قرائت دفتر ۲ بخش ۱ بعدی ←

بخش ۱ - سر آغاز

سرآغاز

  1. M2:1 مدتی این مثنوی تأخیر شدمهلتی بایست تا خون شیر شد برای مدتی سرودن این مثنوی به تعویق افتاد،فرصتی لازم بود تا خون به شیر تبدیل شود.سرایش دفتر دوم مثنوی برای مدتی متوقف شد، زیرا برای آنکه الهامات معنوی به شعر تبدیل شوند، به گذشت زمان و فرصت نیاز بود، همان‌طور که خون برای تبدیل شدن به شیر مغذی به زمان احتیاج دارد.
  2. M2:2 تا نزاید بخت تو فرزند نوخون نگردد شیر‌ِ شیرین‌، خوش شنو تا بخت و اقبال تو فرزند تازه‌ای به دنیا نیاورد،خون به شیر شیرین تبدیل نمی‌شود، این را خوب بشنو.این بیت می‌گوید که الهام و آفرینش معنوی، مانند زایمان و شیردهی، یک فرآیند طبیعی و درونی است که نیاز به زمان و شرایط مناسب دارد و نمی‌توان آن را به زور ایجاد کرد.
  3. M2:3 چون ضیاء‌الحق حسام‌الدین عنانباز گردانید ز اوج آسمان هنگامی که حسام‌الدین، آن نور حقیقت،عنان [مرکب خود] را از اوج آسمان‌ها بازگردانداین بیت به پایان دورهٔ وقفه در سرایش مثنوی اشاره دارد و می‌گوید زمانی که حسام‌الدین چلبی از عروج روحانی خود بازگشت، سرودن مثنوی از سر گرفته شد.
  4. M2:4 چون به معراج حقایق رفته بودبی‌بهارش غنچه‌ها ناکَفته بود چون او به معراجِ درک حقایق رفته بود،غنچه‌های [شعر] بدون بهارِ وجود او ناشکفته مانده بود.مولانا می‌گوید چون حسام‌الدین چلبی در یک سفر روحانی عمیق و معراج‌گونه برای درک حقایق غرق شده بود، الهام و طبع شعر من که به وجود او وابسته است، خشکیده و غنچه‌های مثنوی ناشکفته مانده بود.
  5. M2:5 چون ز دریا سوی ساحل بازگشتچنگ شعر مثنوی با‌ساز گشت وقتی که او از دریای [معرفت] به ساحل بازگشت،چنگ شعر مثنوی دوباره نواختن آغاز کرد.این بیت می‌گوید: زمانی که حسام‌الدین چلبی از سفر روحانی عمیق خود بازگشت، سرودن مثنوی که متوقف شده بود، دوباره از سر گرفته شد.
  6. M2:6 مثنوی که صیقل ارواح بودبازگشتش روز استفتاح بود این مثنوی که جلا‌دهندهٔ روح‌ها بود،از سر گرفته شدنش در روزی خجسته و مبارک بود.از سرگیریِ سرایش مثنوی، که وظیفه‌اش صیقل دادن و پاک کردن ارواح است، در روزی فرخنده و مبارک (روز استفتاح) اتفاق افتاد.
  7. M2:7 مطلع تاریخ این سودا و سودسال اندر ششصد و شصت و دو بود سرآغاز و تاریخِ این عشق و این سوداگری معنوی،در سال ششصد و شصت و دو هجری بود.مولانا به صراحت بیان می‌کند که سرودن دفتر دوم مثنوی را در سال ۶۶۲ هجری قمری آغاز کرده است.
  8. M2:8 بلبلی زینجا برفت و بازگشتبهر صید این معانی باز گشت بلبلی از اینجا پر کشید و دوباره باز آمد؛برای شکار این معانی بلند، به شکل یک باز شکاری بازگشت.مولانا، که همچون بلبلی نغمه‌سراست، پس از وقفه‌ای در سرودن مثنوی، اکنون چون بازی شکاری برای شکار معانی بلند و حقایق معنوی بازگشته است.
  9. M2:9 ساعد شَه مسکن این باز بادتا ابد بر خلق این در باز باد باشد که بازِ الهام بر ساعدِ شاه (حسام‌الدین) بنشیند،و این درِ رحمت (مثنوی) تا ابد به روی همگان گشوده بماند.مولانا دعا می‌کند که الهام‌بخش او، حسام‌الدین، همیشه حاضر باشد تا این بازِ الهام بر دست او بنشیند و در نتیجه، درِ فیض و معرفتِ مثنوی برای همیشه به روی مردم باز بماند.
  10. M2:10 آفت این در هوا و شهوت استورنه اینجا شربت اندر شربت است آفت و آسیب این راه، پیروی از هوای نفس و شهوت استوگرنه اینجا سراسر نوشیدنی‌های گوارای معنوی استمانع اصلی برای بهره بردن از راه معنوی و حقایق مثنوی، تمایلات نفسانی و خواسته‌های خودخواهانه است؛ در غیر این صورت، این راه سرشار از لذت‌ها و معانی شیرین است.
  11. M2:11 این دهان بربند تا بینی عیانچشم‌بند آن جهان حلق و دهان این دهان را ببند تا بتوانی آشکارا ببینی،زیرا این حلق و دهان، چشم‌بندی برای دیدن آن جهانِ دیگر است.برای اینکه بتوانی حقایق عالم معنا را به روشنی ببینی، باید دهان خود را از خوردن و سخن بیهوده ببندی، چرا که اشتغال به لذت‌های جسمانی و دنیوی، مانع اصلی درک روحانی است.
  12. M2:12 ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخیوی جهان تو بر مثال برزخی ای دهان، تو خود دروازه‌ی جهنم هستیو ای دنیای تو، گویی که مانعی و حایلیای انسان، دهان تو که مرکز امیال جسمانی است، در حقیقت ورودی دوزخ است و دنیای مادی تو همچون پرده‌ای است که تو را از دیدن حقیقت باز می‌دارد.
  13. M2:13 نور باقی پهلوی دنیای دونشیر صافی پهلوی جوهای خون نور ابدی در کنار این دنیای پست قرار گرفته،و شیر پاک و خالص در کنار نهرهای خون روان است.این بیت تقابل و همجواری خطرناک عالم معنا (نور و شیر) و عالم ماده (دنیای پست و خون) را به تصویر می‌کشد. این دو قلمرو کاملاً از هم جدا نیستند، بلکه به شکلی خطرناک به یکدیگر نزدیک‌اند.
  14. M2:14 چون درو گامی زنی بی احتیاطشیر تو خون می‌شود از اختلاط وقتی بدون احتیاط و دقت در آن گام بگذاری،شیر (فطرت پاک) تو از این آمیختگی به خون تبدیل می‌شود.اگر بی‌پروا و بدون بصیرت با دنیای مادی و نفسانی آمیخته شوی، ذات پاک و روحانی تو آلوده و تباه می‌گردد.
