قرائت دفتر ۱ بخش ۱۳۸ → قبلی · بعدی ←

بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بی‌نیازی از آن هدیه و از آن سبو

  1. M1:2861 چون خلیفه دید و احوالش شنیدآن سبو را پر ز زر کرد و مزید خلیفه چون مرد عرب را دید و داستانش را شنید،آن کوزه را از طلا لبریز کرد و بر آن نیز افزود.وقتی خلیفه مرد بادیه‌نشین را دید و از شرح حال او آگاه شد، دستور داد کوزه‌اش را از طلا پر کنند و هدایای دیگری نیز به او ببخشند.
  2. M1:2862 آن عرب را کرد از فاقه خلاصداد بخشش‌ها و خلعت‌های خاص آن مرد عرب را از فقر و تنگدستی رهایی بخشید،و به او هدیه‌ها و جامه‌های گرانبهای ویژه‌ای عطا کرد.خلیفه آن مرد عرب را از فقر نجات داد و با بخشیدن هدایا و لباس‌های فاخر و مخصوص، او را گرامی داشت و به او عزت بخشید.
  3. M1:2863 کاین سبو پر زر به دست او دهیدچونک واگردد سوی دجله‌ش برید این کوزه را پر از طلا کنید و به دستش بدهیدو وقتی که خواست بازگردد، او را به سوی رود دجله ببریدخلیفه دستور می‌دهد که کوزه‌ی مرد عرب را پر از طلا کرده و به او بازگردانند و سپس او را از راه رود دجله به خانه‌اش روانه کنند.
  4. M1:2864 از ره خشک آمده‌ست و از سفراز ره دجله‌ش بود نزدیک‌تر این مرد از راه خشک و سختی‌های سفر به اینجا رسیده است،در حالی که راهِ رود دجله برایش بسیار نزدیک‌تر بود.خلیفه توضیح می‌دهد که این مرد عرب راه سخت و طولانی بیابان را طی کرده، در حالی که می‌توانست از مسیر آسان و کوتاه‌ترِ رود دجله بیاید.
  5. M1:2865 چون به کشتی در نشست و دجله دیدسجده می‌کرد از حیا و می‌خمید وقتی سوار کشتی شد و رود دجله را دید،از شرمندگی به سجده افتاد و کمر خم می‌کرد.مرد عرب وقتی عظمت رود دجله را دید، از اینکه چنین هدیه‌ی ناچیزی (یک سبو آب) برای خلیفه‌ای که صاحب این همه آب است آورده بود، غرق در شرم و حیا شد.
  6. M1:2866 کای عجب لطف این شه وهاب راوان عجب‌تر کاو ستد آن آب را شگفتا از لطف و بخشش این پادشاه بزرگوار!و شگفت‌انگیزتر آنکه آن آب ناچیز را از من پذیرفت!مرد عرب با دیدن عظمت رود دجله، از بزرگواری و لطف خلیفه در شگفت است که چگونه هدیه‌ی بی‌ارزش او را با گشاده‌رویی پذیرفته است.
  7. M1:2867 چون پذیرفت از من آن دریای جود‌؟آن‌چنان نقد دغل را زود زود‌؟ چطور آن دریای بخشش و کرم هدیه‌ام را پذیرفت؟چطور آن هدیه‌ی بی‌ارزش و تقلبی را به این سرعت قبول کرد؟مرد عرب با دیدن عظمت آب دجله، از اینکه خلیفه (که مانند دریایی از بخشش است) هدیه‌ی ناچیز و بی‌ارزش او (آب مانده در کوزه) را پذیرفته، شگفت‌زده و شرمسار می‌شود.
  8. M1:2868 کل عالم را سبو دان ای پسرکاو بود از علم و خوبی تا به‌سر ای پسر، کل جهان را مانند یک کوزه بدانکه سرشار از دانش و زیبایی خداوند استاین بیت کل جهان هستی را به کوزه‌ای تشبیه می‌کند که از علم و خوبی خداوند لبریز شده است.
  9. M1:2869 قطره‌ای از دجلهٔ خوبی اوستکان نمی‌گنجد ز پُری زیر پوست این جهان، قطره‌ای از دجله‌ی خوبی و کمال اوست؛قطره‌ای که از شدت پُری و لبریزی، در پوست خود نمی‌گنجد.تمام زیبایی و دانایی که در عالم هستی می‌بینیم، تنها قطره‌ای از اقیانوس بی‌کران کمال الهی است که از فرط لبریز بودن، در قالب جهان پدیدار شده است.
  10. M1:2870 گنج مخفی بُد ز پُری چاک کردخاک را تابان‌تر از افلاک کرد گنجی پنهان بود و از شدت پُری و لبریزی، شکافته شد و خود را آشکار کرد،و این جهان خاکی را از آسمان‌ها و افلاک نیز درخشان‌تر ساخت.این بیت به حدیث قدسی «گنج پنهان» اشاره دارد و می‌گوید که خداوند از شدت کمال و میل به آشکار شدن، جهان را آفرید و با این تجلی، عالم مادی را روشن‌تر از عالم افلاک گردانید.
