قرائت› دفتر ۱› بخش ۱۳۸ → قبلی · بعدی ←
بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بینیازی از آن هدیه و از آن سبو
- M1:2861 چون خلیفه دید و احوالش شنیدآن سبو را پر ز زر کرد و مزید خلیفه چون مرد عرب را دید و داستانش را شنید،آن کوزه را از طلا لبریز کرد و بر آن نیز افزود.وقتی خلیفه مرد بادیهنشین را دید و از شرح حال او آگاه شد، دستور داد کوزهاش را از طلا پر کنند و هدایای دیگری نیز به او ببخشند.
- M1:2862 آن عرب را کرد از فاقه خلاصداد بخششها و خلعتهای خاص آن مرد عرب را از فقر و تنگدستی رهایی بخشید،و به او هدیهها و جامههای گرانبهای ویژهای عطا کرد.خلیفه آن مرد عرب را از فقر نجات داد و با بخشیدن هدایا و لباسهای فاخر و مخصوص، او را گرامی داشت و به او عزت بخشید.
- M1:2863 کاین سبو پر زر به دست او دهیدچونک واگردد سوی دجلهش برید این کوزه را پر از طلا کنید و به دستش بدهیدو وقتی که خواست بازگردد، او را به سوی رود دجله ببریدخلیفه دستور میدهد که کوزهی مرد عرب را پر از طلا کرده و به او بازگردانند و سپس او را از راه رود دجله به خانهاش روانه کنند.
- M1:2864 از ره خشک آمدهست و از سفراز ره دجلهش بود نزدیکتر این مرد از راه خشک و سختیهای سفر به اینجا رسیده است،در حالی که راهِ رود دجله برایش بسیار نزدیکتر بود.خلیفه توضیح میدهد که این مرد عرب راه سخت و طولانی بیابان را طی کرده، در حالی که میتوانست از مسیر آسان و کوتاهترِ رود دجله بیاید.
- M1:2865 چون به کشتی در نشست و دجله دیدسجده میکرد از حیا و میخمید وقتی سوار کشتی شد و رود دجله را دید،از شرمندگی به سجده افتاد و کمر خم میکرد.مرد عرب وقتی عظمت رود دجله را دید، از اینکه چنین هدیهی ناچیزی (یک سبو آب) برای خلیفهای که صاحب این همه آب است آورده بود، غرق در شرم و حیا شد.
- M1:2866 کای عجب لطف این شه وهاب راوان عجبتر کاو ستد آن آب را
- M1:2867 چون پذیرفت از من آن دریای جود؟آنچنان نقد دغل را زود زود؟ چطور آن دریای بخشش و کرم هدیهام را پذیرفت؟چطور آن هدیهی بیارزش و تقلبی را به این سرعت قبول کرد؟مرد عرب با دیدن عظمت آب دجله، از اینکه خلیفه (که مانند دریایی از بخشش است) هدیهی ناچیز و بیارزش او (آب مانده در کوزه) را پذیرفته، شگفتزده و شرمسار میشود.
- M1:2868 کل عالم را سبو دان ای پسرکاو بود از علم و خوبی تا بهسر ای پسر، کل جهان را مانند یک کوزه بدانکه سرشار از دانش و زیبایی خداوند استاین بیت کل جهان هستی را به کوزهای تشبیه میکند که از علم و خوبی خداوند لبریز شده است.
- M1:2869 قطرهای از دجلهٔ خوبی اوستکان نمیگنجد ز پُری زیر پوست
- M1:2870 گنج مخفی بُد ز پُری چاک کردخاک را تابانتر از افلاک کرد
- M1:2871 گنج مخفی بد ز پری جوش کردخاک را سلطان اطلسپوش کرد
- M1:2872 ور بدیدی شاخی از دجلهٔ خداآن سبو را او فنا کردی فنا
- M1:2873 آنک دیدندش همیشه بی خودندبیخودانه بر سبو سنگی زدند آنان که او را دیدهاند، همیشه از خود بیخودندو در این بیخویشی، سنگی بر سبوی خود میزنندعارفانی که به درک حقیقت الهی میرسند، از خود و تعینات فردیشان بیخود میشوند و در این حال، هستی جزئی و محدود خود را در هم میشکنند.