  15. M2:15 یک قدم زد آدم اندر ذوق نفسشد فراق صدر جنّت طوق نفس آدم برای لذتِ نفس خود تنها یک گام برداشت،و جدایی از مقام والای بهشت، زنجیری بر گردن نفسش شد.این بیت به داستان هبوط آدم اشاره دارد و می‌گوید که یک لحظه تسلیم شدن به هوای نفس، به قیمت از دست دادن بهشت و اسیر شدن در این دنیا تمام شد.
  16. M2:16 همچو دیو از وی فرشته می‌گریختبهر نانی چند آب چشم ریخت فرشتگان از او همچون دیوی می‌گریختند،و او برای لقمه‌ای نان، اشک‌ها ریخت.این بیت حال حضرت آدم را پس از رانده شدن از بهشت توصیف می‌کند که چگونه مقام والای خود را از دست داد، به طوری که فرشتگان از او دوری می‌کردند و او برای نیازهای مادی دنیا حسرت می‌خورد و اشک می‌ریخت.
  17. M2:17 گرچه یک مو بُد گنه کو جسته بودلیک آن مو در دو دیده رسته بود گناهی که آدم مرتکب شد، گرچه به باریکی یک مو بود،اما آن موی باریک، درست در چشمان او روییده بود.گناه آدم (ع) اگرچه در ظاهر کوچک بود، اما چون در برابر دیده‌ی حق‌بین او قرار گرفت، مانعی عظیم برای دیدن حقیقت شد و پیامدهای بزرگی به دنبال داشت.
  18. M2:18 بود آدم دیدهٔ نور قدیمموی در دیده بود کوه عظیم آدم، چشمِ بینای نور ازلی بودو مویی در چشم، همچون کوهی عظیم استجایگاه آدم به عنوان بینندهٔ نور الهی آنقدر حساس بود که کوچک‌ترین خطا، مانند مویی در چشم، مانعی عظیم برای دیدن آن نور می‌شد.
  19. M2:19 گر در آن آدم بکردی مشورتدر پشیمانی نگفتی معذرت اگر آدم در آن کار مشورت می‌کرد،هرگز از سر پشیمانی، عذرخواهی نمی‌نمود.این بیت می‌گوید که اگر حضرت آدم پیش از خوردن میوهٔ ممنوعه با کسی (عقلی دیگر یا خداوند) مشورت کرده بود، دچار لغزش نمی‌شد و در نتیجه، ناچار به عذرخواهی و طلب بخشش نمی‌گشت.
  20. M2:20 زانک با عقلی چو عقلی جفت شدمانع بد فعلی و بد گفت شد زیرا وقتی خردی با خرد دیگری همراه و هم‌نشین گردد،مانع انجام کارهای بد و گفتن سخنان زشت می‌شود.این بیت بیان می‌کند که مشورت و همفکری دو عقل سلیم، همچون سپری در برابر اعمال و گفتار نادرست عمل می‌کند و از خطا جلوگیری می‌نماید.
  21. M2:21 نفس با نفس دگر چون یار شدعقل جزوی عاطل و بی‌کار شد وقتی نفس اماره با نفسی دیگر یار و همراه شود،عقل جزئی از کار می‌افتد و بی‌اثر می‌گردد.هنگامی که نفس‌های دو انسان با یکدیگر متحد شوند، نیروی عقلِ مصلحت‌اندیش در هر دو نفر از کار می‌افتد و توانایی تشخیص درست از غلط را از دست می‌دهد.
  22. M2:22 چون ز تنهایی تو نومیدی شویزیر سایهٔ یار خورشیدی شوی وقتی از تنهایی و انزوا ناامید و افسرده می‌شوی،در پناه یک دوست و همراه حقیقی، همچون خورشید درخشان خواهی شد.این بیت می‌گوید که تنهایی می‌تواند انسان را به ناامیدی بکشاند، اما همراهی با یک دوست واقعی و راهنما (یار خدایی) نیرویی دگرگون‌کننده دارد و استعدادهای درونی انسان را شکوفا می‌کند.
  23. M2:23 رو بجو یار خدایی را تو زودچون چنان کردی خدا یار تو بود برو و بی‌درنگ یک دوست خدایی برای خود پیدا کنوقتی چنین کنی، خداوند یار و یاور تو خواهد بوداین بیت یک دستورالعمل مستقیم است: فوراً به دنبال یافتن یک راهنما یا همراه معنوی باش، زیرا با یافتن چنین دوستی، حمایت و همراهی خداوند را نیز به دست خواهی آورد.
  24. M2:24 آنک در خلوت نظر بر دوخته‌ستآخر آن را هم ز یار آموخته‌ست آن کسی هم که در تنهایی و خلوت، چشم خود را بر دنیا بسته است،این کار را سرانجام از یک یار و راهنما آموخته است.حتی خلوت‌گزینی و مراقبه، که به نظر عملی فردی می‌آید، در واقع آدابی است که سالک از پیر و مرشد خود می‌آموزد و به تنهایی حاصل نمی‌شود.
  25. M2:25 خلوت از اغیار باید نه ز یارپوستین بهر دی آمد نه بهار تنهایی و گوشه‌گیری برای دوری از بیگانگان است، نه برای فاصله گرفتن از دوست؛همانطور که پالتوی پوست برای سرمای زمستان است، نه برای هوای بهاری.انسان باید از افراد ناموافق و بیگانه (اغیار) دوری کند، اما همراهی با یک دوست و راهنمای حقیقی ضروری است، چرا که او همچون گرمای بهار برای روح است.
  26. M2:26 عقل با عقل دگر دوتا شودنور افزون گشت و ره پیدا شود وقتی یک عقل با عقل دیگری همراه شود، توانشان دوچندان می‌گردد؛نورشان بیشتر شده و راه آشکار و روشن می‌شود.این بیت به قدرت هم‌افزایی و مشورت بین دو خردمند اشاره دارد؛ وقتی عقل‌ها با هم متحد شوند، نور حقیقت افزایش یافته و مسیر درست نمایان می‌گردد.
  27. M2:27 نفس با نفس دگر خندان شودظلمت افزون گشت و ره پنهان شود وقتی نفس اماره با نفس دیگری همراه شود، شاد و سرخوش می‌گردد،و در نتیجه، تاریکی بیشتر شده و راه حقیقت ناپدید می‌شود.این بیت می‌گوید که همراهی و همنشینی با افراد نفسانی و خودخواه، به جای روشنایی، تاریکی و گمراهی به بار می‌آورد و انسان را از مسیر معنوی دور می‌کند.
  28. M2:28 یار چشم تست ای مرد شکاراز خس و خاشاک او را پاک دار ای سالکِ راه حق، دوست و همراه تو همچون چشمان توست؛آن را از هر خار و خاشاکی پاک و مصون نگه دار.ای کسی که در مسیر معرفت گام برمی‌داری، دوست و راهنمای تو ابزار دیدن حقیقت است؛ پس باید این رابطه را از هر آنچه آن را می‌آلاید و غبارآلود می‌کند، پاک سازی.
  29. M2:29 هین به جاروبِ زبان گردی مکنچشم را از خس ره‌آوردی مکن هان! با جاروی زبان خود گرد و غبار به پا نکن،و برای چشم (دوست) خود، خس و خاشاک به ارمغان نیاور.با سخنان بیهوده، گزنده و نسنجیده، گرد و غبار کدورت را در رابطه‌ات با دوست معنوی‌ات بلند نکن و چشم بصیرت او را که راهنمای توست، با این حرف‌ها آلوده مساز.