  11. M1:2871 گنج مخفی بد ز پری جوش کردخاک را سلطان اطلس‌پوش کرد گنجی پنهان بود که از لبریز شدن به جوش آمد،و خاک بی‌ارزش را در جامه‌ی حریر سلطانی پوشاند.این بیت به حدیث قدسی «گنج پنهان» اشاره دارد و می‌گوید که خداوند از فرط کمال و پری، تجلی کرد و عالم خاکی و انسان را با آفرینش خود شرافت و زیبایی بخشید.
  12. M1:2872 ور بدیدی شاخی از دجلهٔ خداآن سبو را او فنا کردی فنا و اگر شاخه‌ای از رود خروشان لطف الهی را می‌دید،بی‌درنگ آن سبوی کوچک خود را در هم می‌شکست و نابود می‌کرد.اگر انسان ذره‌ای از عظمت و کمال بی‌نهایت خداوند را درک می‌کرد، تمام هستی محدود و فردی خود را بی‌ارزش می‌یافت و آن را در برابر آن اقیانوس بی‌کران، نابود می‌ساخت.
  13. M1:2873 آنک دیدندش همیشه بی خودندبی‌خودانه بر سبو سنگی زدند آنان که او را دیده‌اند، همیشه از خود بی‌خودندو در این بی‌خویشی، سنگی بر سبوی خود می‌زنندعارفانی که به درک حقیقت الهی می‌رسند، از خود و تعینات فردی‌شان بی‌خود می‌شوند و در این حال، هستی جزئی و محدود خود را در هم می‌شکنند.
  14. M1:2874 ای ز غیرت بر سبو سنگی زدهوان شکستت خود درستی آمده ای که از غیرت و عشق، سنگی به سبوی خود زدی،و این شکستنِ تو، عینِ کمال و درستی از آب درآمد.خطاب به سالکی است که با دیدن حقیقت مطلق، از سر غیرت و عشق، وجود محدود و ناقص خود را در هم می‌شکند و این فنا و شکستن، در واقع رسیدن به کمال و هستی حقیقی است.
  15. M1:2875 خم شکسته آب ازو ناریختهصد درستی زین شکست انگیخته کوزه شکسته، اما آب از آن نریخته است؛از همین شکستن، صدها کمال و بی‌نقصی پدید آمده است.این بیت به یک پارادوکس عرفانی اشاره دارد: وقتی «خود» یا «منیت» انسان در برابر حقیقت الهی می‌شکند، نه تنها وجود حقیقی او از بین نمی‌رود، بلکه به کمال و یکپارچگی واقعی دست می‌یابد.
  16. M1:2876 جزو جزو خم به‌رقص‌ست و به‌حالعقل جزوی را نموده این محال ذره ذرهٔ این خُم در حال رقص و شور و جذبه است،و این حالتی است که برای عقلِ حسابگر، محال و ناممکن به نظر می‌رسد.هر ذره از وجودِ شکسته و فنا شده در برابر حق، در وجد و سماع روحانی است؛ حالتی که عقل جزئی و محدود بشری از درک آن عاجز است و آن را محال می‌پندارد.
  17. M1:2877 نه سبو پیدا درین حالت نه آبخوش ببین والله اعلم بالصواب در این حالِ بی‌خودی، نه دیگر کوزه‌ای پیداست و نه آبی در میان.خوب نگاه کن! و البته خداوند حقیقت را بهتر می‌داند.در اوج تجربه‌ی فنا و بی‌خودی، تمایز میان صورت (کوزه) و معنا (آب) از بین می‌رود و به یک وحدت کامل می‌رسد؛ این حقیقتی است که باید با چشم دل دید.
  18. M1:2878 چون درِ معنی زنی بازت کنندپرّ فکرت زن که شهباز‌ت کنند هرگاه بر درِ عالم معنا بکوبی، در را به رویت باز می‌کنند.بال‌های اندیشه‌ات را به هم بزن تا تو را به شاهبازی تیزپرواز تبدیل کنند.اگر با جدیت در جستجوی حقیقت و معنای باطنی باشی، راه بر تو گشوده خواهد شد. پس، از نیروی فکر و اندیشهٔ خود برای پرواز به سوی عوالم بالا بهره بگیر تا به مقامی رفیع دست یابی.
  19. M1:2879 پر فکرت شد گل‌آلود و گرانزانک گِل‌خواری‌، ترا گِل شد چو نان بال اندیشه‌ات گِلی و سنگین شده است،چون خاک‌خواری برای تو مانند نان شده است.اگر نمی‌توانی در آسمان معانی پرواز کنی، به این دلیل است که وابستگی به مادیات و امور دنیوی، فکر و روحت را سنگین و زمین‌گیر کرده است.