- M1:2874 ای ز غیرت بر سبو سنگی زدهوان شکستت خود درستی آمده
- M1:2875 خم شکسته آب ازو ناریختهصد درستی زین شکست انگیخته کوزه شکسته، اما آب از آن نریخته است؛از همین شکستن، صدها کمال و بینقصی پدید آمده است.این بیت به یک پارادوکس عرفانی اشاره دارد: وقتی «خود» یا «منیت» انسان در برابر حقیقت الهی میشکند، نه تنها وجود حقیقی او از بین نمیرود، بلکه به کمال و یکپارچگی واقعی دست مییابد.
- M1:2876 جزو جزو خم بهرقصست و بهحالعقل جزوی را نموده این محال
- M1:2877 نه سبو پیدا درین حالت نه آبخوش ببین والله اعلم بالصواب
- M1:2878 چون درِ معنی زنی بازت کنندپرّ فکرت زن که شهبازت کنند هرگاه بر درِ عالم معنا بکوبی، در را به رویت باز میکنند.بالهای اندیشهات را به هم بزن تا تو را به شاهبازی تیزپرواز تبدیل کنند.اگر با جدیت در جستجوی حقیقت و معنای باطنی باشی، راه بر تو گشوده خواهد شد. پس، از نیروی فکر و اندیشهٔ خود برای پرواز به سوی عوالم بالا بهره بگیر تا به مقامی رفیع دست یابی.
- M1:2879 پر فکرت شد گلآلود و گرانزانک گِلخواری، ترا گِل شد چو نان
- M1:2880 نان گلست و گوشت کمتر خور ازینتا نمانی همچو گل اندر زمین
- M1:2881 چون گرسنه میشوی سگ میشویتند و بد پیوند و بدرَگ میشوی
- M1:2882 چون شدی تو سیر، مرداری شدیبیخبر بیپا ، چو دیواری شدی
- M1:2883 پس دمی مردار و دیگر دم سگیچون کنی در راه شیران خوشتگی؟
- M1:2884 آلت اشکار خود جز سگ مدانکمترک انداز سگ را استخوان
- M1:2885 زانک سگ چون سیر شد سرکش شودکی سوی صید و شکار خوش دود
- M1:2886 آن عرب را بینوایی میکشیدتا بدان درگاه و آن دولت رسید
- M1:2887 در حکایت گفتهایم احسان شاهدر حق آن بینوای بیپناه
- M1:2888 هرچه گوید مرد عاشق بوی عشقاز دهانش میجهد در کوی عشق
- M1:2889 گر بگوید فقه، فقر آید همهبوی فقر آید از آن خوش دمدمه
- M1:2890 ور بگوید کفر، دارد بوی دینآید از گفت ِ شکش بوی یقین
- M1:2891 کفِ کژ کز بحر صدقی خاستهستاصل صاف آن فرع را آراستهست
- M1:2892 آن کفش را صافی و محقوق دانهمچو دشنام ِ لب معشوق دان
- M1:2893 گشته آن دشنام نامطلوب اوخوش ز بهر عارض محبوب او
- M1:2894 گر بگوید کژ، نماید راستیای کژی که راست را آراستی
- M1:2895 از شکر گر شکل نانی میپزیطعم قند آید نه نان، چون میمزی
- M1:2896 ور بیابد مؤمنی زرین وثنکی هِلَد آن را برای هر شمن؟
- M1:2897 بلک گیرد اندر آتش افکندصورت عاریتش را بشکند
- M1:2898 تا نماند بر ذهب شکل وثنزانک صورت مانع است و راهزن
- M1:2899 ذات زرش دادِ ربانیت استنقش بت بر نقد زر عاریت است
- M1:2900 بهر کیکی تو گلیمی را مسوزوز صداع هر مگس مگذار روز
- M1:2901 بتپرستی چون بمانی در صوَرصورتش بگذار و در معنی نگر وقتی در ظواهر و صورتها باقی بمانی، این خود نوعی بتپرستی است.پس صورت را رها کن و به معنا و حقیقتِ امور نگاه کن.این بیت میگوید که توقف در ظاهرِ چیزها و غفلت از باطن و حقیقت آنها، همان بتپرستی است. راه رهایی، عبور از «صورت» و رسیدن به «معنا» است.