  30. M2:30 چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بودروی او ز آلودگی ایمن بود از آنجا که شخص باایمان برای مؤمنی دیگر همچون آینه است،چهرهٔ جان او از هر آلودگی و زشتی در امان می‌ماند.این بیت به حدیث «المؤمن مرآة المؤمن» اشاره دارد و می‌گوید همان‌طور که آینه عیب‌ها را صادقانه نشان می‌دهد، دوستِ باایمان نیز عیب‌های دوستش را به او می‌نمایاند و به این ترتیب، به پاک ماندن باطن او کمک می‌کند.
  31. M2:31 یار آیینه‌ست جان را در حزندر رخ آیینه ای جان دم مزن ای جان، دوست در هنگام اندوه و گرفتاری، آینه‌ی روح توست؛مبادا در برابر این آینه نَفَس بکشی و آن را تیره و تار کنی.دوست و همراه معنوی، همچون آینه‌ای است که در سختی‌ها حقیقت روح تو را نشان می‌دهد. مراقب باش با سخن یا رفتار نابجا (که مانند «نَفَس» بر آینه است) این شفافیت را از بین نبری.
  32. M2:32 تا نپوشد روی خود را در دمتدم فرو خوردن بباید هر دمت برای آنکه نفَسَت چهرهٔ خودت را در آینه نپوشاند،باید هر لحظه سکوت کنی و دم در نکشی.در حضور یار که همچون آینه حقیقت تو را نشان می‌دهد، سکوت کن تا بخارِ سخن و نَفْسِ تو، این آینه را تیره نکند و بتوانی خود را به وضوح در او ببینی.
  33. M2:33 کم ز خاکی چونک خاکی یار یافتاز بهاری صد هزار انوار یافت مگر از خاک هم کمتری؟ که وقتی خاک، یاری چون بهار پیدا می‌کند،از همراهی او به صدها هزار نور و روشنایی دست می‌یابد.انسان نباید خود را از خاک کمتر بداند؛ همان‌طور که خاک با یافتنِ یارِ خود یعنی فصل بهار، زنده و پر از شکوفه و نور می‌شود، روح انسان نیز در پرتو یک همراه و دوستِ خوب، به شکوفایی و روشنایی می‌رسد.
  34. M2:34 آن درختی کو شود با یار جفتاز هوای خوش ز سر تا پا شکفت درختی که با یاری مناسب و هم‌نفس همراه می‌شود،از این هوای خوش و سازگار، سر تا پایش شکوفه می‌دهد.این بیت می‌گوید همان‌طور که یک درخت در هوای موافق و بهاری شکوفا می‌شود، انسان نیز در همراهی با یک دوست و همراهِ خوب و هم‌دل، استعدادهایش شکوفا شده و به کمال می‌رسد.
  35. M2:35 در خزان چون دید او یار خلافدر کشید او رو و سر زیر لحاف آن درخت، چون در فصل پاییز یار و همراهی مخالف را دید،چهره و سر خود را به زیر لحاف کشید و پنهان شد.همانطور که درخت در پاییز با دیدن سرمای ناموافق به درون خود فرو می‌رود و به خواب زمستانی می‌رود، انسان عارف نیز در مواجهه با همراه و محیط نامناسب، گوشه‌گیری و سکوت اختیار می‌کند.
  36. M2:36 گفت یار بد بلا آشفتن استچونک او آمد طریقم خفتن است گفت: «همراهی با دوستِ بد، آشفتگی و رنج استوقتی او از راه می‌رسد، راه و رسم من خوابیدن و کناره‌گیری است.»در برابر همنشین و یار ناموافق که مایه‌ی آشوب و پریشانی است، بهترین راه، کناره‌گیری و قطع ارتباط است، همان‌طور که درخت در فصل پاییز به خواب می‌رود.
  37. M2:37 پس بخسپم باشم از اصحاب کهفبه ز دقیانوس آن محبوس لهف پس من هم به خواب می‌روم تا از یاران غار باشم،این کار بهتر از بیداری در کنار دقیانوس است که خود اسیر غم و حسرت است.در برابر همراهان و شرایط نامناسب، کناره‌گیری و انزوا (خواب) بهتر از بیداری و درگیری بی‌حاصل با دنیای پر از اندوهِ آنان است.
  38. M2:38 یقظه‌شان مصروف دقیانوس بودخوابشان سرمایهٔ ناموس بود بیداری‌شان صرف خدمت به دقیانوس (نماد دنیای ظالم) می‌شد،و خوابشان، سرمایه‌ای برای حفظ آبرو و دینشان بود.این بیت می‌گوید که برای اصحاب کهف، بیداری و فعالیت در دنیای دقیانوس، تلف کردن عمر بود، در حالی که خواب و کناره‌گیری‌شان از آن دنیا، وسیله‌ای برای حفظ ایمان و شرافت حقیقی‌شان شد.
  39. M2:39 خواب بیداری‌ست چون با دانش‌استوای بیداری که با نادان نشست خوابی که همراه با آگاهی و معرفت باشد، عین بیداری است.افسوس بر آن بیداری که در همنشینی با نادان سپری شود!خواب همراه با دانایی، از بیداری در کنار نادان برتر است؛ زیرا کیفیتِ همراهی و همنشینی، ارزشِ هر حالتی (خواب یا بیداری) را تعیین می‌کند.
  40. M2:40 چونک زاغان خیمه بر بهمن زدندبلبلان پنهان شدند و تن زدند آنگاه که کلاغ‌ها در سرمای زمستان خیمه زدند و ماندگار شدند،بلبل‌ها پنهان گشتند و از خواندن باز ایستادند.این بیت می‌گوید وقتی افراد نادان و بی‌معرفت بر جامعه مسلط می‌شوند، عارفان و اهل دل سکوت کرده و گوشه‌گیری را برمی‌گزینند.
  41. M2:41 زانک بی‌گلزار بلبل خامش استغیبت خورشید بیداری‌کش است چرا که بلبل بدون گلستان خاموش می‌ماندو غیبت خورشید، بیداری و آگاهی را از میان می‌برد.این بیت دلیل سکوت شاعر را بیان می‌کند: همان‌طور که بلبل برای خواندن به گلستان نیاز دارد و بیداری به حضور خورشید، الهام و بیان معنوی نیز به حضور «یار» یا مرشد بستگی دارد.
  42. M2:42 آفتابا ترک این گلشن کنیتا که تحت‌الارض را روشن کنی ای آفتاب، تو این گلشن را ترک می‌کنی،تا جهان زیرین را روشنایی بخشی.ای آفتاب حقیقت، تو گاهی از این جهانِ آشکار غایب می‌شوی تا به عوالم پنهان و زیرین نیز نورافشانی کنی.
  43. M2:43 آفتاب معرفت را نقل نیستمشرق او غیر جان و عقل نیست خورشید معرفت جابه‌جا نمی‌شود و غروب ندارد،چرا که جایگاه طلوع آن، چیزی جز جان و خرد آدمی نیست.خورشید معرفت و شناخت حقیقی، برخلاف خورشید آسمان، غروب و افول ندارد و از جایی به جای دیگر منتقل نمی‌شود، زیرا سرچشمه و محل طلوع آن، درون جان و عقل انسان است.