  20. M1:2880 نان گلست و گوشت کمتر خور ازینتا نمانی همچو گل اندر زمین نان همچون گِل است و گوشت از آن هم گِلی‌تر؛ از اینها کمتر بخور،تا مانند گِل در زمین فرونمانی و زمین‌گیر نشوی.مولانا هشدار می‌دهد که وابستگی به خوراک مادی (که آن را به گِل تشبیه می‌کند) روح انسان را سنگین و زمین‌گیر می‌کند و مانع پرواز معنوی او می‌شود.
  21. M1:2881 چون گرسنه می‌شوی سگ می‌شویتند و بد پیوند و بدرَگ می‌شوی وقتی گرسنگی به تو فشار می‌آورد، همچون سگی درنده می‌شوی،تندخو، ناسازگار و بی‌رگ و ریشه می‌گردی.این بیت می‌گوید که وقتی اسیر نیازهای جسمانی مثل گرسنگی می‌شوی، طبیعت حیوانی و پست تو بیدار می‌شود و اخلاقت تند و رفتارت زشت می‌گردد.
  22. M1:2882 چون شدی تو سیر‌، مرداری شدیبی‌خبر بی‌پا ، چو دیواری شدی وقتی که سیر می‌شوی، همچون مُرداری بی‌جان می‌گردیو مانند دیواری بی‌خبر و بی‌حرکت، از خود و جهان غافل می‌شویسیری و شکم‌پرستی، انسان را از حرکت و آگاهی معنوی باز می‌دارد و او را به موجودی بی‌جان و بی‌ادراک، مانند یک لاشه یا دیوار، تبدیل می‌کند.
  23. M1:2883 پس دمی مردار و دیگر دم سگیچون کنی در راه شیران خوش‌تگی‌؟ پس لحظه‌ای چون لاشه‌ای بی‌حرکت و لحظه‌ای دیگر چون سگی درنده‌ای.چطور می‌توانی در راه مردان خدا (شیران طریقت) سبک‌بال و چالاک حرکت کنی؟انسانی که اسیر افراط و تفریطِ نیازهای جسمانی (گرسنگی و سیری) است و میان حالت سگی درنده و لاشه‌ای بی‌جان در نوسان است، نمی‌تواند در مسیر معنوی که نیازمند چالاکی و تعادل است، پیشرفت کند.
  24. M1:2884 آلت اشکار خود جز سگ مدانکمترک انداز سگ را استخوان ابزار شکارت را چیزی جز یک سگ ندانو برای این سگ، استخوان کوچکی بینداز.نفس و بدن خود را که ابزار تو در این دنیاست، همچون سگ شکاری بدان که برای زنده ماندن و خدمت کردن، فقط باید به آن غذایی اندک بدهی، نه بیشتر.
  25. M1:2885 زانک سگ چون سیر شد سرکش شودکی سوی صید و شکار خوش دود زیرا سگ وقتی سیر باشد، نافرمان و سرکش می‌شودو دیگر با میل و رغبت به دنبال صید و شکار نمی‌دوداین بیت می‌گوید که نفس انسان مانند سگ شکاری است؛ اگر آن را با لذت‌های دنیوی سیر کنی، از وظیفه‌ی اصلی خود که شکار معانی معنوی است باز می‌ماند و سرکشی می‌کند.
  26. M1:2886 آن عرب را بی‌نوایی می‌کشیدتا بدان درگاه و آن دولت رسید
  27. M1:2887 در حکایت گفته‌ایم احسان شاهدر حق آن بی‌نوای بی‌پناه ما پیش از این در داستان، از بخشش و بزرگواری پادشاهنسبت به آن مرد فقیر و بی‌کس سخن گفته‌ایم.این بیت اشاره‌ای است به داستانی که قبلاً در مثنوی تعریف شده و در آن، خلیفه به مردی فقیر و درمانده لطف و احسان می‌کند.
  28. M1:2888 هر‌چه گوید مرد عاشق بوی عشقاز دهانش می‌جهد در کوی عشق هر سخنی که از دهان یک عاشق حقیقی بیرون می‌آید،بوی عشق می‌دهد و در کوچه و بازار عاشقان می‌پیچد.کلام و گفتار انسان عاشق، بازتاب‌دهندهٔ حال درونی اوست؛ از هر چه بگوید، حقیقت عشق از آن آشکار می‌شود.
  29. M1:2889 گر بگوید فقه‌، فقر آید همهبوی فقر آید از آن خوش دمدمه اگر از فقه و دانش دینی سخن بگوید، همه حرف‌هایش رنگ و بوی فقر معنوی می‌گیرد،از آن کلام دلنشین او، رایحهٔ فقر و نیاز به حق به مشام می‌رسد.کلام انسان عاشق و نیازمند به حق، هر موضوعی که داشته باشد، بازتاب‌دهندهٔ حال درونی او یعنی «فقر» و نیاز روحانی است و این حقیقت از سخنانش آشکار می‌شود.