- M1:2902 مرد حجی، همره ِ حاجی طلبخواه هندو خواه ترک و یا عرب
- M1:2903 منگر اندر نقش و اندر رنگ اوبنگر اندر عزم و در آهنگ او
- M1:2904 گر سیاهست او همآهنگ توستتو سپیدش خوان که همرنگ توست
- M1:2905 این حکایت گفته شد زیر و زبرهمچو فکر عاشقان بی پا و سر
- M1:2906 سر ندارد چون ز ازل بودهست پیشپا ندارد با ابد بودهست خویش ❋
- M1:2907 بلک چون آبست هر قطره از آنهم سرست و پا و هم بی هر دوان
- M1:2908 حاش لله این حکایت نیست هیننقد حال ما و تست این، خوش ببین
- M1:2909 زانک صوفی با کرّ و با فر بودهرچ آن ماضیست لا یذکر بود
- M1:2910 هم عرب ما، هم سبو ما، هم مَلِکجمله ما یؤفک عنه من افک
- M1:2911 عقل را شو دان و زن این نفْس و طَمْعاین دو ظلمانی و منکِر، عقل شمع عقل را به جای شوهر بدان و نفس و طمع را به جای زناین دو تاریک و انکارکنندهاند و عقل همچون شمعی روشنگر استدر وجود انسان، عقل مانند مردی است که باید بر نفس و طمع که همچون زنی سرکش و تاریکاندیش هستند، مدیریت و راهبری کند؛ زیرا عقل همچون شمعی روشنگر است و آن دو، انکارکنندهٔ نور حقیقت هستند.
- M1:2912 بشنو اکنون اصل انکار از چه خاستزانک کل را گونهگونه جزوهاست
- M1:2913 جزو کل نی جزوها نسبت به کلنی چو بوی گل که باشد جزو گل
- M1:2914 لطف سبزه جزو لطف گل بودبانگ قمری جزو آن بلبل بود
- M1:2915 گر شوم مشغول اشکال و جوابتشنگان را کی توانم داد آب ❋
- M1:2916 گر تو اشکالی بکلی و حرجصبر کن الصبر مفتاح الفرج
- M1:2917 احتما کن احتما ز اندیشههافکر شیر و گور و دلها بیشهها
- M1:2918 احتماها بر دواها سرورستزانک خاریدنْ فزونیِ گَرست
- M1:2919 احتما اصل دوا آمد یقیناحتما کن، قوّت جانت ببین
- M1:2920 قابل این گفتهها شو گوشوارتا که از زر سازمت من گوشوار
- M1:2921 حلقه در گوش مه زرگر شویتا به ماه و تا ثریا بر شوی
- M1:2922 اولا بشنو که خلق مختلفمختلف جانند تا یا از الف
- M1:2923 در حروف مختلف شور و شکیستگرچه از یکرو ز سر تا پا یکیست
- M1:2924 از یکی رو ضد و یک رو متحداز یکی رو هزل و از یک روی جد
- M1:2925 پس قیامت روز عرض اکبرستعرض او خواهد که با زیب و فرست ❋
- M1:2926 هر که چون هندویِ بد سودایی استروز عرضش نوبت رسوایی است
- M1:2927 چون ندارد روی همچون آفتاباو نخواهد جز شبی همچون نقاب
- M1:2928 برگ یک گل چون ندارد خارِ اوشد بهاران دشمن اسرار او
- M1:2929 وانک سر تا پا گُلست و سوسنستپس بهار او را دو چشم روشن است
- M1:2930 خار بیمعنی خزان خواهد خزانتا زند پهلوی خود با گلستان
- M1:2931 تا بپوشد حسن آن و ننگ اینتا نبینی رنگ آن و زنگ این
- M1:2932 پس خزان او را بهارست و حیاتیک نماید سنگ و یاقوت زکات
- M1:2933 باغبان هم داند آن را در خزانلیک دید یک به از دید جهان
- M1:2934 خود جهان آن یک کس است او ابلهستهر ستاره بر فلک جزو مه است
- M1:2935 پس همیگویند هر نقش و نگارمژده مژده نک همیآید بهار
- M1:2936 تا بود تابان شکوفه چون زرهکی کنند آن میوهها پیدا گره
- M1:2937 چون شکوفه ریخت، میوه سر کندچونکه تن بشکست، جان سر بر زند
- M1:2938 میوه معنی و شکوفه صورتشآن شکوفه مژده، میوه نعمتش
- M1:2939 چون شکوفه ریخت میوه شد پدیدچونکه آن کم شد، شد این اندر مزید
- M1:2940 تا که نان نشکست، قوّت کی دهد؟ناشکسته خوشهها کی می دهد؟
- M1:2941 تا هلیله نشکند با ادویهکی شود خود صحتافزا ادویه؟