  44. M2:44 خاصه خورشید ِ‌کمالی کان سری‌ستروز و شب کردار او روشن‌گری‌ست به‌ویژه آن خورشید کمال که از عالم معناست،کار او شب و روز، روشنایی بخشیدن است.به‌خصوص خورشید معنوی کمال که از عالم غیب و معناست، برخلاف خورشید مادی، غروب ندارد و کارش همیشه و در هر حال، روشنگری و تاباندن نور معرفت است.
  45. M2:45 مطلع شمس آی گر اسکندریبعد از آن هرجا روی نیکو فری اگر مانند اسکندر به دنبال جهان‌گیری هستی، به سرچشمهٔ خورشید حقیقت بیاپس از آن به هر کجا که بروی، شکوه و جلالی نیکو خواهی داشتاین بیت به سالک بلندهمتی که مانند اسکندر به دنبال فتوحات است، توصیه می‌کند که ابتدا به مبدأ و سرچشمهٔ نور معنوی (یعنی انسان کامل یا حقیقت درون) روی آورد؛ پس از آن، هر حرکتی در جهان بیرون، فر و شکوهی معنوی خواهد داشت.
  46. M2:46 بعد از آن هر‌جا روی مشرق شودشرق‌ها بر مغربت عاشق شود پس از آن، هر کجا که بروی، آنجا محل طلوع نور می‌شود،و تمام خاوران عالم، شیفته‌ی غروب و باطن تو می‌گردند.هنگامی که به سرچشمه‌ی نور معرفت در درونت دست یابی، دیگر به مکان‌های جغرافیایی وابسته نیستی؛ هر جا که باشی، مرکز تابش نور خواهی بود و حتی پایان و غروب تو نیز برای دیگران سرآغاز روشنایی و عشق است.
  47. M2:47 حس خفاشت سوی مغرب دوانحس درپاشت سوی مشرق روان حسِ خفاش‌گونه‌ی تو به سوی غرب (غروب حقیقت) می‌شتابد،و حسِ گوهربارِ تو به سوی شرق (طلوع حقیقت) روان است.حواس ظاهری و مادی تو، همچون خفاش، از آفتاب حقیقت گریزان است و به سمت تاریکی و عالم ماده می‌رود؛ اما حس باطنی و معنوی‌ات، مانند گوهری درخشان، به سوی نور و عالم معنا در حرکت است.
  48. M2:48 راه حس راه خرانست ای سوارای خران را تو مزاحم‌، شرم دار ای سوار، راه حواس ظاهری راه چهارپایان است.ای که در این راه مزاحم چهارپایان شده‌ای، شرم کن!ای انسان که سوار بر مرکب تن هستی، پیروی کورکورانه از حواس پنج‌گانه، کار حیوانات است. از اینکه خود را تا این حد پایین آورده‌ای و در راه حیوانی از حیوانات هم پیشی گرفته‌ای، شرم داشته باش.
  49. M2:49 پنج حسی هست جز این پنج حسآن چو زر سرخ و این حسها چو مس پنج حس دیگر، غیر از این حواس پنج‌گانه وجود دارد؛آن حواس باطنی همچون طلای ناب و این حواس ظاهری همچون مِس بی‌ارزش است.علاوه بر حواس پنج‌گانهٔ جسمانی که همه می‌شناسیم، پنج حس برتر و باطنی نیز وجود دارد که ارزش آن در برابر حواس ظاهری، مانند ارزش طلا در برابر مس است.
  50. M2:50 اندر آن بازار که‌اهل محشرندحس مس را چون حس زر کی خرند‌؟ در آن بازاری که مردمان برای حسابرسی گرد آمده‌اند،حسّ مسی را در برابر حسّ طلایی چگونه و به چه قیمتی می‌خرند؟در عالم معنا و در روز حساب، که ارزش حقیقی هر چیز آشکار می‌شود، حواس ظاهری و مادی (که مانند مس بی‌ارزش‌اند) در برابر حس باطنی و معنوی (که همچون طلاست) هیچ خریداری ندارند.
  51. M2:51 حس ابدان قوُت ظلمت می‌خوردحس جان از آفتابی می‌چرد حواس جسمانی از تاریکی‌ها تغذیه می‌کنند،اما حسِ جان از آفتابی درخشان روزی می‌گیرد.حواس پنج‌گانه‌ی بدن از دنیای مادی و ظلمانی تغذیه می‌شوند، در حالی که حس باطنی و روحانیِ جان، خوراک خود را از نور معرفت و حقیقت الهی دریافت می‌کند.
  52. M2:52 ای ببرده رخت حسها سوی غیبدست چون موسی برون آور ز جیب ای که اسباب و ابزار حواس را به عالم غیب برده‌ای،همچون موسی، دست معجزه‌آسای خود را از گریبانت بیرون آر.ای انسان کامل که حواس ظاهری را به خدمت عالم معنا درآورده‌ای، معجزه‌ای بنما و جلوه‌ای از آن حقیقت پنهان را برای ما آشکار کن.
  53. M2:53 ای صفاتت آفتاب معرفتو آفتاب چرخ بند یک صفت ای که صفات تو خورشیدِ شناخت استو خورشیدِ آسمان، تنها بندهٔ یکی از صفات توستای خداوندی که صفات تو، خود، سرچشمهٔ اصلی شناخت و معرفت است و این خورشید مادی که در آسمان می‌بینیم، تنها جلوه‌ای ناچیز از یکی از بی‌شمار صفات تو به شمار می‌آید.
  54. M2:54 گاه خورشیدی و گه دریا شویگاه کوه قاف و گه عنقا شوی گاهی همچون خورشید می‌شوی و گاهی چون دریاگاهی کوه قافی و گاهی سیمرغ آن کوهسارانای انسان کامل، تو در ذات خود یک چیز نیستی و در هر لحظه، جلوه‌ای عظیم و شکوهمند از خود نشان می‌دهی؛ گاهی چون خورشید نورافشانی، گاهی چون دریا بی‌کرانی، و گاهی چون کوه قاف و سیمرغ، دست‌نیافتنی و اسطوره‌ای هستی.
  55. M2:55 تو نه این باشی نه آن در ذات خویشای فزون از وهم‌ها وز بیش بیش تو در ذات خود نه این هستی و نه آن،ای که فراتر از هر پندار و هر بیش و کمی.ای حقیقت متعالی، ذات تو در هیچ‌یک از این توصیفات و صورت‌ها (مانند خورشید، دریا، کوه قاف یا عنقا) نمی‌گنجد، زیرا تو برتر از هر خیال و فراتر از هر اندازه‌ای هستی.
  56. M2:56 روح با علمست و با عقلست یارروح را با تازی و ترکی چه کار‌؟ جان آدمی با دانش و خرد همراه و هم‌نشین است،و کاری به زبان عربی یا تُرکی و تفاوت‌های ظاهری ندارد.حقیقت روح انسان به قومیت و زبان خاصی محدود نمی‌شود، بلکه ذات آن با آگاهی و خرد پیوند دارد و این دو، زبان مشترک همهٔ انسان‌هاست.