  30. M1:2890 ور بگوید کفر‌، دارد بوی دینآید از گفت ِ شکش بوی یقین
  31. M1:2891 کف‌ِ کژ کز بحر صدقی خاسته‌ستاصل صاف آن فرع را آراسته‌ست کفِ کج و معوجی که از دریای صداقت برخاسته باشد،آن اصلِ پاک، این فرع و شاخه را آراسته و زیبا کرده است.وقتی ریشه و اصلِ چیزی (مانند نیت یک فرد) پاک و صادقانه باشد، جلوه‌های ظاهری و بیرونی آن، حتی اگر ناقص و کج به نظر برسند، زیبا و ارزشمند خواهند بود.
  32. M1:2892 آن کفش را صافی و محقوق دانهمچو دشنام ِ لب معشوق دان آن کف روی آب را پاک و پذیرفته بدان،مانند دشنامی که از لب معشوق می‌شنوی.ظاهر ناخوشایند یک چیز را که از اصلی پاک و صادق سرچشمه گرفته، باید زیبا و حقیقی دانست؛ همان‌طور که حتی ناسزای معشوق برای عاشق شیرین است.
  33. M1:2893 گشته آن دشنام نامطلوب اوخوش ز بهر عارض محبوب او آن دشنام و ناسزای ناخوشایند از سوی او،به خاطر چهره‌ی زیبای معشوق، دلپذیر و شیرین شده است.حرف ناخوشایندی که از دهان معشوق بیرون می‌آید، به خاطر عشق و علاقه‌ای که به او داریم، در کام ما شیرین و گوارا می‌شود.
  34. M1:2894 گر بگوید کژ‌، نماید راستیای کژی که راست را آراستی اگر سخنی کج و نادرست بگوید، راست و درست به نظر می‌آیدای کجی و خطایی که مایه‌ی زیبایی و آرایش راستی شده‌ای!وقتی نیت و باطن کسی پاک و صادق باشد، حتی اگر سخنانش در ظاهر کج و نادرست به نظر برسد، در حقیقت زیبا و درست جلوه می‌کند و به حقیقت اصلی ارزش بیشتری می‌بخشد.
  35. M1:2895 از شکر گر شکل نانی می‌پزیطعم قند آید نه نان‌، چون می‌مزی اگر با شکر، نانی در قالب نان بپزی،وقتی آن را می‌چشی، مزه‌ی شکر می‌دهد نه نان.ذات و جوهر یک چیز بر ظاهر و صورت آن غلبه دارد؛ مهم نیست که چیزی چه شکلی دارد، طعم و خاصیت آن به ماده‌ی اصلی‌اش برمی‌گردد.
  36. M1:2896 ور بیابد مؤمنی زرین وثنکی هِلَد آن را برای هر شمن‌؟ و اگر مؤمنی بتی از طلا پیدا کند،آیا آن را برای هر بت‌پرستی رها می‌کند؟انسان مؤمن، وقتی به حقیقتی ارزشمند (طلا) می‌رسد که در ظاهری باطل (بت) پنهان شده، اصل گرانبها را برای خاطر ظاهر فریبنده‌اش رها نمی‌کند.
  37. M1:2897 بلک گیرد اندر آتش افکندصورت عاریتش را بشکند بلکه آن را می‌گیرد و در آتش می‌اندازدتا صورت ظاهری و عاریه‌ای آن را در هم بشکندمؤمنِ حقیقت‌بین، بتِ طلایی را در آتش می‌افکند تا شکل ظاهری و بی‌ارزشِ بت از بین برود و جوهر گرانبهای طلا باقی بماند.
  38. M1:2898 تا نماند بر ذهب شکل وثنزانک صورت مانع است و راه‌زن تا بر روی طلا، دیگر اثری از شکل بت باقی نماندچرا که ظاهرِ اشیاء مانع و راهزنِ حقیقت استمؤمن شکل بت را از بین می‌برد تا طلای خالص باقی بماند، زیرا دل بستن به ظواهر و صورت‌ها، انسان را از رسیدن به حقیقت و باطن باز می‌دارد.
  39. M1:2899 ذات زرش دادِ ربانیت استنقش بت بر نقد زر عاریت است ذات و جوهر طلا، هدیه‌ای الهی است،اما شکل بُتی که روی آن حک شده، موقتی و عاریه‌ای است.اصل و حقیقت هر چیز، که از جانب خداست، ارزشمند است؛ اما صورت و شکل ظاهری آن، که می‌تواند گمراه‌کننده باشد، اعتباری و گذراست.
