمده باشد.برای شناختن روح و باطن خود، باید به چهرهٔ یک انسان کامل و راهنمای معنوی نگریست که از عالم حقیقت و معنا سرچشمه گرفته است.
- M2:97 گفتم ای دل آینهٔ کلی بجورو به دریا، کار بر ناید بهجو
- M2:98 زین طلب بنده به کوی تو رسیددرد مریم را به خرمابن کشید
- M2:99 دیدهٔ تو چون دلم را دیده شدشد دل نادیده غرق دیده شد
- M2:100 آینهٔ کلی ترا دیدم ابددیدم اندر چشم تو من نقش خود
- M2:101 گفتم آخر خویش را من یافتمدر دو چشمش راه روشن یافتم
- M2:102 گفت وهمم کان خیال تست هانذات خود را از خیال خود بدان
- M2:103 نقش من از چشم تو آواز دادکه منم تو تو منی در اتحاد
- M2:104 کاندرین چشم منیر بی زوالاز حقایق راه کی یابد خیال؟
- M2:105 در دو چشم غیر من تو نقش خودگر ببینی آن خیالی دان و رد
- M2:106 زانک سرمهٔ نیستی در میکشدباده از تصویر شیطان میچشد
- M2:107 چشمشان خانهٔ خیالست و عدمنیستها را هست بیند لاجرم
- M2:108 چشم من چون سرمه دید از ذوالجلالخانهٔ هستیست نه خانهٔ خیال ❋
- M2:109 تا یکی مو باشد از تو پیش چشمدر خیالت گوهری باشد چو یشم
- M2:110 یشم را آنگه شناسی از گهرکز خیال خود کنی کلی عبر
- M2:111 یک حکایت بشنو ای گوهرشناستا بدانی تو عیان را از قیاس