  57. M2:57 از تو ای بی‌نقش با چندین صورهم مشبه هم موحد خیره‌سر ای وجود بی‌شکل و بی‌صورت که در هزاران چهره و نقش آشکار می‌شوی،هم آنکه تو را به آفریدگانت تشبیه می‌کند و هم آنکه تو را یکتای محض می‌داند، هر دو در برابر تو سرگشته و حیران‌اند.ای خداوندی که در عین بی‌صورتی، در جلوه‌های بی‌شمار پدیدار می‌شوی؛ هم گروهی که برای تو شکل و صفات انسانی قائل‌اند (مشبّهه) و هم گروهی که تو را از هر شکلی منزه می‌دانند (موحّد)، هر دو در شناخت ذات تو درمانده و سرگردان‌اند.
  58. M2:58 گه مشبه را موحد می‌کندگه موحد را صور ره می‌زند گاهی اوقات، آنکه خدا را در قالب صورت‌ها می‌بیند به سوی یگانگی و توحید می‌کشاندو گاهی، آنکه به یگانگی مطلق باور دارد، در دام صورت‌ها و ظواهر گرفتار می‌شودخداوند گاهی فردی را که به ظواهر و صورت‌ها چسبیده به درک توحید خالص می‌رساند، و گاهی فرد یکتاپرست را با همین صورت‌ها و جلوه‌ها به اشتباه و گمراهی می‌اندازد.
  59. M2:59 گه ترا گوید ز مستی بوالحسنیا صغیر السن یا رطب البدن گاهی از سرمستی تو را «ابوالحسن» می‌خواند،و گاهی «ای کم‌سن‌وسال» یا «ای تَر و تازه بدن».در حالت شور و مستی عارفانه، حقیقت مطلق گاهی تو را با نام‌های انسانی و حتی جسمانی و محبت‌آمیز مورد خطاب قرار می‌دهد.
  60. M2:60 گاه نقش خویش ویران می‌کندآن پی تنزیه جانان می‌کند گاهی تصویر و صورت خود را نابود می‌کندو این کار را برای پاک و منزه دانستنِ معشوق انجام می‌دهد.بعضی وقت‌ها انسانِ سالک، تصویری را که از خدا در ذهن ساخته، خودش خراب می‌کند تا به این وسیله، خداوند را از هرگونه شباهت به مخلوقات، پاک و منزه اعلام کند.
  61. M2:61 چشم حس را هست مذهب اعتزالدیدهٔ عقلست سنی در وصال چشمِ حس، پیروِ مکتبِ اعتزال است،و دیده‌ی عقل، در لحظه‌ی وصال، اهل سنت است.نگاه حسی و ظاهربین، مانند معتزله، خدا را از صفاتش جدا و دور می‌بیند، اما نگاه عقلانی و باطنی، مانند اهل سنت، خدا را در تجلیات و صفاتش حاضر و در دسترسِ وصال می‌یابد.
  62. M2:62 سخرهٔ حس‌اند اهل اعتزالخویش را سنی نمایند از ضلال اهل اعتزال، بازیچه‌ی دست حواس خود هستندو از سر گمراهی، خود را اهل سنت (اهل بصیرت) نشان می‌دهند.کسانی که تنها به حواس ظاهری خود تکیه می‌کنند (معتزله)، اسیر و بازیچه‌ی این حواس‌اند و از روی گمراهی، خود را اهل شهود و بصیرت (اهل سنت) جا می‌زنند.
  63. M2:63 هر که بیرون شد ز حس سنی وی‌استاهل بینش چشم عقل خوش‌پی‌است هرکس که از محدودهٔ حواس فراتر رود، او سنیِ راستین است؛اهل بصیرت، چشمِ عقلی استوار و محکم دارند.مولانا «سنی» بودن را نه یک برچسب فرقه‌ای، بلکه یک مقام معنوی تعریف می‌کند: سنی واقعی کسی است که از اسارت حواس ظاهری رها شده و با چشم بصیرت‌بخش عقل به حقایق می‌نگرد.
  64. M2:64 گر بدیدی حس حیوان شاه راپس بدیدی گاو و خر الله را اگر حس حیوانی می‌توانست شاهِ حقیقت را ببیند،پس گاو و الاغ هم می‌توانستند خدا را مشاهده کنند.اگر قرار بود حقیقت معنوی و خداوند با حواس ظاهری و جسمانی درک شود، پس حیوانات هم که این حواس را دارند باید خدا را می‌دیدند؛ اما این‌گونه نیست و برای درک حقیقت به حسی برتر نیاز است.
  65. M2:65 گر نبودی حس دیگر مر تراجز حس حیوان ز بیرون هوا اگر در تو حسی دیگر جز حس حیوانی نبود،که از عالم بیرون و از هوی و هوس نشأت می‌گیرد،اگر انسان به جز حواس ظاهری و حیوانی که تحت تأثیر امیال بیرونی است، از حس باطنی و معنوی دیگری برخوردار نبود، جایگاه والایی نمی‌داشت.
  66. M2:66 پس بنی‌آدم مکرم کی بدی‌؟کی به حس مشترک محرم شدی‌؟ در این صورت، انسان چگونه می‌توانست گرامی و محترم باشد؟و کی می‌توانست به آن حس باطنی و مشترک میان عارفان راه یابد؟اگر انسان تنها حواس ظاهری، یعنی همان حواس حیوانی را داشت، دیگر دلیلی برای کرامت و برتری او وجود نداشت و هرگز به ادراک باطنی و معنوی دست نمی‌یافت.
  67. M2:67 نامصور یا مصور گفتنتباطل آمد بی ز صورت رَستنت اینکه بگویی خدا «بی‌شکل» است یا «شکل‌دار»تا خود از بندِ صورت رها نشوی، حرفی بیهوده و باطل است.بحث‌های کلامی و فلسفی در موردِ صورت داشتن یا نداشتنِ خداوند، تا زمانی که خودِ انسان اسیرِ دنیای مادی و صورت‌هاست، بی‌ارزش و بی‌معناست.
  68. M2:68 نامصور یا مصور پیش اوستکو همه مغزست و بیرون شد ز پوست برای او که سراپا مغز و معنا شده و از پوسته‌ی صورت رها گشته،دیگر فرقی میان بی‌صورت و باصورت وجود ندارد.کسی که از ظاهر و صورت عبور کرده و به حقیقت و باطن رسیده است، دیگر درگیر بحث‌های کلامی و عقلی در مورد صورت داشتن یا نداشتن خداوند نمی‌شود.
  69. M2:69 گر تو کوری، نیست بر اعمی حرجورنه رو کالصبر مفتاح الفرج اگر تو نابینا هستی و این حقایق را نمی‌بینی، ایرادی بر تو نیستوگرنه، راه صبر را در پیش بگیر که کلید گشایش استاگر از درک حقایق معنوی ناتوانی، گناهی بر تو نیست، اما اگر توانایی داری و نمی‌بینی، باید صبر پیشه کنی تا چشم دلت باز شود، زیرا صبر کلید گشایش و فرج است.