  40. M1:2900 بهر کیکی تو گلیمی را مسوزوز صداع هر مگس مگذار روز به خاطر یک کَک، گلیمت را به آتش نکش،و روزت را برای سردردِ حاصل از هر مگسی تباه نکن.برای خلاص شدن از یک مشکل کوچک و ناچیز، کل یک دارایی یا فرصت ارزشمند را از بین نبر؛ مسائل جزئی نباید اساس زندگی تو را مختل کنند.
  41. M1:2901 بت‌پرستی چون بمانی در صوَرصورتش بگذار و در معنی نگر وقتی در ظواهر و صورت‌ها باقی بمانی، این خود نوعی بت‌پرستی است.پس صورت را رها کن و به معنا و حقیقتِ امور نگاه کن.این بیت می‌گوید که توقف در ظاهرِ چیزها و غفلت از باطن و حقیقت آنها، همان بت‌پرستی است. راه رهایی، عبور از «صورت» و رسیدن به «معنا» است.
  42. M1:2902 مرد حجی‌، همره ِ حاجی طلبخواه هندو خواه ترک و یا عرب
  43. M1:2903 منگر اندر نقش و اندر رنگ اوبنگر اندر عزم و در آهنگ او
  44. M1:2904 گر سیاه‌ست او هم‌آهنگ توستتو سپید‌ش خوان که همرنگ توست
  45. M1:2905 این حکایت گفته شد زیر و زبرهمچو فکر عاشقان بی پا و سر این داستان از اول تا آخر بازگو شد،مانند افکار عاشقان که آغاز و پایانی ندارد.این حکایت به شیوه‌ای نامنظم و بدون ترتیب ظاهری روایت شد، درست مانند اندیشه‌های یک عاشق که از منطق و ساختار معمول پیروی نمی‌کند.
  46. M1:2906 سر ندارد چون ز ازل بوده‌ست پیشپا ندارد با ابد بوده‌ست خویش نه آغازی دارد، چرا که از ازل پیش‌تر بوده استنه پایانی، زیرا که با ابد همواره خویش و همراه بوده استاین بیت بیانگر عظمت و بی‌کرانگی عشق و معارف الهی است که نه آغازی دارد و نه پایانی؛ همواره بوده و همواره خواهد بود.
  47. M1:2907 بلک چون آبست هر قطره از آنهم سرست و پا و هم بی هر دوان بلکه هر قطره از این داستان مانند خودِ آب استکه هم آغاز و پایان دارد و هم از هر دوی آنها رهاستاین داستان مانند آب است که هر جزء آن (هر قطره) عینِ کل آن است؛ در نتیجه، هم می‌توان برایش آغاز و پایانی در نظر گرفت و هم می‌توان آن را حقیقتی یکپارچه و بی‌ابتدا و بی‌انتها دانست.
  48. M1:2908 حاش لله این حکایت نیست هیننقد حال ما و تست این‌، خوش ببین حاشا! این فقط یک قصه نیست، آگاه باش!این وصفِ حالِ نقدِ من و توست، خوب نگاه کن!مولانا به خواننده هشدار می‌دهد که این داستان‌ها صرفاً حکایت و سرگرمی نیستند، بلکه آینه‌ای هستند که وضعیت معنوی و وجودیِ همین لحظۀ ما را نشان می‌دهند.
  49. M1:2909 زانک صوفی با کرّ و با فر بودهرچ آن ماضی‌ست لا یذکر بود زیرا که صوفی اهل شکوه و عظمت است و در لحظه زندگی می‌کندو هر آنچه در گذشته روی داده، برایش قابل ذکر نیستصوفی، یعنی سالک حقیقی، «ابن‌الوقت» است و در زمان حال زندگی می‌کند؛ او به گذشته نمی‌اندیشد و اسیر خاطرات و اتفاقات پیشین نیست.
  50. M1:2910 هم عرب ما‌، هم سبو ما‌، هم مَلِکجمله ما یؤفک عنه من افک هم آن مرد عرب ما هستیم، هم آن کوزه‌ی آب و هم آن پادشاه؛ما همگی آن حقیقتی هستیم که دروغ‌پردازان از آن روی‌گردان می‌شوند.این بیت اوج داستان را بیان می‌کند: در نگاه وحدت‌بین عارف، هدیه‌دهنده (مرد عرب)، خودِ هدیه (کوزه‌ی آب) و هدیه‌گیرنده (خلیفه) همگی جلوه‌های یک حقیقت واحد هستند و تنها کسانی که از این حقیقت منحرف شده‌اند، این یگانگی را درک نمی‌کنند.
  51. M1:2911 عقل را شو دان و زن این نفْس و طَمْعاین دو ظلمانی و منکِر‌، عقل شمع عقل را به جای شوهر بدان و نفس و طمع را به جای زناین دو تاریک و انکارکننده‌اند و عقل همچون شمعی روشنگر استدر وجود انسان، عقل مانند مردی است که باید بر نفس و طمع که همچون زنی سرکش و تاریک‌اندیش هستند، مدیریت و راهبری کند؛ زیرا عقل همچون شمعی روشنگر است و آن دو، انکارکنندهٔ نور حقیقت هستند.