  70. M2:70 پرده‌های دیده را داروی صبرهم بسوزد هم بسازد شرح صدر داروی شکیبایی، پرده‌های روی چشم بصیرت راهم می‌سوزاند و از بین می‌برد و هم گشایش درونی و آرامش می‌آفریند.صبر و بردباری همچون دارویی است که هم حجاب‌های جهل را از پیش چشم دل برمی‌دارد و هم به انسان ظرفیت روحی و آرامش درونی می‌بخشد.
  71. M2:71 آینهٔ دل چون شود صافی و پاکنقش‌ها بینی برون از آب و خاک وقتی آینهٔ دل، صاف و بی‌غبار شود،تصویرهایی فراتر از این جهان آب و گِل خواهی دید.هنگامی که قلب انسان از آلودگی‌ها و تعلقات مادی پاک گردد، به چنان بصیرتی می‌رسد که می‌تواند حقایق معنوی و غیبی را که ورای دنیای مادی است، مشاهده کند.
  72. M2:72 هم ببینی نقش و هم نقاش رافرش دولت را و هم فراش را آن‌گاه هم نقش را می‌بینی و هم نقاشِ آن را،هم فرشِ بخت و اقبال را و هم آن‌که آن را گسترانیده است.وقتی آینهٔ دل با صبر و سلوک صیقل یافت، انسان می‌تواند هم پدیده‌ها (نقش) و هم پدیدآورنده (نقاش) را ببیند و به درک عمیق‌تری از رابطهٔ علت و معلول در جهان هستی برسد.
  73. M2:73 چون خلیل آمد خیال یار منصورتش بت‌، معنی او بت‌شکن خیال معشوق من همچون ابراهیم خلیل است؛در ظاهر مانند یک بت، اما در باطن، شکننده‌ی همه‌ی بت‌هاست.تصور و خیال معشوق (مرشد یا خداوند)، هرچند در ظاهر یک صورت و پدیده‌ای ذهنی است، اما در حقیقت وسیله‌ای است برای شکستن همه‌ی صورت‌ها و رسیدن به معنای حقیقی و توحیدی.
  74. M2:74 شکر یزدان را که چون او شد پدیددر خیالش جان خیال خود بدید خدا را شکر که چون آن معشوق پدیدار گشت،جان در تصویر او، تصویر حقیقی خود را مشاهده کرد.خدا را سپاس که با ظهور معشوق، روح توانست در آینه‌ی خیال او، حقیقت و اصل خود را ببیند و به خودشناسی برسد.
  75. M2:75 خاک درگاهت دلم را می‌فریفتخاک بر وی کو ز خاکت می‌شکیفت خاک آستان تو دلم را شیفته و بی‌قرار می‌کرد،وای بر آن کسی که از خاک درگاه تو صبر و شکیبایی نشان دهد!جذبه‌ی خاک درگاه تو چنان دلم را ربوده بود که هرکس در برابر این جاذبه مقاومت کند و صبور باشد، شایسته‌ی سرزنش است.
  76. M2:76 گفتم ار خوبم پذیرم این ازوورنه خود خندید بر من زشت‌رو با خود گفتم: اگر زیبا هستم، این زیبایی را از او می‌پذیرم،وگرنه او، آن زیباروی، بر منِ زشت‌رو خواهد خندید.این بیت لحظه‌ی خودآزمایی سالک است که با خود می‌گوید: اگر زیبایی و کمالی در من هست، از جانب معشوق (خدا) است؛ و اگر نیستم، پس زشتی من در برابر زیبایی مطلق او، مایه‌ی تمسخر خواهد بود.
  77. M2:77 چاره آن باشد که خود را بنگرمورنه او خندد مرا من کی خرم راه حل این است که به خودم نگاهی بیندازم و خودم را بشناسم،وگرنه او به من می‌خندد و من کجا درخور او خواهم بود؟تنها راه برای فهمیدن اینکه آیا لایق توجه معشوق هستم یا نه، خودشناسی است. بدون شناختن خودم، اگر او مرا تحسین کند، ممکن است در واقع به خاطر زشتی و ناسازگاریم به من بخندد و من هرگز شایسته‌ی وصال او نخواهم بود.
  78. M2:78 او جمیلست و محب للجمالکی جوان نو گزیند پیر زال او زیباست و زیبایی را دوست دارد؛چگونه یک جوان نوخاسته، پیرزنی فرتوت را برمی‌گزیند؟خداوند زیباست و دوستدار زیبایی است. پس چگونه ممکن است او، که حقیقت همیشه تازه و جوان است، به موجودی کهنه و فرسوده (روح ناپاک) توجه کند؟
  79. M2:79 خوب خوبی را کند جذب این بدانطیبات و طیبین بر وی بخوان بدان که هر چیز خوب، خوبی را به سوی خود می‌کشد؛برای اثبات این سخن، آیهٔ «طیبات و طیبین» را بخوان.این بیت اصل «جذب همانند» را بیان می‌کند: هر موجودی، به ویژه انسان‌های نیک، به طور طبیعی به سوی هم‌جنسان و هم‌سنخان خود کشیده می‌شوند.
  80. M2:80 در جهان هر چیز چیزی جذب کردگرم گرمی را کشید و سرد سرد در این جهان، هر چیزی هم‌جنس خود را به سویش می‌خوانَد؛همان‌طور که گرما به گرما می‌گراید و سرما به سرما.این بیت به قانون جاذبه میان طبایع و ماهیت‌های مشابه اشاره دارد: هر چیزی در جهان، آنچه را که از جنس و سنخ خودش باشد به سوی خود جذب می‌کند.
  81. M2:81 قسم باطل باطلان را می‌کشندباقیان از باقیان هم سرخوشند گروه باطل، باطل‌گرایان را به سوی خود می‌کشاند،و آنان که اهل بقایند، از همنشینی با یکدیگر شادمان و سرمست‌اند.افراد و پدیده‌های باطل و بی‌ارزش، هم‌جنسان خود را جذب می‌کنند و در مقابل، انسان‌های حقیقی و ماندگار از همراهی با یکدیگر به وجد می‌آیند.
  82. M2:82 ناریان مر ناریان را جاذب‌اندنوریان مر نوریان را طالب‌اند مردمانِ آتش‌صفت، یکدیگر را به سوی خود می‌کشانند؛و انسان‌های نورانی، خواهان و جویای یکدیگرند.این بیت اصل «جذب همجنس» را بیان می‌کند: موجودات آتشین (اهل دوزخ و نفسانیت) به سوی یکدیگر کشیده می‌شوند و موجودات نورانی (اهل بهشت و معنویت) نیز طالب و جویای هم‌نوعان خود هستند.
  83. M2:83 چشم چون بستی ترا جان کندنیستچشم را از نور روزن صبر نیست وقتی چشمت را می‌بندی، دچار بی‌قراری و جان‌کندن می‌شوی،چرا که چشم، طاقت دوری از نورِ پنجره را ندارد.این بیت با یک مثال ساده توضیح می‌دهد که هر چیزی به اصل و منشأ خود کشش دارد؛ همان‌طور که چشم مادی نمی‌تواند دوری از نور را تحمل کند، چشمِ دل نیز مشتاق نور حقیقت است.