  52. M1:2912 بشنو اکنون اصل انکار از چه خاستزانک کل را گونه‌گونه جزوهاست اکنون بشنو که ریشه‌ی این انکار از کجاست؛زیرا «کل» از اجزای گوناگون و متفاوتی تشکیل شده است.مولانا توضیح می‌دهد که چرا نفس و طمع، عقل را انکار می‌کنند: زیرا در عالم هستی (کل)، اجزای متفاوتی با طبیعت‌های گوناگون وجود دارند که با یکدیگر در تضادند.
  53. M1:2913 جزو کل نی جزوها نسبت به کلنی چو بوی گل که باشد جزو گل جزء، خودِ کل نیست؛ بلکه اجزا در نسبت با کل معنا می‌یابند،مانند بوی گل نیستند که جزئی جدانشدنی از خودِ گل باشد.رابطه‌ی اجزای عالم با کل (خدا) یک رابطه‌ی نسبی و اعتباری است، نه یک رابطه‌ی ذاتی و حقیقی مانند بوی گل به گل.
  54. M1:2914 لطف سبزه جزو لطف گل بودبانگ قمری جزو آن بلبل بود زیبایی و طراوتِ سبزه، بخشی از زیبایی و لطفِ گل است،و آواز قُمری نیز جزئی از نغمه‌ی آن بلبل (حقیقت یکتا) است.پدیده‌های زیبای گوناگون در جهان، مانند سبزه و قمری، در واقع جلوه‌هایی جزئی از یک زیبایی کل و یک حقیقت واحد هستند، همان‌طور که سبزه و گل هر دو زیبایی یک باغ را می‌سازند.
  55. M1:2915 گر شوم مشغول اشکال و جوابتشنگان را کی توانم داد آب اگر درگیر ایرادگیری و پاسخ‌گویی به پرسش‌ها شوم،چگونه می‌توانم به تشنگان آب برسانم؟مولانا وظیفهٔ اصلی خود را رساندن آب معرفت به جان‌های تشنه می‌داند و معتقد است اگر وقتش را صرف مباحثات نظری و پاسخ به اشکالات کند، از این مأموریت اصلی باز می‌ماند.
  56. M1:2916 گر تو اشکالی بکلی و حرجصبر کن الصبر مفتاح الفرج اگر تو سراپا اشکال و ایراد هستی و مایه‌ی سختی شده‌ای،صبر کن که «صبر، کلید گشایش است».اگر ذهن تو پر از پرسش‌های پیچیده و شبهه‌های دشوار است و این وضعیت تو را به تنگنا انداخته، راه حل آن شکیبایی است، زیرا صبر کلید گشایش و رهایی است.
  57. M1:2917 احتما کن احتما ز اندیشه‌هافکر شیر و گور و دل‌ها بیشه‌ها از افکار مزاحم پرهیز کن، پرهیز کنکه فکر مانند شیر و گورخر است و دل‌ها همچون بیشه‌هااز هجوم افکار پراکنده و بی‌اختیار پرهیز کن، زیرا ذهن تو مانند جنگلی است که در آن، افکار همچون حیوانات وحشی و درنده (مانند شیر و گورخر) پرسه می‌زنند.
  58. M1:2918 احتماها بر دواها سرور‌ستزانک خاریدنْ فزونی‌ِ گَر‌ست پرهیز کردن از هر درمانی بالاتر است،چرا که خارش، بیماری جَرَب را بیشتر می‌کند.پیشگیری و خویشتن‌داری برتر از درمان است، همان‌طور که خاراندن یک زخم، آن را بدتر و عمیق‌تر می‌کند.
  59. M1:2919 احتما اصل دوا آمد یقیناحتما کن‌، قوّت جانت ببین بی‌شک، پرهیز و خویشتن‌داری اساس درمان است.پرهیز کن تا نیروی جانت را مشاهده کنی.پرهیز کردن از امیال نفسانی و افکار مضر، بنیاد و اساس هر درمان معنوی است. با این خویشتن‌داری، قدرت و حیات حقیقی روحت آشکار می‌شود.
  60. M1:2920 قابل این گفته‌ها شو گوش‌وارتا که از زر سازمت من گوش‌وار همچون گوشواره، پذیرای این سخنان شو،تا من از تو یک گوشواره‌ی زرین بسازم.مانند یک گوشواره، آماده‌ی پذیرش و شنیدن این آموزه‌ها باش تا من تو را به موجودی ارزشمند و آراسته به حقیقت تبدیل کنم.
  61. M1:2921 حلقه در گوش مه زرگر شویتا به ماه و تا ثریا بر شوی اگر غلام و بنده‌ی ماهِ زرگر شوی،آنگاه تا خودِ ماه و ستاره‌ی پروین اوج می‌گیری.اگر خود را با تسلیم و بندگی در اختیار انسان کامل (پیر و مرشد) قرار دهی، او تو را به بالاترین مراتب معنوی و آسمانی خواهد رساند.
  62. M1:2922 اولا بشنو که خلق مختلفمختلف جانند تا یا از الف نخست این را بشنو که مردمان گوناگون،از الف تا ی، جان‌ها و استعدادهایی گوناگون دارند.این بیت می‌گوید که انسان‌ها از نظر روحی و ذاتی با یکدیگر تفاوت‌های اساسی دارند، همان‌طور که حروف الفبا از «الف» تا «ی» با هم متفاوت‌اند.
  63. M1:2923 در حروف مختلف شور و شکی‌ستگرچه از یک‌رو ز سر تا پا یکی‌ست در میان حروف گوناگون، غوغا و اختلافی برپاست،هرچند اگر از یک منظر نگاه کنی، از اساس و بنیاد یکی هستند.انسان‌ها، مانند حروف الفبا، در ظاهر با هم متفاوت و در تضاد به نظر می‌رسند، اما در اصل و ریشه، همگی از یک حقیقت واحد سرچشمه گرفته‌اند.
  64. M1:2924 از یکی رو ضد و یک رو متحداز یکی رو هزل و از یک روی جد از یک دیدگاه، متضاد و از دیدگاهی دیگر، یکپارچه‌اند؛از یک نظر، شوخی و بازی، و از نظری دیگر، جدی و حقیقی‌اند.پدیده‌های عالم هستی، از یک منظر با هم در تضاد و اختلاف به نظر می‌رسند، اما از منظری عمیق‌تر، همگی با هم متحد و یکپارچه‌اند. گاهی این جهان یک شوخی به نظر می‌آید و گاهی یک امر کاملاً جدی.
  65. M1:2925 پس قیامت روز عرض اکبر‌ستعرض او خواهد که با زیب و فر‌ست پس قیامت، روز بزرگترین نمایش و عرضه است؛و این نمایش، همراه با زیبایی و شکوه خواهد بود.این بیت می‌گوید که روز رستاخیز، عرصهٔ نهایی و باشکوه‌ترین نمایش حقیقت است، جایی که همه چیز با زیبایی و عظمت ذاتی خود آشکار خواهد شد.
  66. M1:2926 هر که چون هندوی‌ِ بد سودایی استروز عرضش نوبت رسوایی است هر کس که مانند آن غلام هندی، طینتی پلید و سودایی دارد،روز حساب و نمایش اعمال، نوبت بی‌آبرویی و رسوایی اوست.کسی که باطن و سرشتی زشت و تاریک دارد، در روز قیامت که همه چیز آشکار می‌شود، ناگزیر رسوا و بی‌آبرو خواهد شد.
  67. M1:2927 چون ندارد روی همچون آفتاباو نخواهد جز شبی همچون نقاب کسی که چهره‌ای درخشان چون خورشید ندارد،چیزی جز شبی که همچون نقاب او را بپوشاند نمی‌خواهد.انسان‌هایی که باطن و درونشان زشت و تاریک است، خواهان شرایطی هستند که این زشتی را بپوشاند و مانع از آشکار شدن حقیقت درونی‌شان شود.
  68. M1:2928 برگ یک گل چون ندارد خارِ اوشد بهاران دشمن اسرار او آن کس که همچون خاری است و حتی یک گلبرگ ندارد،بهار، دشمن رازهای او (و آشکارکننده‌ی زشتی‌هایش) می‌شود.فردی که باطنش زشت و خالی از هرگونه زیبایی و فضیلت است، از شرایطی که حقیقت او را آشکار کند (همچون بهار) می‌ترسد و با آن دشمنی می‌کند.
  69. M1:2929 وانک سر تا پا گُل‌ست و سوسن‌ستپس بهار او را دو چشم روشن است و آن کسی که وجودش سراسر گل و سوسن است،فرا رسیدن بهار برایش مایه‌ی روشنی چشم و شادی است.کسی که باطنی زیبا و حقیقی دارد، از آشکار شدن حقیقت‌ها و فرارسیدن زمان تجلی، شادمان و خرسند می‌شود.
  70. M1:2930 خار بی‌معنی خزان خواهد خزانتا زند پهلوی خود با گلستان خارِ بی‌ارزش، پاییز را آرزو می‌کندتا خود را هم‌سطح و هم‌تراز گلستان نشان دهد.موجود بی‌ارزش و تهی، خواهان شرایطی است که در آن، برتری و زیباییِ موجودات ارزشمند پنهان بماند تا بتواند خود را با آنها برابر جا بزند.