  84. M2:84 چشم چون بستی تو را تاسه گرفتنور چشم از نور روزن کی شکفت‌؟ وقتی چشمت را بستی، دلتنگ و بی‌قرار شدی؛آخر نور چشم که از نور پنجره شکوفا نمی‌شود!این بیت می‌گوید همان‌طور که چشم فیزیکی با بسته شدن، برای نور بیرونی دلتنگ می‌شود، چشم دل نیز در فراق نور معنوی بی‌قرار می‌گردد. این دلتنگی و اضطراب، نشانه‌ی آن است که نور چشم از جنس نور عالم ماده نیست و به اصل خود گرایش دارد.
  85. M2:85 تاسهٔ تو جذب نور چشم بودتا بپیوندد به نور روز زود این بی‌قراری تو، کششِ نورِ چشمانت بودتا هرچه زودتر به نورِ روز بپیوندداین حالتِ بی‌قراری و دلتنگی که هنگام بستن چشم‌ها حس می‌کنی، در واقع کشش و جاذبه‌ی نورِ درونِ چشمت است که می‌خواهد به منبع اصلی خود، یعنی نورِ بیرون، بپیوندد.
  86. M2:86 چشم باز ار تاسه گیرد مر تو رادان‌که چشم دل ببستی‌، بر گشا اگر با چشم‌های باز هم احساس دلتنگی و بی‌قراری می‌کنی،بدان که چشم دلت را بسته‌ای؛ آن را باز کن.این بیت می‌گوید که آن دلتنگی و اضطراب عمیقی که گاهی حتی با وجود سرگرمی‌های دنیوی احساس می‌کنی، در واقع اشتیاق روح تو برای اتصال به عالم معناست؛ نشانه‌ای از اینکه چشم باطن خود را بسته‌ای و باید آن را بگشایی.
  87. M2:87 آن تقاضای دو چشم دل شناسکو همی‌جوید ضیای بی‌قیاس این همان اشتیاقِ دو چشمِ دل‌آگاه استکه در جستجوی نوری بی‌کران و بی‌مانند است.این بیت، ماهیت آن بی‌قراری و اشتیاق درونی را توصیف می‌کند و می‌گوید این کشش، از جانب «چشم دل» است که در جستجوی نور معنوی و نامحدود الهی است.
  88. M2:88 چون فراق آن دو نور بی‌ثباتتاسه آوردت گشادی چشمهات وقتی جدایی از آن دو نور ناپایدار دنیوی، یعنی نور چشم و نور جهان،تو را بی‌قرار و دلتنگ کرد، چشمانت را باز کردی.این بیت به یک مثال ملموس اشاره می‌کند: همان‌طور که جدایی نور چشم از نور بیرون (وقتی چشمانت بسته است) در تو اشتیاق و دلتنگی ایجاد می‌کند و مجبورت می‌کند چشم باز کنی...
  89. M2:89 پس فراق آن دو نور پایدارتاسه می‌آرد مر آن را پاس دار پس بدان که جدایی از آن دو نور جاودان (نور دل و نور حق)برای تو دلتنگی و اضطراب می‌آورد؛ این احساس را گرامی بدار و از آن محافظت کن.همان‌طور که جدایی چشم از نور خورشید باعث بی‌قراری می‌شود، جدایی «چشم دل» از «نور الهی» نیز موجب دلتنگی و اضطراب معنوی می‌گردد؛ این دلتنگی را باید قدر دانست و آن را پاس داشت.
  90. M2:90 او چو می‌خواند مرا من بنگرملایق جذبم و یا بد پیکرم وقتی او مرا به سوی خود فرا می‌خواند، به خود نگاه می‌کنمکه آیا شایسته‌ی این کشش هستم یا وجودی ناهمگون و نامناسب دارم؟وقتی خداوند مرا به سوی خود می‌خواند، باید در خود بنگرم و ببینم آیا ذات و سرشتم با او سنخیت دارد و لایق این جذب الهی هستم یا نه.
  91. M2:91 گر لطیفی زشت را در پی کندتسخری باشد که او بر وی کند اگر موجودی زیبا و لطیف، به دنبال موجودی زشت و ناپسند بیفتد،این در واقع مسخره کردن و ریشخند زدن اوست.اگر خداوند که کمال زیبایی و لطافت است، رو به انسانی زشت‌کردار و ناپاک بیاورد و او را به سوی خود بخواند، این کار نه از سر شایستگی آن انسان، بلکه نوعی استهزاء و آزمون الهی برای اوست.
  92. M2:92 کی ببینم روی خود را ای عجب‌؟تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب‌؟ شگفتا، چه زمانی چهرهٔ واقعی خودم را خواهم دید؟تا بدانم سرشتم چگونه است، آیا مانند روز روشن هستم یا همچون شب تاریک؟انسان سالک از خود می‌پرسد: «شگفتا، من کی حقیقت باطنی خود را خواهم شناخت تا دریابم که آیا سرشتم نورانی و الهی است یا تاریک و نفسانی؟»
  93. M2:93 نقش جان خویش من جستم بسیهیچ می‌ننمود نقشم از کسی بسیار در جستجوی تصویرِ جانِ خویش بودم،اما در هیچ‌کس، تصویری از خودم نمی‌دیدم.من بسیار تلاش کردم تا حقیقت و هویت روح خود را در دیگران بیابم، اما هیچ‌کس نتوانست آینه‌ای برای شناختن خودم باشد.
  94. M2:94 گفتم آخر آینه از بهر چیستتا بداند هر کسی کو چیست و کیست با خودم گفتم بالاخره آینه برای چیست؟برای اینکه هر کسی بفهمد که هویت و ماهیتش چیست.مولانا در جستجوی خودشناسی، به این نتیجه می‌رسد که همانطور که برای دیدن ظاهر به آینه نیاز است، برای شناختن باطن و حقیقتِ خود نیز به یک «آینه» نیاز دارد.
  95. M2:95 آینهٔ آهن برای پوست‌هاستآینهٔ سیمای جان سنگی‌بهاست آینه‌ی آهنین فقط برای دیدن ظاهر است،آینه‌ای که چهره‌ی جان را بنمایاند، همچون گوهری گران‌بهاست.آینه‌های معمولی و فلزی فقط ظاهر و چهره‌ی بیرونی ما را نشان می‌دهند، اما آینه‌ای که بتواند باطن و حقیقت روح ما را آشکار کند، بسیار ارزشمند و کمیاب است.
  96. M2:96 آینهٔ جان نیست الا روی یارروی آن یاری که باشد زان دیار آینه برای دیدنِ جان، چیزی جز چهرهٔ معشوق نیست؛چهرهٔ آن معشوقی که از همان عالمِ معنا آمده باشد.برای شناختن روح و باطن خود، باید به چهرهٔ یک انسان کامل و راهنمای معنوی نگریست که از عالم حقیقت و معنا سرچشمه گرفته است.
  97. M2:97 گفتم ای دل آینهٔ کلی بجورو به دریا‌، کار بر ناید به‌جو به دلم گفتم: «به دنبال آینه‌ای کامل و فراگیر باش.به سوی دریا برو، چرا که با جویبار کوچک کاری از پیش نمی‌رود.»این بیت توصیه‌ای است به دل برای یافتن حقیقت خود: برای شناخت کامل خود، باید به دنبال یک راهنمای معنوی کامل (انسان کامل) بود، زیرا تلاش‌های جزئی و محدود به نتیجه نمی‌رسد.
  98. M2:98 زین طلب بنده به کوی تو رسیددرد مریم را به خرمابن کشید همین اشتیاق و جستجو بود که این بنده را به کوی تو رساند،همان‌طور که درد زایمان، مریم را به سوی نخل خرما کشاند.این بیت می‌گوید که نیاز و دردِ جستجوی معنوی، سالک را ناگزیر به سوی مرشد کامل و حقیقت می‌کشاند، همان‌طور که درد زایمان حضرت مریم را به پناه درخت خرما هدایت کرد.
  99. M2:99 دیدهٔ تو چون دلم را دیده شدشد دل نادیده غرق دیده شد چون چشم تو، چشمِ دل من شد،دلِ نادیده‌ام در دیدن تو غرق گشت.وقتی در چشمان تو نگریستم، دلم که تا آن زمان حقیقت خود را ندیده بود، در دریای بصیرت و شهود تو غرق شد و خود را بازیافت.
  100. M2:100 آینهٔ کلی ترا دیدم ابددیدم اندر چشم تو من نقش خود تو را به عنوان آینه‌ی کامل و جاودان یافتم،و در چشمان تو، تصویر حقیقی خودم را دیدم.سالک خطاب به مرشد کامل می‌گوید که تو برای من همان آینه‌ی تمام‌نمایی هستی که حقیقت وجود مرا به من نشان می‌دهد و من در وجود تو، خود واقعی‌ام را مشاهده کردم.
  101. M2:101 گفتم آخر خویش را من یافتمدر دو چشمش راه روشن یافتم سرانجام با خود گفتم که خویشتن را باز یافتم،و در چشمان او، راهی آشکار و روشن پیدا کردم.سرانجام با دیدن تصویر خودم در چشمان معشوق (آینهٔ کامل)، به این نتیجه رسیدم که خودِ حقیقی‌ام را یافته‌ام و مسیر شناخت برایم روشن شده است.
  102. M2:102 گفت وهمم کان خیال تست هانذات خود را از خیال خود بدان وهم و گمانم به من گفت: «آگاه باش! این تصویری که می‌بینی، خیال خود توست.حقیقتِ وجودت را از این پندار و خیال جدا کن و آن دو را یکی ندان.»در لحظه‌ای که سالک با دیدن تصویر خود در چشم مرشد به شناخت خویش می‌رسد، ندای شک و تردید از درونش برمی‌خیزد و به او هشدار می‌دهد که این تجربه ممکن است تنها یک توهم و خیال‌پردازی باشد، نه یک کشف حقیقی.
  103. M2:103 نقش من از چشم تو آواز دادکه منم تو تو منی در اتحاد تصویر من از درون چشمان تو ندا دادکه من تو هستم و تو من، در یگانگی کامل.این بیت لحظه‌ی شهود و وصال سالک را توصیف می‌کند که در چشم مراد خود، تصویر خویش را می‌بیند و آن تصویر به او می‌گوید که این دوگانگی ظاهری است و در حقیقت، من و تو یکی هستیم.
  104. M2:104 کاندرین چشم منیر بی زوالاز حقایق راه کی یابد خیال‌؟ زیرا در این چشم روشن و جاودان،خیال و توهم چگونه می‌تواند به جای حقایق بنشیند؟این چشم، آینهٔ حقایق الهی است و چون از نور خدا روشن شده، خیال و پندارهای باطل در آن راهی ندارد؛ پس آنچه در آن می‌بینی حقیقت محض است.
  105. M2:105 در دو چشم غیر من تو نقش خودگر ببینی آن خیالی دان و رد اگر تصویر خود را در چشم کسی جز من ببینی،بدان که آن فقط یک خیال است و آن را رها کن.تصویری که از خود در دیگران می‌بینی، بازتابی از خیال و پندار خود توست؛ تنها در چشم انسان کامل است که حقیقت خود را، نه خیالت را، خواهی دید.
  106. M2:106 زانک سرمهٔ نیستی در می‌کشدباده از تصویر شیطان می‌چشد چرا که چشم او سرمهٔ نیستی به خود کشیده است،و شرابی را که می‌نوشد از خیال‌پردازی شیطان می‌گیرد.چشم دیگران، چون با «نیستی» و توهم سرمه کشیده، حقیقت را نمی‌بیند؛ بلکه هر چه می‌بیند، فریب و تصویری شیطانی است.
  107. M2:107 چشمشان خانهٔ خیالست و عدمنیست‌ها را هست بیند لاجرم چشم این افراد، خانهٔ خیال و نیستی است؛به ناچار، چیزهای غیر واقعی را واقعی می‌بیند.چشم انسان‌های عادی که اسیر توهم هستند، جایگاه خیال و نیستی است و به همین دلیل، امور غیرحقیقی را حقیقی می‌پندارد.
  108. M2:108 چشم من چون سرمه دید از ذوالجلالخانهٔ هستی‌ست نه خانهٔ خیال چشم من که از خداوند جلال، سرمهٔ حقیقت را دیده است،دیگر خانهٔ خیال و توهم نیست، بلکه جایگاه هستی و واقعیت است.چون چشم من با نور الهی روشن شده و حقیقت را دیده است، دیگر اسیر خیال و پندار نیست، بلکه تجلی‌گاه وجود و واقعیت است.
  109. M2:109 تا یکی مو باشد از تو پیش چشمدر خیالت گوهری باشد چو یشم تا زمانی که حتی یک تار مو از «خود» در برابر چشمت باشد،در خیال تو، سنگی بی‌ارزش چون یشم، گوهری گرانبها به نظر می‌رسد.تا وقتی کوچکترین اثری از خودبینی و «منیت» در وجود انسان باقی باشد، او قادر به تشخیص حقیقت از خیال و ارزش واقعی از ارزش ظاهری نخواهد بود.
  110. M2:110 یشم را آنگه شناسی از گهرکز خیال خود کنی کلی عبر آن زمان فرق یشم و گوهر را خواهی دانستکه از خیال‌های خود به تمامی بگذری.توانایی تشخیص حقیقت از توهم و واقعیت از پندار، تنها زمانی حاصل می‌شود که انسان بتواند از زندان تصورات و خیالات ذهنی خود رها شود.
  111. M2:111 یک حکایت بشنو ای گوهر‌شناستا بدانی تو عیان را از قیاس ای که گوهر حقیقت را می‌شناسی، به داستانی گوش بسپارتا فرق میان دیدن مستقیم و شناخت از روی گمان را درک کنیاین بیت مقدمه‌ای است برای یک داستان و از خوانندهٔ فهیم دعوت می‌کند تا با شنیدن آن، تفاوت میان معرفت شهودی و مستقیم (عیان) را با شناخت مبتنی بر حدس و استدلال (قیاس) دریابد.