  71. M1:2931 تا بپوشد حسن آن و ننگ اینتا نبینی رنگ آن و زنگ این تا زیباییِ آن [گل] و زشتیِ این [خار] را بپوشاند،و تو رنگ و رویِ آن و تیرگیِ این را نتوانی ببینی.پاییز، فصل محبوبِ خار است، زیرا در این فصل، زیبایی گل پنهان و زشتی خار پوشیده می‌ماند و این دو در ظاهر یکسان به نظر می‌رسند.
  72. M1:2932 پس خزان او را بهارست و حیاتیک نماید سنگ و یاقوت زکات پس برای آن بوته‌ی خار، پاییز همچون بهار و فصل زندگی است،چرا که در آن فصل، سنگ بی‌ارزش و یاقوت گرانبها یکسان به نظر می‌رسند.برای موجود بی‌ارزش و تهی، زمانه‌ی افول و پنهان شدن حقایق (پاییز)، بهترین زمان (بهار) است، زیرا در چنین شرایطی، زشتی او در کنار زیبایی دیگران دیده نمی‌شود و همه یکسان به نظر می‌رسند.
  73. M1:2933 باغبان هم داند آن را در خزانلیک دید یک به از دید جهان باغبان حتی در پاییز هم [گل را از خار] تشخیص می‌دهد،چرا که بینش یک نفر از نگاه تمام جهان برتر است.حتی در خزان که ظاهر همه چیز یکسان به نظر می‌رسد، عارف و انسان کامل حقیقت را می‌شناسد، زیرا بصیرت یک فرد آگاه از دیدگاه سطحی و ظاهربین همه‌ی مردم ارزشمندتر است.
  74. M1:2934 خود جهان آن یک کس است او ابله‌ستهر ستاره بر فلک جزو مه است در حقیقت، کل جهان همان یک نفر است؛ و هر کس جز او ابله است.هر ستاره‌ای در آسمان، جزئی از ماه به شمار می‌آید.عارف کامل (باغبان) به تنهایی معیار حقیقت است و نظر دیگران در برابر دیدگاه او بی‌اعتبار است، همان‌طور که تمام ستارگان نور خود را از ماه می‌گیرند و جزئی از آن محسوب می‌شوند.
  75. M1:2935 پس همی‌گویند هر نقش و نگارمژده مژده نک همی‌آید بهار پس هر نقش و نگار و هر آفریده‌ای ندا سر می‌دهد:«مژده دهید، مژده دهید! هان، که بهار در راه است.»این بیت می‌گوید که تمام موجودات و پدیده‌های زیبای عالم، هر یک به زبان حال خود، فرارسیدن بهار معنوی و تجلی حقیقت را بشارت می‌دهند.
  76. M1:2936 تا بود تابان شکوفه چون زرهکی کنند آن میوه‌ها پیدا گره تا زمانی که شکوفه همچون زره می‌درخشد،میوه‌ها کی فرصت گره بستن و شکل گرفتن پیدا می‌کنند؟تا زمانی که صورتِ ظاهری و جلوه‌های بیرونی حاکم است، حقیقت باطنی و معنای درونی فرصت ظهور و تکامل پیدا نمی‌کند.
  77. M1:2937 چون شکوفه ریخت‌، میوه سر کندچونکه تن بشکست‌، جان سر بر زند
  78. M1:2938 میوه معنی و شکوفه صورتشآن شکوفه مژده‌، میوه نعمتش معنا همان میوه است و صورت، شکوفه‌اش،آن شکوفه نویدبخش است و این میوه، خودِ نعمت.این بیت، رابطهٔ میان «صورت» (ظاهر) و «معنا» (باطن) را با تمثیل شکوفه و میوه بیان می‌کند. شکوفه، ظاهر و پیش‌درآمد است، اما میوه، باطن و اصل نعمت است.
  79. M1:2939 چون شکوفه ریخت میوه شد پدیدچونکه آن کم شد، شد این اندر مزید وقتی شکوفه فرو می‌ریزد، میوه نمایان می‌شود،چون آن یکی از میان می‌رود، این دیگری فزونی می‌یابد.این بیت می‌گوید که برای رسیدن به حقیقت و معنای باطنی (میوه)، باید از صورت و ظاهر (شکوفه) گذشت. کمال یکی در گرو زوال دیگری است.
  80. M1:2940 تا که نان نشکست‌، قوّت کی دهد‌؟ناشکسته خوشه‌ها کی می‌ دهد‌؟
  81. M1:2941 تا هلیله نشکند با ادویهکی شود خود صحت‌افزا ادویه‌؟ تا گیاه دارویی هلیله را با دیگر ادویه‌ها خُرد نکنند،چطور آن دارو می‌تواند شفابخش و سلامتی‌آور شود؟این بیت می‌گوید که برای رسیدن به ذات و فایدهٔ هر چیز، باید صورت ظاهری آن شکسته و متحول شود؛ همان‌طور که یک داروی گیاهی تا خرد نشود، خاصیت درمانی خود را آشکار نمی‌کند.